۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

ولـــخرجــــــی

همین که راه افتاده بودم خـودم را داخل آب میوه فــروشی دوباره یافتم ، مــعجون سفارش داده بــودم و تا زمان آمــاده شدن کامل یک لیوان بزرگ ایستاده منتظر بودم،  صدایی آقا آقا می کرد ، سر که برگرداندم مـتوجه آب میـوه فروش شدم، برای نشستن روی صــندلی نــازک چسبیده به دیـوار ، حیوانکی تقـلا می کرد . نـشستم و یـاد چند سال پیش را در ذهـنم مرور می کردم. با دوستان پنج یا شـش نفری می رفتیم و با وجود جای تنـگ کنار هم فشرده تـر می نشستیم .بادام دوست نـدارم امّا با چشمانم می بینم چند عــدد در شـیره یک لـیوان معجـون شـناور مانده اند . بستنی هــم خوب است در این ســرما بعــضاً تـوصیه می شود.بــرای یـک لیوان سه تا هزاری نو که تازه از بانک بابا گرفته ام تقدیم می کنم . و طمع شیرین این یک لیوان را با فکر اینکه چقدر ولخرج نیستم تلخ می کنم . تا پایان این خیابان بیشـتر با خودم بحث می کنم و بیشتر تمایل دارم من برنده باشم .

بین سوار بر تاکسی شدن تا پیاده رفتن شک داشتم . در ذهنم تعریف و تمجیدی که از خیابان برای دوستانم داشتم مثل چراغی سر کله ام روشن می شود. و به خاطر این حرف نمی دانم چقدر معتبر خود را در مقابل توفیقی اجباری و در حالی که بیش از نصف راه را پیموده باشم با صدای پسر ترم پایینی از آن طــرف خیابـان بیدار می شوم، پلک هایم را سریع روی هم می نشانم ،شبیه بالهای پروانه ای ست که برای کودکی سوژه روزش باشد.

نقاشی های دیـــواری را با چشمانم تـعقیب می کنم و در هــر کدامشان دنــبال نقاط دیــدگانی هستم که در کـتاب تــرکیب بندی در عــکاسی توضــیح داد است و فــکر اینکه چقدر ولــخــرج نیستم با مــن تا پــایان خــط عــابر پـیاده می آید.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۶ بهمن ۹۲

بند انگشتانش !

پشت سرهم چشمانم از بالکن خانه ای قصد سقوط دارند . نمی دانی با چه اصرار و تمنایی و به هزارویک وعده آبکی منصرفشان کرده ام، نه آنها سر عقل می آیند و نه من متکلم وحده تمام این حرف ها می شوم ، سراغ مادرش را می گیرد طفلی ست غافل از تاریکی شب زود زود در خستگی و خواب فرو می رود و هر روز برای شمارش لحظه هایش بندهای انگشتانش را می مالاند،و این انگشتان کفاف بیشتر از 28 روز را نمی دهند. دوباره از اول باید شمرد ،بعداً روی کاغذی باید نوشت و اینها را به اونها ضربدر کرد یا بعلاوه ، ریاضی هم نمی داند .

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۶ بهمن ۹۲

دیس تو زد بازی :دی

دفتر و دستک

پای جلد 100 برگ

با خودکار کم رنگ

زیرخط پر رنگ

با امضایی کتباً

می گم پاشو برگرد

با یه نون سنگک

حال می کنم هر چند

با چلوی خرچنگ

یه چایی کم رنگ 

که می ذاری هر دم

کم می آرم کم کم

که می بینم هر وقت

این پسرای الدنگ

با دندون نهنگ

یا با دُم پلنگ

رژه میرن تا کجا

رو اعصابم با دو پا

مثل حاجی ساقوپا

سال بعدی با این ها

میریم تو رینگ و اینها

تا که بشه فراموش

زد بازی دیگه ، خاموش.

 

 

+اصلاً جدی نگیرید و اینها !


  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲

سوال 130

تــصور می کنم بــاید تغییری ایجاد شود هم در من ، هــم در شاکله ی زندگی و هــم در اطرافم . بــاید موهایم را به چپ نه به راست شــانه کنـم یا اصلــاً بــریزیم روی پیـشانیم . لبـــاس هــای نــو بــپـوشم حـرف های نو یاد بگیرم ، کتاب های باحال را یک بار نه چند صد بار بخوانم ، واز گــذشته ی تلخی که با من همراه بود دور بمانم .

