۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

آن مرد

سلیقه من و تو که بد نبود

سلیقه آن مرد هم بد نیست

انتخاب است که دست توست

شما زیر ملافه خیس می شوید

و من زیر باران

شبیه گربه های سرگردان

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶

بلنگم

من با این پای لنگم، پله ها رو یکی چهار تا می رفتم بالا. از آخرین پله می دیدم که تنها پشت میز گوشه دیوار نشسته. چشامو کنترل می کردم که به این فضاى غریب و لاکچری مانند عادت کنن. همین که رسیدم بالا، یکی از بغل دستم بلند شد. خوش و بش، به به و از این طرفا، تو کجا اینجا کجاها، تنهایی میگردی ها، من هم دست و پامو گم کرده بودم، چون اصلا انتظار نداشتم استادم رو اینجا تو این موقعیت ببینم. فوری فهمید یه پام می لنگه، پرسید چی شده کجا شده، منم هی می خواستم اون خانومی که اون گوشه تنها نشسته بود رو نشون استاد بدم، یا یه جوری بهش بفهمونم که من با کسی دیگه قرار دارم. ولی یکم کم رویی باعث شد شروع کنم و از اول هر  اتفاقی که افتاده بود رو بهشون بگم. بعد وسطهای حرفم خانومه یادم افتاد. اینکه تنها تو اون گوشه نشسته و مطمئنن منو می بینه که دارم با یکی دیگه صحبت می کنم و ایشون رو علاف کردم.

 از قضا استاد هم هر هفته با ما میاد فوتبال، اون هفته که پام آسیب دید، استاد نیومده بود. برا همین مجبور بودم براش تعریف کنم. تا یه جایی حرف رو کشوندم، ولی یادم می افتاد اون خانومه تنها تو اون گوشه نشسته و منتظر منه، راهی نبود بجز اینکه با اشاره سر به استاد نشون بدم که برای چی اومدم تو این کافه. بالاخره دوست استاد متوجه منظورم شد، بهش گفت دست از سرم برداره. می دونستم که استاد همش از پشت سر منو می پاد. خانومه همونی نبود که چند ماه پیش دیده بودم، یه جورایی به خودش رسیده بود. حداقل اینو از این فاصله میشد تشخیص داد. احوال پرسی کردیم. اولین چیزی که بعد از روی زیبای خانوم دیدم، پنج تا ته سیگار مچاله شده بود و یک فندک. نمی دونم چرا تو اون موقعیت بجای اینکه دست بذارم روی دست، دست بردم به فندک، برداشتم و یه جوری باهاش ور می رفتم. استرسم خالی میشد. نه اون نه من نمی دونستیم با چی شروع کنیم. من به این فکر می کردم که بالاخره چه چیز مهمی بوده که ما رو کشونده اینجا...

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶

می لنگم

فقط یه گل می خواستیم تا مساوی بشه، بازی سر این بود که هر تیمی باخت باید برای نفرات تیم مقابل نوشیدنی حلال بخره، واسه همین بود همه با جون و دل بازی می کردن. فقط پنج دیقه آخر رو فرصت داشتیم تا حداقل مساوی کنیم. دقیق یادمه که حرکت رو خودم شروع کردم، فرستادم به جناح راست، فکر کنم توپ تو پای آرش بود، من خودمو رسوندم پای دروازه تا آرش بفرسته برام و بتونم گلش کنم، آرش خیلی خوب زمینی به صورت مورب توپ رو فرستاد به طرف من، من خیز برداشتم تا توپ رو بزنم که یهو دروازبان اومد با تکل توپ رو دفع کرد. در ادامه حرکت دروازه بان بخاطر اینکه ما چند قدمی از هم فاصله نداشتیم، دروازه بان با کمر روی زمین سر خورد و تا اینکه رسیده به پای چپ من و پام زیر کمرش موند و به صورت خیلی وحشتناکی به داخل تا خورد، حتی اون لحظه صدای کشیده شدن عضلات و استخونام رو هم من شنیدم، پای چپم رو از زانو به پائین دیگه حس نمی کردم. همه دورم حلقه زده بودن، هر کی یه سوالی می پرسید، هر کی یه حرفی می زد،حتی بعضی ها شوخی می کردن، بهشون گفتم منو بکشین بذارین بیرون زمین شما بازی رو ادامه بدین، چند نفری منو از زمین کندن و گذاشتنم پشت دروازه، خیلی ترسیده بودم، شاید شکسته بود. آروم آروم حس کردم می تونم پام رو تکون بدم. 

