آن خیابان لعنتی

اردبیل یک خیابان ناساز دارد

خیابانی سیاه 

بی عرضه

نه ترافیک دارد و نه گل فروش 

ماشین ها عین خرگوش جیم می شوند

و احساس ما زیر لاک پناه می گیرد

خیابانی کوتاه تر از بند زیرشلوار

که زبان را برای گفتن دوستت دارم کوتاه می کند

خیابانی کچل

که سراشیبی تمام شدن است...

بیا و در رویاها 

لاله زار را قدم بزنیم


  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

درج شود

خودم را

تو را

 به خوشی می سپارم. 

این همه سال تلخ کامی 

بس است

این مسیر با بوسیدن تو شروع می شود 

و تمامی ندارد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

ترس لرز

من بیشتر از هر چیزی یا کسی از خودم می ترسم، از خود خود لعنتی ام. حتی به خودم فحش می دهم، از ترس، منی که زبانم به فحش نمی چرخد. به حرف نمی چرخد. از خودم وقتی حرف بزنم، چند کلمه ناچیز و بی ربط دست و پا می کنم، بزور. تنفر را فقط برای خودم حس می کنم. وقتی از خودم متنفر باشم، عاقبتش ترس است، ترس که می آید سر وقتم، خستگی می آورد، درد می آورد، مچاله و له شده، جلوی بخاری دراز می کشم، عین بزدل ها. مادر جور دیگر نگاهم می کند، پدر بدتر، و من طعم تلخ زبانم را می مکم، ترس که می آید، چشمانم بسته می شوند، انگار کیسه ای به سرم کشیده باشند، از همه بیزار می شوم، این همان لحظه است که قلبم خودنمایی می کند، دلش می گیرد، می خواهد تنم را بدرد، بزند بیرون، نفسی تازه کند، شکمم بالا و پایین می شود به قصد نفس کشیدن، که ترس با حرارت درونم غلیان می کند. اگر قرار به خیال بافی باشد، خنده های من، عکس العمل هایی احمقانه در مقابل ترس اند. ترس را آدم ها می آوردند و آدم هایی دیگر آن را از دلم می کنند و می برند. وای به روزی که حواسشان پرت باشد و ترس روانم را زخمی کند...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶

اسم ها

کوچه امید
  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

تبرئه

ما نه نفریم
و اعتراف ما تویی
رد انگشتانت دور کتفم
تیغ ناخن هایت لای ریشم
رنگ لبانت روی لبانم
عطر تنت پاشیده بر تنم
بخار نفس زدن هایمان
زیر نور تیر چراغ برق
در خلوت آبی رنگ کوچه
دو نفر، شبیه آدمک هایی قیچی شده
مشکی رنگ، بی حجم
گره از راه دست شان دارند
و پاهای هم قطار شده در بوران زمستان
و صدا که ناظریست گویا
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

دور مشو

من زنبوری گاگول
که در هر پریدنی
در کسر ثانیه ای
به گلبرگ گل ها
اصابت می کنم
اولین گلبرگی که به آغوشم می کشد تویی.
تو آنی که من در آنم
از دل زیبایی تو دنبال یک آنم
خواسته ام چه باشد
گلی باشد و شهدی چینم
شهدی که همچون نفس به تنگ نفس
از لب تو شرعه شود
خشکی لب های من
لعل لب شیرین تو
دور مکن، کام بده
این دل کنجکاو من
خوش به خنده های توست...
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶
موضوعات