چند روز دیــگر وقتـی سوت پــایان کــنکور ارشد را زدند ، و من وقتی تــیک سـوال 130 را گذاشتم بی اینکه فکرم پیش ایــن باشد کــه درست است یــا نه یــا این منفی چند مثبت را حذف می کند آدامس شیک خروس نشان را بنـدازم بــالا و به ســان مردان سربلند فـاتح مـاه و مریخ به خودمان بنازیم که این هم گذشت و برای قدم های بعدی بــاس کارت هایمان را رو کنیم ، بـرویم به یک شهر دیگر ، به یک شهر دورتر ، شــادتر ، مــهربان تر شاید تـهران ، اصـفهان ، یـزد ، تبـریز ، یا هر کجا ... و گذشته را چند سطر خاطره خوب و بد ، تلخ و شیرین فرض کنم که باید ثبت دفتر خاطراتم می شدند ... 6ماه به اندازه ای که زورمان می رسید حوصــله مان می کشید کــم نگذاشتیم ، بقـدر تلاش مـان نتــایج خــوب را ما چشم در راهیم .

شاید بعد از این سربالایی صفحات این دفـتر گردشی ، چرخشی به خود بگیرند و به سوی نو شدن خیز بردارند ... بــرای همه موفقیت را آرزو می کنم ... شما نیز برای من!

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۸ بهمن ۹۲

دوست داشتن تو عادت نمی شود

از روزی که برای دیدنت شمارش ثانیه ها را از ریشه قاچ می زنم فهمیده ام که عاشق تو بودن برایم عادت نمی شود ، یک بار دو بار هزار بار امتحان کردم ، نمی شود فراموش کرد . کوچکترین عکس العمل ت برای م بهانه ای ست تا دوباره با دوست داشتنت دوباره حالم خوب باشد . امان از روزی که ناراحت گوشه ی اتاق خلوت می کنم و چاره ای جز بیرون زدن نیست ، پیاده رفتن نیست ، دیر کردن نیست ، درست وقتی که بی خبر از احوالات م از روزمرگی های م سوال می کنی و باید برای چند کلمه هم که شده چشم های م شادی و آسایش را همراهی کنند. الان در این موقعیت فقط خواستم حرف هایی که در ذهنم تکرار می کنم را بگویم ... کاش زندگی برای ما جور دیگر بود ... گفتم ما ... می بینی خودخواه هم نیستم گفته بودم که همیشه پیش تو خواهم ماند ... هر چند تو نمی خواهی و برای فرار از من بهانه زیاد داری... بهانه ترس از آینده ، و شایددوست نداشتن من ... 


+نمی دانم چه می گویم بن بست که می گویند اینجاست خودم می گویم و خودم می شنوم . 


  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲

:-(

بـــرای نشکستن برای غرق نشدن دســت هایمان را به هـــرجایی قـــلاب می کنیم بـــی اینکه ســـر سوزنی فکر کنیم می گوییم کـــاری که می کنی بعداٌ برایت پشیمانی دارد یا نه ؟ خودش هم سکوت می کند دنبال بهانه نیست  می خواهد بی بهانه کسی صدایش را بشنود نــه اینکه کتاب برای تنهایی آدم بد باشد نه خوب است امّا ... پسرها هم دل دارن شاید کمی گنده باشد شاید زود زود نـــلرزد ، پــسرها تنهایی را دوست ندارند هر چند شاید مجبور بـــه تحمل باشند ...هـــر چند اسیر چند کلمه  احوال پرسی اطرافیانت می شوی و آخـــر سر بـــاز فکر اینکه حـــرف زدن با آدم هـــا نمک می پاشد روی زخمت .تنـها می شوی ابهت این کلمه را هم مفت مفت خــرج می کنی ، می رسی پشت میزت ، بـــه تنها بودنت به خــودت فکر می کنی و می گویی این ها چرا مرا نمی فــهمند و شروع می کنی حــرف هایت را تند تند تایپ می کنی ، پاک می کنی باز از اول و شاید به سرانجامی نرسیده ولش می کنی ، پیش خودت می گویی بـــرای کی می نویسی مگر کسی می خواند مگر  آن کسی که خواند کاری کرد.باید دور بمانم از رابطه ها ، از آدم ها ، بــاید بچسبم به کتاب هایم بخوانم و لذت ببرم ، کسی ، دوستی برای ما نماند.گـــر چه گفته هایم شبیه این است که قیافه گرفته باشم امّا شما نخندید .

بــه گمانم نیمکت سرد پارک برای خواندن یک رمان نازک جلد خوب می چسبد ، منهای تلخی آخرش که بــاید بلند بشی و تنها و پیاده راه بیافتی ، منزل از این جا کمی دور است ... 

