دختر: میگم من الان با یکی دیگه هستم، یکی که می خوام باهاش ازدواج کنم
پسر:خوب اون چی میگه؟
دختر: میگه بعد هفتاد یه ده سالی هم با من زندگی کن!
پسر: عجب... 
دختر: میگه من میرم و کاری به کارت ندارم، ولی بعد هفتاد سالگی میام دنبالت، دیگه وقتشه!
پسر: ای بابا یعنی چی!
دختر: منم گفتم اگه بعد هفتاد سالگی تنها بودم و عمرم به این دنیا بود و عمرت به این دنیا بود، باش، قبول!
پسر: عخی!
دختر: گفتم اگه همه چی اونجوری که میگه بشه، اسمم رو می نویسم رو سینم، میرم میشینم جلوی دوربین برنامه ازدواج شو تی وی! تو بیا اونجا ازم خواستگاری کن...
پسر: خوب منم میام رقابت حساس بشه :)
دختر: برداشت بد نکن
پسر: چیه مگه؟
دختر: می خوام یه چیزی بگم
پسر: بگو خوب!
دختر: دورت بگردم که هنوزم عاشقمی...
پسر: یه زمونی خوب دلبری کردی و تو دلم جایی واسه خودت باز کردی، لامصب رسمن زنبیل گذاشتی گوشه دلم!
دختر: خوب دخترها همیشه دوست دارند، اونایی که یه روزی معشوقشون بودن بازم باشن، بازم دوستشون داشته باشن
پسر: دوست دارم
دختر: میسی... من میرم بیرون فرهاد دم در منتظرمه...
پسر: باش
پسر: مواظب خودت باش 
پسر: راستی قسمت هشتم رادیو دیالوگ رو گوش بده،
پسر:وسطاش یه شعر خوبی میخونه، حتماً گوش بده! 
پسر: رفتی؟
پسر: باش!
پسر: ....