آن‌که انتظار دارد هر چهارفصل سال بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را

چیز زیادی توی ذهنم جا نمی گرفت، تنها ذره ای انگیزه و انرژی برای رسیدن به لحظه بعد این لحظه، به یک آن در آینده. تو هیچ زمینه ای موفق نمی شدم، بیشتر بخاری نیککالای خانه را دوست داشتم، کنارش دراز بکشم و از گرما و ذره ای از نشتی مونواکسیدکربن بیهوش و خسته و کوفته بیافتم و برای ساعاتی دیگر نیاز به جور کردن انرژی و انگیزه نباشد. دراز می کشیدم و در دنیای خواب و بی خوابی فرار می کردم. از شکست هایی که یک به یک ول کنم نبودند. انگار کسی یا چیزی شاید حتی یک نیروی ماورایی با مشت به دماغم ثابت می کرد آدم بی مصرفیم. یا حداقل کم مصرف. اینا همه بهانه بود. می دانستم که چاره تسکین من جز این چیزها نیست. تصوری از آینده بهتر یا پایان بندی منطقی برایم مسخره ترین حال ممکن بود. وقتی می نویسم، وقتی نمایشنامه می نویسم پایان بندی نمایش برایم سخت و دردآور است، شاید هم هیچ وقت آن چیزی نیست که دلم می خواهد چون همیشه گزینه های بهتر و آسان تر، بدتر و خیلی بد و ... وجود دارند. خواستم باز تصویرهای خاکستری روزهای نچندان روز و نچندان شب را بگویم اما چه سود، خاکستری آدم را دل زده می کند حتی بدتر از مشکی. 

برای کسی که رنگ مورد علاقه اش سیاه و سفید است، برف زمستان بهشت اوست. بهشتی که در آن جز خودش و دختری با پوتین ها بلند و موهای فرفری هیچ کسی نیست. او را که می بینم هستی دور سرم می چرخد، انگیزه، انرژی و هر چه برای یک روز تمام لازم دارم را از او می گیرم، از همان روز اول، در آن چاردیواری تنگ، من عاشقش شدم. او دختری است که مدام توی گوشم عشق می خواند، او با چشمانش سحر می کند، او باشد دیگر نگاهم جایی نمی رود، به دریاها پشت می کنم، به جنگل های سرسبز یا چند رنگ نارنجی، پائیزی، به هوای مه آلود به باران. دنبال چیزی نمی گردم برای یک آن بیشتر، او همه چیز را یکجا دارد، او نماینده دختران دنیا در فستیوال دختران مستقل و موفق است. او او او او او او او او که نمی دانید چطور خوب، که نمی دانید... من تازه با آنیمای خودم آشنا شده ام، او آنیمای من است. دخترک وروجک درونم. 

من با او چهار فصل زندگی را زیسته ام. 

من با او در دل پائیز شکوفه های بهاری را به شاخه های نحیف امید و آرزویمان دوخته ام

من با او در بوران زمستان چای دکه ای نوشیده ام. 

من با او در دل طبیعت ...

دختری که من می شناسم، برای من یگانه است.

پ ن: عنوان از  فرانسوا ولتر

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۲۰ مهر ۹۹

امروز صبح حال آرزویم

یادم نیست چطور بیدار شدم، آرام بودم، خسته بودم یا چه تنها این یادم است که گریه نمی کردم. حالم خوب بود بجز آن سر دردی که گاهاً صبح ها خفتم می کند مشکلی نبود. هنوز چشمانم را باز نکرده بودم. می دانستم باید آرزو بکنم. قبل از باز شدن چشمانم، صدای پیام های تبریک بانک ها و همراه اول را می شنیدم، دنبال بهترین آرزو می گشتم، آرزویی که همین امسال اتفاق بیافتد نه آرزویی که هزار سال منتظرش باشم، چیزی که خیلی زود از دستم بگیرد و کمکم کند. هر چه قدر گشتم بی فایده بود. نزدیک ترین آرزویم، نزدیک ترین انسان به من است. آرزوی من حال خوب اوست...

