قبل از ظهر. خسته بودم. تو بوق ماشین‌های گذری گیر بودم. یادم افتاد باس به برو روی خودم برسم، قول داده بودم همیشه تروتمیز و مرتب باشم، موهام شکسته بود. مثل همیشه حالت نمی‌گرفتن. حس می‌کردم باید یه چیزی رو اعلام کنم به همه. یه چیزی با طعم شکستن. که پامو گذاشتم تو یه سلمونی. دو نفر داخل بودن. بیکار بودن، روی کاناپه چرک لش کرده بودن. گفتم، وقت دارین، خندیدن، گفتن اگه اینیستا بذاره وقت داریم، یکی از صندلی‌ها رو بهم نشون داد. گفت بفرما بشین. گفتم آینه‌هاتون دستمال می‌خواد، می‌خواستم با دستمال کاغذی تمیزش کنم. شفاف‌تر ببینم این تن‌لشو. این آدم خسته رو. گفت آینه تا دیشب تمیز بود تا این که اینجوری لکه‌دار شد. گفت دقیقا همینجا نشسته بود. سر به سرش گذاشتیم، گفت عکس بگیرین ازم بعد من بذارین تو اینیستاتون. منظورشو متوجه نشدم. فکر کردم یه ارایشگر چقدر می‌تونه نویسنده باشه که اینطور تخیل میکنه، اون یکی بهم گفت مشکلی چیزی داری تو زندگی؟ گفتم مشکلو همه دارن، منم یکی از همه. گفت چیزی می‌خوای که پولشو نداشته باشی، گفتم خیلی چیزا هستن، گفت لابد خونه، ماشین و... گفتم آره ابتدایی‌ترین چیزها برای زندگی. گفت دیشب آخرین مشتریمون خودکشی کرده. هنوز جدی نگرفته بودمش، میگن بخاطر یه وانت خودشو کشته، کمبود توجه داشته، دو میلیون سر قمار باخته بوده، از دو میلیون فقط ده هزار نگه داشته بوده واسه مزد ارایشگره، میخواست مادرش اخرین بار سر و وضعش رو مرتب ببینه، قربون صدقه‌ش بره، قول داده بود. قول دادن بچه های پایین مزه‌ش یه چی دیگه‌س. پا پس نمیکشن،تو هر چی که فکرشو بکنی، وجدانشون هنوز اشباع نشده. صبح ساعت چهار و نیم صبح. وقتی من از خواب بیدار میشم، خودشو از پل عابر پیاده اویزون کرده، هنوز خبرش به مادرش نرسیده بود که من از زبون این ارایشگرا شنیدم. راستش چیز خوبی نیست که بفهمی نفر قبلی تو که خسته بوده و اومده بوده به سرو روش برسه، خودکشی کرده. فکر کردم من چقدر میتونم نویسنده باشم و تخیل کنم. اصن نفهمیدم کارم کی تموم شد. به سر و روم رسیده بودن، میگفتن آدم‌هایِ خودکشی، ثانیه‌های قبل خودکشی‌شون رو با خنده میگذرونن. تو پیاده‌رو همه سرو وضعشون مرتب و تر تمیز بود، داشتن می‌خندیدن، من راهمو ادامه دادم، پل عابر رو رد کردم، الکی الکی منم می‌خندیدم، می‌خواستم گلوی نویسنده رو جر بدم.