وقتی رسیدم خونه، یک راست رفتم در فریزر رو باز کردم و یخ ها رو ریختم تو نایلون، اومدم تو اتاقم، یخ رو گذاشتم رو پام. تو همین حین کارگردان زنگ زد که چرا جواب نمیدی یک ساعته زنگ می زنم، بهش تعریف کردم که فوتبال بودم و چه اتفاقی افتاده، ازم می خواست پوستر رو یکمی ادیت کنم و دوباره براشون بفرستم، بالاخره بعد از یکمی کار تونستم براشون بفرستم. ولی ماجرا از صبح روز بعد شروع شد. من با این پای لنگ در هوا، نشسته بودم پشت لپ تاپ و داشتم کار می کردم، بهم اجازه داده بودن که یک روز استراحت کنم و تمرین نرم، ولی کاش تمرین می رفتم. دقیقا ده تا فایل از پوستر ذخیره کردم. ذخیره می کردم می فرستادم بعد می دیدن و می گفتن اگه بشه اینجا شو تغییر بده. اگه بشه اونجاشو تغییر بده، کچلم کرده بودن، دیگه آخر سری زنگ زد بهم گفت فونت فلان چیز رو یکمی هم کوچک تر کن، قربون دستت. واقعا داشت بهم بر می خورد. که اینجوری تو کار طراح دخالت می کنند.

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۹ مرداد ۹۶

قهوه خور

القصه اینکه ماجرای من و قهوه خوری من بیشتر از اون چیزی شد که فکرش رو می کنید. قبل از اینکه برای اولین بار برم بازار مسگران، قضیه از این قرار بود که من به خاطر هدیه ی یکی از خویشاوندانم، افتادم تو این راه که الا و بلا من باید بتونم بهترین قهوه دنیا رو درست کنم. اتفاقا قدم های اول رو خوب برداشتم، تصمیم گرفتم و راه افتادم. روز اول با شیر جوشی که از اقلام جهیزیه مادره شروع کردم. اندازه یک قاشق چای شیرین قهوه ریختم، برای هر نفر یک قاشق. من تنها بودم و درست که سبک و سنگین کردم متوجه شدم اشکالی نداره بجای یک قاشق دو قاشق چای شیرین قهوه بریزم. به قولی کاه و کاهدون مال خودم بود... بعد رفتم سراغ یک سوم فنجان آب. تو خونه ای که فنجان کاربردی نداره، دنبال فنجان بودم. بالاخره از دکور خونه، از همونایی که سالی یبار گرد و خاکش رو میگیرند، یکی از فنجان ها رو برداشتم. بیشتر از همه قسمتی که باید یک سوم فنجان رو مشخص می کردم واقعا به دردسر افتادم. شانس با من بود که کسی بجز خودم خونه نبود، مخصوصا مادرم. که تولدش نزدیک بود... با ماژیک یک سوم فنجان رو علامت زدم و آب ریختم و بعدش پاکش کردم و گذاشتم سر جاش. تا این حد شیک و منظم. فکر نمیکنم حتی پوارو بتونه رد کارهای منو بگیره. بعد از اهمال کاری های زیاد، اجاق رو روشن کردم و تو شعله ولرم یا همون متوسط گذاشتم. شیرجوش نارنجی مادر رو گذاشتم تا سه دقیقه گرم بشه. شیرجوشی که الان شده بود قهوه جوش واقعا مال عهد بوق بود، ولی به هر حال به کارم اومد، قهوه آماده شد. یکمی صبر کردم تا سرد بشه بعد همش رو سر کشیدم و عجب زبونم تلخ شد. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۵ مرداد ۹۶