دایی گفت :

"هر وقت یه گوشه ای تنها نشستی مطمئن باش یه جای دنیا یکی تنهایی به فکرت نشسته "

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۰ بهمن ۹۲

نامه های محرمانه ژنو 2

کلاً دلیل نـوشتنم کــم رنگ شده است که دیــگر برای نــوشتن عــدله محکمی پیش خودم ندارم. دیگران نیز بــرای به کرسی نشاندن حرف هایم حوصله ای نـدارند، آواز قو شنیدنی ست امّا نه برای خودش و نه برای قورباغه خالدار عوضی و نــه برای دیگران برکه . از 9 ســالگی پیش مـــن و دایــی من نـوشتن جریان داشت ، بــرای نوشتن و خــواندن نــامه ها روز ها و شب ها منتظر می ماندیم، نــه قورباغه بودیم و نــه قـــو خوشگله داسـتان ، دو پســـر نـیم وجبی روسـتایی با سـر و صــورت سوخته از نــور خورشید با لب های ورم کرده و در حـد پروتز های دکتر هاکوپیان جراح مغز و اعصاب بودیم. نامه ها را داخل باغچه ی شماره 2 حیاط زیر خاک پنهان می کردم ، دلیلش را نمی دانم شاید دایی به جای این کــار همه اش را با سیریش مــی زد روی دیوار فـیس بوقش ، نمی دانم من تــرسم از اف بی آی بود یا موساد، پنهان کاری را می گویـم در حد ملاحضات امنیتی ژنو 2 بود. نامه ها بعد از چند بار دیگرسراغــی ازشان نشد، فی الواقع مــا بزرگ تر شدیم و مسئولیت زندگی دوش هایمان را سنگین تر کرده بود. مثل درخت گیـلاس بود بــار بیشتر ، کمر شکسته بهتر.

 اکنون بعد از مــدت ها احساس می کنم مخاطبم دیگر خاص نیست شاید بهنام یا جمال باشد یــا نه جبرائیل پـسر ملا قلی باشد. امسال اینگونه بود کسـی برای ما دلش له له نمی زد گمانم همه فراموشم کرده اند ، خبری از دلم  ندارند ، دلــم برایش تـــالاپ و تـــولوپ می زند، شبیه سبــک بندر جنوب ، ولی کو گوش شنوا !

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۹ بهمن ۹۲

رفتی و با اینکه می دونستی دوست دارم !

خـــواب می دیدم برای گـــریه کردن اشک کـــم آورده ام عاجـــزم از چند قــــطره بـــرای این ــشب هایم و بــغض بـــاز در گلویم لانــه می کند مثل تـــومور است شـــاید روزی تـــوانست و  مرا بکشد حتماً هم ایــن طور می شود روز بـه خــاطر دلیلی غیر موجه تـمام خواهم شد کسی پیش من نمانده است چون همه می دانند این روز ها هم تمام خواهد شد من هم می دانم ، امّا مــن حیفم برای ایــن روز ها نیست بــرای جوانی خودم برای فرصت هایی ست کــه می شد خوب بــود شاد بود .
  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۹ بهمن ۹۲

10 دقیقه برای دستشویی

ور وسایلش را هی جابجا می کند و برای جلوس 4ساعته هنوز خبری از خانم چادری نیست. میانسال با یک کیف طرح قشنگ،2 ساعت از راه افتادنمان گذشت اتوبوس آرام آرام مرا به کناره ی جاده می کشد بی خبر به خوابی عمیق فرو می روم ، با بالا پایین شدن شاسی اتوبوس یا دقیقتر ، چرخ سمت راست محور عقب ، به خودم می آیم ، خانم چادری از روبرویم عبور می کند کمی با ترس او را به خاطر می آورم، هنوز مسئله خود را برای کجا ؟ کدام ردیف برای نشستن حل نکرده است. اکنون ردیف دوم می نشیند ، نیم ساعت پیش لابد ردیف 7ام بود و چند ساعت بعد ، شاید پشت فرمان . پسـر پدرش را که سوار اتوبوس می کند خودش کمی تاخیر می کند تا در کنار دانشجویان قدو نیم قد با شعله های یک نخ سیگار کامی بگیرند.

ردیف 4ام سمت چپ کابین اتوبوس پسر چاغی از اولین ثانیه نشستن رو صندلی گرم و نرم یاد رختخواب خانه مادریش می افتد.همکار راننده پیرمرد50 یا 60 ساله که حتما به چیزی اعتیاد هم دارد که از نظر من شاید نوشابه یا قرص نعناع باشد ، با صدای بلند می گوید:10 دقیقه برای دستشویی؛

کلمه دستشویی را طوری ادا می کند انگار ما از 2 روز پیش برای شنیدن چنین خبر میمونی له له می زدیم. نه وی آی پی می باشد و نه لگن، اتوبوس 40 نفره که البته با ردیف آخر 44 نفره خیلی هم بَدَک نیست ،منهای آقایی که خواب است جمعاً 10 نفر هستیم ،با این حال فقط کمی گرممان است صدای بخاری هم کمی زیادی اعتماد بنفس دارد ، ترانه ی " ای که تو عشق منی " به جایی نمی رسد یا حداقل در این سکوت بجز برای من برای کـسی سوژه نمی شود، جاده تاریک هست باید هم باشد تا این مسافرت چند روزه بچسبد کاش چشمانی منتظر رسیدنم باشد، ای کاش...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۷ بهمن ۹۲
موضوعات