۱۱۰ مطلب با موضوع «شبه شعر» ثبت شده است

کیوسک مرده

اینجا دنیا چقدر خلوت است
یک کیوسک و یک من
هر دو ایستاده به گور می رویم
هر دو با حرف هایی دفن شده در سیم ها و سینه هامان
الو...
  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

با دستور بیدار می شویم

با دستور می خوابیم
که اگر بگویی بمیر
بیدار نشده میمیرم
  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

زودتر از افتادن برگ های زرد سرم

لای سیم های مخابرات
بازداشت شدم
باید چند هفته ای
جانم،
شکنجه گر این فصل را تحمل کنیم
امیدوارم صدای من رسیده باشد
که چقدر دوستت دارم
  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

من

من
کاج کج کنج و کنارم
من
ذهن مریض و بی مکانم
من
آتشکده و برزخ جانم
من
پیکر یک نه هزار رنج و عذابم
من در اوج درخشش
خودم کارگر بار جهانم
  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷

حتی سالها در کنارت زندگی کرده ام

نگاهم بند پلک های توست

باید چشمانت را بوسید

چشمانت زندگی می پاشند

شبیه خودت

که ذهنم را پر میکنی از عطر کلامت

گاهی احساس مچاله بودن تسخیرم می کند

شبیه میوه ای پژمرده و فاسد

گلابی یا ...شبیه کدام میوه ام؟

دست که میکشی به سر و رویم

انگار که درختم از بیخ تکانده می شوم

گاهی دلم تنگ می شود به لحظه ای که با تو خلوت می کنم

                                                                 خلوت تر از تنهایی

چیزی خیالم را چنگ می زند

مرا به خانه ات دعوت کن

به خانه ای گمشده لای حجم بی رحم شهر

به خانه ای معلق در آسمان

به پناهی دنج میان شلوغی شهر

مرا به خانه ات دعوت کن

راه آمدنم را منتظر باش

مردی با پاکت هایی در دست، در شیب ناعادلانه خیابان

که برای کمین سوی خانه تو می آید

در خانه ای که یکی از چهار دیوارش حیاط مدرسه است

مدرسه ای با چراغ هایی روشن اما خالی

خالی از صدای شور دخترها

گفته ای روزها کار و بارت را ول می کنی 

و خودت را غرق تماشای مدرسه میکنی

نگاهم کن

مردی از لای طرح های سیاه قلمت راه افتاده است

با پاکت هایی شبیه هدیه

به سوی تو می آید.

آنکه می آید منم

منی که سالها در راهم

حتی سالها در کنارت زندگی کرده ام

بگذار وسط خانه بی غل و غشت مشغول بوییدن عطر تنت باشم

بگذار نرده های این خانه رنگ زندگی بگیرند

بگذار میان این شاعرانگی گمشده ام را هزار بار پیدا کنم

اینجا خانه توست

گاهی دعوتم کن

برای دیدنت

این خانه جایی ست که دو خط موازی را به هم وصل می کند

این خانه مقدس است.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷

بی نهایت باشیم

دنیا منهای همه 
ضرب در تو 
تقسیم در پیکسل های چشمانم
عشوه و کرشمه اعداد دوست داشتن در مغزم
چه معامله ای 
چه حسابی
که می چربد به همه ی داشتن های دنیا
کم نشو از من، از بودنمان
بیا با قدم هایمان
از مسافت بینمان کم کنیم
بیا و آنسوی ترازوی زندگی
آنسوی دو خط مقطع موازی
بیا با من
بیا که جایت در چهار ضلعی اتاقم جای خالی ست
بیا و پر کن
رنگ کن سرای تنهایی ها را...
با تو به بی نهایت می اندیشم نازنین...
  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷

زهرمار

من چهارمین مار زخمی ام

کاش هوس بالا رفتن از نردبان به سرت نزند

دور باد آن دم

از چشم افتادن

که زهر مار آدم را می کشد

می خوام تو هم مهره جاودانم باشی


  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

درناهایی با منقارهای سرخ رنگ باخته

در میانه آشوبم

زندانی زندگی های زیبا

و مانیفست های رنگارنگ ام

که به زور سکه ها 

دشنه هایی از چرا ها، چگونه ها

راه حل ها، بن بست ها را ساخته اند

با سرنیزه هایی آلوده به زهر

زهر عشق، دیوانگی، جنون

در میانه تلاطم رودها

بنگر به لرزش پاهای درنا

به سفیدی زیبای درنا

به منقار سرخ رنگ باخته اش

و به جنبش ماهی لای پاهای کبریتی درنا

طواف بکری ست

تو ساکن باشی و دور سرت ماهی ها

شبیه آدم های فراموش کار چرخ بزنند

و جز یک کلمه چیز دیگری ندانند.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

همین دیروز

با تو از این شهر دور می شویم

آنقدر دور که پیکر شهر همچون جاخواب زنی خسته در پشت سر ما نمایان است

همچنان، دور

                 دورتر

سه نفر بودیم

یا حتی چهار نفر

                  تو، من و باران

                        و زنی خسته در پشت سرمان

         که ایستاده و تا زور دارد

ملافه های دیشب را مچاله می کند

آب شان را می کشد

و تو دستانت را با آب ملافه ها خیس می کنی

همه می خندیم

دستانمان در هم می پیچد

                           باران، تو و من

با گرفتن دستان نرم و بارانی ت

به حد کافی دور شده ایم از شهر

دیگر میان بتن های سرد شهر خفه نمی شویم

و از دور، هیکل بی جان و حقیر شهر را سیر می کنیم

دلمان به شهر، به آدم های آن می سوزد             

دور می زنیم که برگردیم

هوا همچنان کیفش کوک است

و انگار شهر ما را می طلبد

راه برگشت اما

              سرازیری تندی ست

آرام آرام از قهوه ای خاک، سبز علفزارها، از بلندی ها، از صخره ها از باغ ها جدا می شویم

سگی راه برگشت مان را می پاید

و زن آغوشش را برایمان باز می کند

و جاخوابی با ملافه های گل دار نشان می دهد

بسویش می شتابیم...



* آمار بوسه هامان درز نکند جایی.

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷

و ما خدا

گاهی من و تو جدا از این دنیایم.

آنجا که ما دنیا را آفریده ایم 

هیچ خدایی زاده نشده است

چقدر خیال هر دو تایمان راحت و آسوده است

هیچ بنی بشری نیست که چوب لای چرخ خوشی هایمان کند

عجب خیالی شد

تو خدا

من خدا

و ما خدا


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷
موضوعات