۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بگو آری

اینکه وقتی من شروع کردم از گذشته بگویم، زل بزنند به چشمانم و بگویند آدمی که در گذشته اش گیر کرده است فلان و بیسار است نه، اینکه همیشه سرانجام مسیرم می رسد به گذشته هم نه، شاید این گذشته خوش آب و هوا تاثیر نه چندان خوبی روی من گذاشته است و یا در حال گذاشتن است هم نه، آه که چقدر حرف دارم از گذشته بگویم نخیر اصلاً. اینکه من به آینده امیدوارم آری، اینکه هدف های خوبی برای خودم چیده ام آری، اینکه برای آرزوهایم، برای خودم می جنگم آری. ناامیدی نه.

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵

ماه همچنان می لرزد

با هم قول و قرار دارند، او منتظر است، می داند مثل همیشه با غروب آفتاب سر می رسد. خوب یادش هست سال پیش وقتی منتظر غروب آفتاب می نشست، زیر لب شعری می خواند" مرغ سحر ناله سر کن..." سال قبل تر از آن برگ های پائیز را از کف ایوان جارو می کرد و قالیچه خودش را آنجا پهن می کرد، یا خیلی قبل ترها وقتی بانو قوری بدست روی ایوان می ایستاد، کلی نازش را می خرید تا بگذارد ناخنکی به شیرینی ها بزند، چای را با طعم ماه می نوشیدند و غرق در خنده بودند.

 صدای اذان را می شنود، امروز، ماه دیگر باید کامل باشد، شیر آب را باز می کند، با رسیدن اولین قطره، ماه می لرزد، دستانش را با آب پر می کند و می ریزد روی گلها، وقتی قطره های آب، برگ های مخملی شمعدانی ها را لمس می کنند، عطر شورانگیزی لحظه لحظه دیدارش را پر می کند.

پیرمرد وضو می گیرد، و ماه همچنان می لرزد، کجاست؟ عینکش را پیدا نمی کند، دلش شور می زند، الان هاست که بانو با قوری چای روی ایوان بایستد و صدایش بزند... باید دست بجنباند، پا می گذارد داخل حوض، وجب به وجب حوض را می گردد، ماهی ها در تلاطم اند، او را نگاه می کنند، دستانش را این ور و آن ور می کشد، وقتی عینک را می یابد، همان طور خیس روی چشمانش می گذارد، به هوای دیدن ماه سر بلند می کند و ماه را می بیند، ماه همچنان می لرزد...

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۹۵

درد دلم

در ذهنم اسم آدم های دور و اطرافم را می خوانم، کدام برای درد دل کردن خوب است؟ خوابم می برد...
  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۷ مرداد ۹۵

در جستجوی رهایی

به سیذارتا گوتاما بودای عزیز پیشنهاد می کنم پنج واحد پایان نامه بردارد،... اونوقت می تونم حالش رو بپرسم... 

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵

سردردم را کجا بگذارم مادر؟

وقتی کوله پشتی ام را از پشت گلهای شعمدانی یواشکی برمیدارم، دلم می لرزد، وقتی صندوق ماشین را باز می کنم، دلم می لرزد، مادرم است، باز مچم را می گیرد، می گوید کجا اینجور بی خبر؟! نمی توانم دروغ بگویم، همین که می گویم فوتبال، دو سطر حرف آماده دارد که بگوید، نصیحتم می کند، اما من گوش نمی دهم، تنها بهانه ام هدبند است، به مادر نشان می دهم، می گویم خیالت راحت مادر، اینبار هد بند می زنم سرم، دردش کم تر می شود. همین که قدم برمی دارم برای دویدن، سرم درد می کند، شقیقه هایم تیر می کشد، مادرم یادم می افتد، که مقابل پنجره ایستاده است، این بار بهم گفت اگر دوباره بیایی و بگویی سردرد دارم، من می دانم و تو، منم خندیدم، گفتم حاج خانم می خوای اصلاً برم سیاتل پیش پسر عمو یوسف، خیالت راحت بشه، فوری قند توی دلش آب می شود و می گوید؛ هر کسی می خواهد برود، برود، ولی تو هنوز بچه ای... و من می خندم، از اینکه باید کم کم از فوتبال دست بکشم، فوتبالی که از بچگی تا الان با من بوده را باید دیگر روش خط بکشم، نمی دانم این سردرد چه می خواهد از من.....

