زندگی

تا حالا اینقدر معنی مرگ و زندگی، درد و خوشحال شدن واقعی رو نفهمیده بودم. امروز مفید بودم و تونستم زندگی یک نفر رو نجات بدم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

ناامیدم

از دویدن، از درست کردن سر و ته زندگیم خسته شدم. بهت گفته بودم که اصلا آدم خوش شانسی نیستم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

جام جهانی چشمانت

"فینال روزیه که سفت بغلت کنم و از هر دو تا چشمای طلایی ت بوسه بچینم".

علاقه خاصی به کاپ اخلاق داشتیم. هر چقدر زمینه برای سوار کردن دوز و کلک مهیا بود، ما کاسه داغ تر از آش میدان بودیم. یادت هست لابد بارها گفته ام. آن باخت سهمگین. آن باخت به یاد ماندنی. باختی که ما را با چالشی به نام کاپ اخلاق، چرایی ها و چگونگی ها آشنا کرد. توی رختکن سرمربی داد می زد" فوتبالو به گه نکشین، من سرمو میدم اما برای همچین ادایی به تیم حریف التماس نمی کنم". نبودی که ببینی، اکثر بچه ها باور داشتند که خواهیم باخت. برای انکار آن باخت بد، می خواستند تیم مقابل را بی حریف وسط میدان تنها بگذارند. چیزی دور از آیین مسابقات.  تا نه با شوت و نه با دست و پا شکستنی، سه امتیاز بازی را تقدیم تیم حریف بکنند. همین کاری که مراکش هزار بار نیکوتر از آن را پیش کش داد. ببین که این هم کاری بدور از اخلاق نیست. شبیه تقدیم کادوهای یکهویی است. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

لالایی برای خدا

استکانی چای دیشلمه بیاورید
برای قادر الگاریین
گرداننده چرخ های روزگار دور
که خسته است و درمانده
از حال این زمین بیمار

حال دستی باید
که دوباره جیغ و جار چرخ های چوبی جهان را درآورد

آسوده بخواب خدا
رها باش از گاری بی خرت
از دنیای ذبح شده و بی سرت
باری مردمان خر خود از پل صراط عبور می دهند
  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

با خودمان یک وجب ساقه شمشاد یا سپیدار تازه بیاوریم

صبح را با خستگی شروع می کنم. تنی غم مانده که با خستگی غمیازه می کشد. رنگ دیوارهای اتاقم سفید اما چرک است. دمر دراز کشیده ام روی فرش زیر پایم. لنگه های جورابم یکی سمت راستم و دیگری سمت چپم، شبیه من ولو شده اند. آسوده خوابیده اند. به موهایم دست می کشم. انگشتانم را به هم می مالم، چربی موهایم کار را به حمام می کشد. هر روز صبح از خودم می پرسم " آیا ارزش ادامه دادن دارد؟" و هر روز صبح بدون آنکه جوابی برای این سوال پیدا کنم، دنبال زیرپوش و حوله می گردم و اسیر روزمرگی های این دنیا می شوم. هوا گرم می شود و گرما قوه وجودم را می کاهد. زیر دوش چشمانم را می بندم. گوش هایم پر می شود از صدای خفه دنیا، صدای دور شدن زندگی ها، آدم ها. چند دقیقه در همین حالت می مانم. قطره های آب شماتتم می کنند، تنبیه م می کنند تا دوباره جرات بیرون آمدن را داشته باشم. وقتی زیر آب در هرمی ایزوله می شوم. قلبم سنگین می زند. به این فکر می کنم که خیلی راحت می شود دم را باخت و روی کف کف آلود حمام ولو شد. امان از قطره ها...
بعد از استحمام دوباره خودم را بو می کشم. بوی شامپو یک سر به مغزم می رسد، حجم های جدید از مغزم را می شکافد، آرامش می گیرم و بو همچنان در راهروهای بی در و پیکر مغزم می لولد. برای امروزم برنامه می چینم. برای فرارم از غم زدگی نقشه می کشم. نسخه ای می پیچم که محتوایی از انرژی و انگیزه داشته باشد مثلاً سر زدن به خانه من و تو و دیدن همان یک وجب ساقه سبز شمشاد که به نرده گره زده ام...
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷

حتی سالها در کنارت زندگی کرده ام

نگاهم بند پلک های توست

باید چشمانت را بوسید

چشمانت زندگی می پاشند

شبیه خودت

که ذهنم را پر میکنی از عطر کلامت

گاهی احساس مچاله بودن تسخیرم می کند

شبیه میوه ای پژمرده و فاسد

گلابی یا ...شبیه کدام میوه ام؟

دست که میکشی به سر و رویم

انگار که درختم از بیخ تکانده می شوم

گاهی دلم تنگ می شود به لحظه ای که با تو خلوت می کنم

                                                                 خلوت تر از تنهایی

چیزی خیالم را چنگ می زند

مرا به خانه ات دعوت کن

به خانه ای گمشده لای حجم بی رحم شهر

به خانه ای معلق در آسمان

به پناهی دنج میان شلوغی شهر

مرا به خانه ات دعوت کن

راه آمدنم را منتظر باش

مردی با پاکت هایی در دست، در شیب ناعادلانه خیابان

که برای کمین سوی خانه تو می آید

در خانه ای که یکی از چهار دیوارش حیاط مدرسه است

مدرسه ای با چراغ هایی روشن اما خالی

خالی از صدای شور دخترها

گفته ای روزها کار و بارت را ول می کنی 

و خودت را غرق تماشای مدرسه میکنی

نگاهم کن

مردی از لای طرح های سیاه قلمت راه افتاده است

با پاکت هایی شبیه هدیه

به سوی تو می آید.

آنکه می آید منم

منی که سالها در راهم

حتی سالها در کنارت زندگی کرده ام

بگذار وسط خانه بی غل و غشت مشغول بوییدن عطر تنت باشم

بگذار نرده های این خانه رنگ زندگی بگیرند

بگذار میان این شاعرانگی گمشده ام را هزار بار پیدا کنم

اینجا خانه توست

گاهی دعوتم کن

برای دیدنت

این خانه جایی ست که دو خط موازی را به هم وصل می کند

این خانه مقدس است.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷
موضوعات