نمیدونستم یه روزی قراره اینطوری برگردم اینجا و از سر اینکه با دنیای بیرون ارتباط بگیرم، اینجا چیزی بنویسم. این چندین سالی که هوای جوانی این سمت و اون سمت کشیده منو، تا حالا اینطوری بیقید نشده بودم. هر ذره انگیزهای هم که داشتم، همهشون رو باد برده. تبدیل شدم به یه آدم با چند تا هدف خیلی کوتاه مدت. دیگه هیچ ذوق بخصوصی در من نیست. تبدیل شدم به همون آدمهایی که ازشون میترسیدم. آدمی بیاحساس و سرد و خشک.
این برا من احتمالاً یه شکست محسوب میشه، ولی خب چارهای نیست، باید زبون زندگی این شکلی رو یاد بگیرم و تا جایی که میتونم به نفس کشیدن ادامه بدم...