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵

?here

دختر: میگم من الان با یکی دیگه هستم، یکی که می خوام باهاش ازدواج کنم
پسر:خوب اون چی میگه؟
دختر: میگه بعد هفتاد یه ده سالی هم با من زندگی کن!
پسر: عجب... 
دختر: میگه من میرم و کاری به کارت ندارم، ولی بعد هفتاد سالگی میام دنبالت، دیگه وقتشه!
پسر: ای بابا یعنی چی!
دختر: منم گفتم اگه بعد هفتاد سالگی تنها بودم و عمرم به این دنیا بود و عمرت به این دنیا بود، باش، قبول!
پسر: عخی!
دختر: گفتم اگه همه چی اونجوری که میگه بشه، اسمم رو می نویسم رو سینم، میرم میشینم جلوی دوربین برنامه ازدواج شو تی وی! تو بیا اونجا ازم خواستگاری کن...
پسر: خوب منم میام رقابت حساس بشه :)
دختر: برداشت بد نکن
پسر: چیه مگه؟
دختر: می خوام یه چیزی بگم
پسر: بگو خوب!
دختر: دورت بگردم که هنوزم عاشقمی...
پسر: یه زمونی خوب دلبری کردی و تو دلم جایی واسه خودت باز کردی، لامصب رسمن زنبیل گذاشتی گوشه دلم!
دختر: خوب دخترها همیشه دوست دارند، اونایی که یه روزی معشوقشون بودن بازم باشن، بازم دوستشون داشته باشن
پسر: دوست دارم
دختر: میسی... من میرم بیرون فرهاد دم در منتظرمه...
پسر: باش
پسر: مواظب خودت باش 
پسر: راستی قسمت هشتم رادیو دیالوگ رو گوش بده،
پسر:وسطاش یه شعر خوبی میخونه، حتماً گوش بده! 
پسر: رفتی؟
پسر: باش!
پسر: ....
  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۰ مرداد ۹۵

مرگ

گاهی زندگی سرش به سنگ می خورد و برمی گردد...

همان لحظه ای که تو هیچ انتظارش را نداشتی، 

زندگی همانی می شود که می خواهی،

گفتم که گاهی...

و گاهی می رود تا انتها، تا نبودن تا برنگشتن،

روزی من هم خواهم رفت،

تا انتها، تا نبودن، تا برنگشتن...

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۸ مرداد ۹۵

آغاز راهم چو به عشق تو رقم خورد...

چشم هایت گریه داشتند، 

بهار بهانه بود، گرد افشانی بهانه بود،

اما درمانش را خوب بلد بودی

بوسه های من...

بار اولت که نبود

قرار بود هر سال بهار این ماجرا تکرار شود

نشد؛ دیگر بهار نیامد،

 همان زمستانی که تو رهایم کردی، ادامه دارد...

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۸ مرداد ۹۵

?Hardasan, sevgilim

داشتم برای تو شعر ترکی می نوشتم،

می خواستم آخر سر آهنگی برایش بسازم و با هم گوش بدهیم،

مثل وقت هایی که تو می نوشتی و من با صدای بلند با ضرب قدم هایمان آنها را می خواندم،

پیاده رو ها را با بیت های تو لبریز می کردم...

و چقدر خوب بود که قافیه هایمان به هم می آمد

و من خوشحال بودم که تو می نویسی و من می خوانم،

اکنون که نیستی و بخوانی...چه؟

روحت می خواند؟

QARAQAN - Sevgilime

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۶ مرداد ۹۵

زندگی ... هر روز صبح

اولی: باختی؟

دومی: چی رو؟

اولی: اینی که همه می بازن؟

دومی: نه، قرار نیست کسی ببازه یا کسی برنده بشه

اولی: یعنی چی؟

دومی: به دنیا نیومدیم که ببازیم یا ببریم

اولی: پس چی؟

دومی: به دنیا اومدیم که زندگی کنیم

اولی: زندگی؟... برام آشناست...ولی یادم نمیاد آخرین بار کجا دیدمش...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۴ مرداد ۹۵
موضوعات