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۸ مهر ۹۹

دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای

کاری به حرف های سفت و ثقیل افلاطون یا دکارت ندارم، من در چهاردیواری اتاقم یک افلاطونم، یک دکارتم. من هم می توانم جرعه ای از شهد شیرین حقیقت را بچشم. من تصویر ناب زندگی ام را یافتم. سخت اما شیرین. تصویری از چهره دختری که دوستش دارم. در تاریکی شب، در سکوت و خلوت و خواب، الهام آمد تا بیدار شوم و چهره معصوم او را در آغوشم ببینم. او نورانی ست، زیباست، زیبایی حقیقی، بی هیچ وصله ای، بی هیچ تلقینی، محض و ممکن، این معرفت زیباترین دل خوشی من تا اینجای زندگی ست، دل خوشی ای که در قاب صد کلمه نمی گنجد...

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۱ مهر ۹۹

لحظه ناب

وقتی چشمانت بسته است

می خواهم نگاهت کنم

فقط نگاه

         کیست این چنین بی گناه

         کیست این چنین آرمیده در سکوت

دلم می خواهد در تو پیله کنم

پر شوم از خالی و خلاء حضورت

که پر نمی شود

که سیر نمی شوم 

                         می دانم 

در گوشه های پیله مان عکس هایی با چشمان باز آویزان داریم

با چشمان باز نگاه خواهم کرد

با چشمان باز در عمق پیله فرو خواهم رفت

                                                      همچون تو 

                                                      آرمیده در سکوت

                                                      سکوتی که به یک تکانش 

                                                      شور زندگی را از سر می گیرد

سکوتی اختیاری

برای تنفس در اعماق پیله

برای حک شدن در قاب لحظه

                                    لحظه ی ناب

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۴ مهر ۹۹

دو رج عسلی دارد و شش رج سبز

آن شاخه نه. بالایی. نه بالاتر. آهان خودش است. دو رج عسلی دارد و شش رج سبز. سبز زیتونی. سبز زیتون های سالاد سزار کافه روبیک در همان شب های ارام. با سس گرم نشستن و خواندن از آرامش تک سلولی های مغز هامان. کافه کتاب خلوت آبی.سوز سرما. پیاده روی های اخر شب.شال گردن تا بینی،لباس گرم تا خرتناق. الف، ر، دال، ب، ی، لام. سرد. سرد. سرد. یکی از سلولهای پوستم را لای شیار میکروسکپی نیمکت چوبی همیشگی جا گذاشتم. تو تنها نیستی. شاخه را ول نکن. ب چشمم میخورد از خواب میپرم. شاخه را ول نکن نیسان تند میرود. ما طبیعت گرد هستیم. شاخه را ول نکن طبیعت گرد ها پشت نیسان تعدادشان زیاد است. شاخه را ول نکن رسیدیم ب آبشار. شاخه را ول نکن نمیخواهم پیاده شوم نمیخواهم بیدار شوم.اینجا توی رویا جای خیال خوشم گرم تر است. سر ریز میکنم روی تکه های مرغ و زیتون.رج های عسلی میخندند.رج های زیتونی بعد از آنها. دستت را بگذار روی شیار میکروسکپی.تو تنها نیستی.دو رج عسلی،شش رج زیتونی و یک ردیف مژه دانه نازک سبک مردانه و چهار چروک ریز آن پایین. گوشم با شماست.چه میگفتی؟


 

برای روح زیبا، هر چه بنویسم کم است، آنجایی که کلماتم تمام می شوند به موسیقی رو می آورم...

Silver Maple-This Delicate Place

یی

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۸ شهریور ۹۹

من خالی ام

مردی خالی ام

در اتاقی خالی 

یخ زده ام و به رنگ انزوا کشیده ام 

حتی دورتر از جوراب های رنگی ام

که اتاق را می چرخند

و من لای کتابی 

در دشتی از گونه های کج و معوج حروف لاتین

عین گاو می چرم

بدنبال علفی تازه

که هیچ احدالناسی، نفر شتری، بهله کفتری روی آن نریده باشد

یا پستانداری آن را لیس نزده باشد

اما امان امان 

که نتوانم باور

باکرگی علف های هرز 

و جفتک گرگ ورپریده

من لای همان کتاب

در دشتی از گونه های کج و معوج و خاردار حروف لاتین

عین گوسفند می چرم

دنبال گرگی تازه

که هیچ پستانداری آن را لیس نزده باشد

اما امان امان...

باید کتابم را

ورق زنم

 

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۷ شهریور ۹۹
موضوعات
آرشیو مطالب