صبح را با خستگی شروع می کنم. تنی غم مانده که با خستگی غمیازه می کشد. رنگ دیوارهای اتاقم سفید اما چرک است. دمر دراز کشیده ام روی فرش زیر پایم. لنگه های جورابم یکی سمت راستم و دیگری سمت چپم، شبیه من ولو شده اند. آسوده خوابیده اند. به موهایم دست می کشم. انگشتانم را به هم می مالم، چربی موهایم کار را به حمام می کشد. هر روز صبح از خودم می پرسم " آیا ارزش ادامه دادن دارد؟" و هر روز صبح بدون آنکه جوابی برای این سوال پیدا کنم، دنبال زیرپوش و حوله می گردم و اسیر روزمرگی های این دنیا می شوم. هوا گرم می شود و گرما قوه وجودم را می کاهد. زیر دوش چشمانم را می بندم. گوش هایم پر می شود از صدای خفه دنیا، صدای دور شدن زندگی ها، آدم ها. چند دقیقه در همین حالت می مانم. قطره های آب شماتتم می کنند، تنبیه م می کنند تا دوباره جرات بیرون آمدن را داشته باشم. وقتی زیر آب در هرمی ایزوله می شوم. قلبم سنگین می زند. به این فکر می کنم که خیلی راحت می شود دم را باخت و روی کف کف آلود حمام ولو شد. امان از قطره ها...
بعد از استحمام دوباره خودم را بو می کشم. بوی شامپو یک سر به مغزم می رسد، حجم های جدید از مغزم را می شکافد، آرامش می گیرم و بو همچنان در راهروهای بی در و پیکر مغزم می لولد. برای امروزم برنامه می چینم. برای فرارم از غم زدگی نقشه می کشم. نسخه ای می پیچم که محتوایی از انرژی و انگیزه داشته باشد مثلاً سر زدن به خانه من و تو و دیدن همان یک وجب ساقه سبز شمشاد که به نرده گره زده ام...