بعد تو بدون تو

امروز همه چی بد بود. این بد بودن درست از ساعت ده شب دیروز شروع شده بود، وقتی که توی ذهنم برنامه ریخته بودم تا بتونم تا صبح همه کارها رو انجام بدم و نمی تونستم، باید سناریو های سفارشی رو تموم می کردم و میفرستادم تا بلکه مدیر بخونه و ساعت سه نصف شب برام تحلیلش رو بفرسته، ساعت می گذشت و من هنوز در اجابت امر و فرمایش های پدر و مادر بودم. نمی دانم چقدر می توانید این حس را که من این روزها دارم را درک کنید. اینکه دیگر وقتش رسیده است و باید کاری کرد، اینکه احساس می کنید اطرافیانتان چشمانشان به سوی شماست تا خبری بشنوند. این که با اطمینان تمام برخیزی و بگویی، من دیگر مسیر زندگیم را انتخاب کرده ام، بگذارید همین راه را ادامه بدهم. ولی اینجا درست جایی ست که خودتان هم در تردید هستید. آیا تا اینجا توانسته ام کاری برای زندگیم بکنم؟... 

در این بین فقط از یک چیز بسیار خوشحالم، اینکه توانسته ام از پیش فرضی که برای زندگی ام چیده شده بود خارج بشوم... این حس وقتی کاملا ملموس شد که، یکی از دوستان دوران مدرسه که اکنون نیز باهم در یک گروه تئاتر کار می کنیم، بهم گفت: اصلا اون زمونا فکر نمی کردم آینده ت اینی بشه که الان توشی... من خودمم فکر نمی کردم روزی بشینم وبلاگ بنویسم، یا برم تئاتر کار کنم یا حتی چه می دونم خوره کتاب باشم...ولی شدم...همه این سال ها به این فکر می کنم که چی باعث شد من کتاب بخونم؟! به تئاتر و سینما علاقه پیدا بکنم و کل زندگیم رو اینجا بنویسم... توی پاسخ همه این سوال ها چیزی رو پیدا می کردم که برای من معنی واقعی عشق رو داشت. تو.

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶

بازار مسگران

بعد از تمرین، با یکی از پسرهای گروه شروع کردیم به قدم زدن، به طرف بازار می رفتیم، از هر دری حرف می زدیم، توی راه درست نبش تازه میدان مغازه ای کوچک را که کت و شلوارفروشی بود را دیدیم. مغازه که چه عرض کنم، ابتدا یک پیرمرد دیدم در داخل قاعده ای به شکل مثلث، که از سر وکولش کت های دست دوم و شلوارهای تاناکورایی آویزان بود. پیرمرد که فقط چهره مبارکش قابل رویت بود به تیپ و قیافه ما نگاهی انداخت، همین که لیوان چایش را سر می کشید از ما پرسید که برای خودمان می خواهیم یا نه؟ بدون این که جوابی بدهیم، گفت متاسفم پسرم، سایز شما را ندارم...من شنیده بودم وقتی پیرمردها می میرند، خانواده مرحوم لباس هایی را که هنوز می شود پوشید را می فروشند به تاناکورا... هیچ وقت دوست ندارم لباس مرده ها را به تن کنم، ولی به هر کجا چنگ می اندازیم باز روزی یا شبی مجبوریم مرگ را شبیه همین کت و شلوارهای زهواردررفته به تن کنیم... یکی از کت و شلوارها که رنگ سبز تیره داشت را برای یکی از بازیگران انتخاب کردیم...دوستم می گفت شلوارش باید جین باشد...ولی من مخالف شلوار جین بودم...اصلا به جنس کار ما نمی خورد، آن هم جینی که رگ به رگ و پاره پوره باشد...

بعد از آن در طول مسیر بحث کشیده شد به فرق معماری و شهرسازی، کنجکاو بود که بداند چگونه نقشه شهرها را می کشیم، من هم یک ریز برایش توضیح می دادم، می گفت با عکس هوایی که نمی شود داخل راسته های پر پیچ و خم بازار را نشان داد و من دوباره برایش توضیح می دادم...تا اینکه رسیدیم به ورودی بازار زرگران، به او گفته بودم که می خوام قهوه جوش بخرم. از همان هایی که عکسش را توی گوگل دیده بودم... از داخل راسته زرگران رفتیم و به راست پیچیدیم و چند قدم و دوباره به چپ. رسیدیم به بازار مسگران، وارد اولین مغازه شدیم. یکی از قهوه جوش های کوچک را برداشتم، روی قیمتش کمی چانه زدیم، کارت را کشیدم و بیرون آمدیم. آنقدر سریع، طوری که انگار سال هاست قهوه می خورم و تا این زمان هزار بار قهوه جوش خریده ام و چند و چون کار را بلدم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶
موضوعات