سَرورم

از تقویم عقب مانده ام و ریز و درشت های زندگی من را از پای درآورده است، چیزی جای خودش نیست، من نیستم و حسرت تنها جا مانده روی صفحه است. معرکه بش داش در نطفه سقط شد، قلوه ها معلق ماندند و چیزی دستم را نگرفت، باختم یا شاید در حال بازیدنم. این شخص، فلانی یا با هر لقب و عنوانی که هر روز می بینیم تکه های جویده شده و محصول کرهای ناکوک خرتناق این دنیای بلبشو است. به عکس ها نگاه میکنم، به تازگی و جلال و جبروت آن طفل، به زیرزمین، به مشغله های آن روزها، ساختن ها، شکستن ها، به ذهنی که دیگر پیچک های رویایش از خشکی پودر و هوا شده اند...، سایده اید ما را سرورم، از بذل توجه بی توجهتان مزید خشنودی ست این طرب، آن سوی زمین برای رهایی چشم به راه ماست، آن سوی خنک بالشتم برای ده دقیقه طولانی یا ده دقیقه مشوش... اینها را می گویم و از تقویم غافل می شوم، یک ماه گذشته است، و چیزی به پایان شهریور نمانده، غریب تر از هر روزی، هر سالی ...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۹ شهریور ۰۰

اتاقم

غربت غم بار دنیا را هر کسی از زاویه ای تماشا می کند، بیرون جنگ است و دیشب چند قدم تا متلاشی شدن فاصله داشت، اینجا لانه من است، کشش عجیبی به آن دارم، دلیل اغلب سرخوردگی ها و موفق نبودن ها شاید این لانه باشد، روزهایی که باید دل می کندم و می رفتم، دنج ترین و آرام ترین نقطه دنیا شد، نگذاشت، نخواستم و همچنان مانده ام به داستان فردا فکر می کنم، به دنیای آدم ها به شلوغی ها... این لانه انباشت ذهنم را تخلیه می کند تا فرصت خواب برسد. نمی‌دانم تا چند سال دیگر تلاش های من برای بیدار ماندن و نوشتن و خواندن را تحمل خواهد کرد، شاید گاهی دلش می خواهد متلاشی شود، یا متلاشی شوم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۲ شهریور ۰۰

بساز و نکوب

سلام

از قرار باید برای شمای ۴۰ ساله یادداشتی بگذارم، من ۴۰ ساله، حدس میزنم که دیگر نصف بیشتر موهای سرت سفید شده باشند، اینکه چیزی نیست، می دانم روحیه خوبی داری، بد نیست، میگذرد، اکنون در لابه لای داستان غم انگیز فراق از یار شیرین باریکه ای برای تنفس برایم باقی ست، اسماعیل جان، این روزها به شدت برای گریه کردن دنبال بهانه ام، دنبال آهنگی که در کورس اولش بزنم زیر گریه، خالی شوم از همه غم و غصه هایی که در بغضم جا خشک کرده اند، می خواهم سرم را به شانه تو تکیه دهم، تنم به تنت بچسبد و ریز ریز گریه کنم، هر چند جای خالی او را دیگر هیچ کسی برایم پر نخواهد کرد، دلم میخواهد هر چه را که بذهنم می رسد بنویسم، ۱۰ سال بعد هر طور که خواستید قضاوتم کنید، من به حرف آنهایی که می گویند برای او جایگزین بهتر از خودش پیدا خواهد شد را باور ندارم، من عاشق او هستم، اما عاجز از بودن در کنارش، او بدنبال ارزش هایی که خودش را پایبند آنها حس میکند، رفته است، دیگر فاصله یک وجب میان ما، چند سال نوری ست، دوست ندارم باور کنم که او دیگر رفته است و باز نخواهد گشت اما روی واقعی زندگی همین است، در نهایت شاید به زور تخیل و رویاپردازی تا ۴۰ سالگی دوام بیاورم، اما امیدوارم آنکه برایش چند سال دویده ام، باز سودای عاشقی پیش گیرد، فکر میکنم در آن سن، دیگر فکرهای هیجان زده به سرش نزند، پای زندگیمان بماند تا باهم بسازیمش. به هر حال، جوانیم و جویای هیجان، با خودم فکر میکنم که همه آدم ها روزی چیزی به سرشان می زند و بعد از آن، طوری دیگر می شوند، راه شان عوض می شود. منتظر آنم که این اتفاق برای من هم بیافتد، مسیر جایگزین را ببینم، لمسش کنم، به این که چند سال حالم را خوب نگه خواهد داشت فکر کنم و ناگهان در چشم به هم زدنی، مسیرم را کج کنم، به سمت چیزی بروم که بی دردسر خوشبختم کند... همه مردم به این چیزها فکر میکنند، همه در بزنگاههایی توامان منفعت طلب و منعطف طلب می شوند. 

اسماعیل، تو در چهل سالگی دوباره زندگی  را مرور کن، ببین کجا منفعت طلب بودی؟ 

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۷ مرداد ۰۰

از سر دلتنگی و مصائب آن

اینجا نمی خواهم تمام شود، همه ی صبح تا شب دویدن ها، اشتیاق ها و خاطره ها. خواهشن تمام نشود، من هنوز کار بخصوصی انجام نداده ام، اگر اینگونه تمام شود من باخته ام. نه اینکه بحث سر برد و باخت باشد، اگر دست خالی بمانم، سرخورده خواهم شد، شبیه شکست خورده ها. من هنوز تهران را فتح نکرده ام، هنوز پول ندارم و از کسی که پول ندارد، توقع می رود دست کم هزینه های خودش را تامین کند... اگر حق باشد قبول، اما دیگر در این نقطه از زندگیم تمایلی به پذیرش ناحقی ندارم. حداقل در این نقطه از سی سالگی. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۵ مرداد ۰۰

حجم آبی

عین یه آبنما تو یکی از پارک های پیر تهرانم، پر و خالی میشم، لجن می بندم، شاید گاهی اگه حوصله داشته باشن یه رنگ آبکی میزنن به تنم، و باز من همونجام و احتمالا با همون ابعاد، بدم میاد از وقتایی که حواسشون نیست و منو به لجن میکشن، تا من ساعت ها صدای کر کننده قورباغه ها رو تحمل کنم، می بینی بچه ها و بعضی وقت ها بزرگ تر ها پاهای گند و گشادشون رو میکنن تو یه ورم و واسه خودشون حال میکنن. اونا خنک میشن و من جوشی. بدتر اینکه وقتی خنکی دل شون رو میزنه، میذارن می رن... من همونم حتی اگه آب م رو خالی کرده باشن، من باز همونم، همون حجم آبی که سعی میکنم زلال باشم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۴ مرداد ۰۰

سی سالگی

سی سالگی رو با دیدن چند تار موی سفید روی شقیقه م شروع کردم. سی سالگی محو و گنگ... 


  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۱۹ تیر ۰۰
موضوعات
آرشیو مطالب