۲۶۸ مطلب با موضوع «خود درگیری» ثبت شده است

پرواز با پیکان- یک

گفتم بی خیال. بحث را همان جایی که بود بریدم. چون ذهنم برید. وقتی حرف می زنم و مخاطبم سر و گوشش این ور و آن ور می جنبد حواس من پاره می شود. دیگر روی حرف هایم تمرکز ندارم و باید همان جا برید. حتی اگر حرف خیلی مهمی داشته باشم که نداشتم. من باز کردم سر حرف را. سوالم این بود که گزارش نویسی چطور چیزی هست؟ گفت بلدم. بلدم سخت نیست، بلد نباشی سخته. گفت از بیست شهریور کار ژورنالیستی موقوف. خیلی دقیق و جدی. رنگ و رو رفته است. لباسش چند لایه است؟ سردش است. رنگ و روی رفته اش بخاطر همین است. بعد کلاس که همگی جلوی درب موسسه جمع می شویم برای  چند پاره حرف و شوخی. انگار که سر کلاس زبان ما را بریده باشند. ادای آدم های خجالتی را در می آورد. خجالتی نیست. ژونالیست خجالتی؟ جنس صدایش از آنهایی که هر روز می شنویم نیست. برای یک نفر ژونالیست که هر روز باید با کدام مدیر و مسئول مصاحبه کند این جنس صدا خوب نیست. برای نویسنده شدن خوب است اما. ژورنالیست بودن را به خاطر قلم رها کرده است. من می گویم بخاطر صدا. نگران بوده قلمش طعمه گزارش نویسی شود و بوی بدِ پاراگراف های آبکی را بگیرد. بجز این کلاس موسسه چند جای دیگر هم او را می بینم. می بینیم. خیلی ها او را می شناسند. هر جا مراسم باشد که پرچم ادب بر سر درش زده باشند او آنجاست. بخاطر فلان استاد که عاشقش است آمده است. کتاب زیاد می خواند. من می دانستم که مسیر برگشت به خانه هایمان تقریبا یکی ست. من پیشنهاد دادم که سوار ماشینم شود. بقیه ناراضی اند البت. از نوع حرف زدنش خوشحال نمی شوند. من راننده ام. من تعیین می کنم. هر چند پیکان برای سواری دادن یک ژورنالیست اصلا نقلیه خوبی نیست. قدیمی و زهوار در رفته است. کلاس ندارد. صدا می دهد. بوی بنزین دردآور است. من دوست دارم بوی بنزین را. ولی بقیه چی؟ هر بار جوری منتظر می ماند که من بگویم و سوار پیکانم شود. خیلی ها را سوار می کنم. کرده ام. این ماشین لامصب کار همه را راه می اندازد. دیگر برای خودش اسم و رسمی جدا دارد. حال و هوایی خاص. جزئی از من است. وقتی معرفی می کنند می گویند: همان پسر که با پیکان می آید و می رود. شوخ است و مرموز. من مرموز؟ نیستم. پشت می نشیند. نیشش باز است. صندلی جلو یکی از پسرها نشسته است. سرش گرم گوشی است. ژورنالیست سرش را از لای صندلی ها می دهد جلو. انگار فاز مصاحبه برداشته باشد. من از آینه عقب نیش باز و چشمان پر از ذوق و شوق او را می پایم. ناگاه به سرعت گیر می رسیم. نای ترمز کردن ندارم. باید بپریم. کمی بلندتر می گویم ...یوو هو ... یعنی پریدیم. با تعجب نگاهم می کند. انگار در طول زندگی ژورنالیستی اش مدیر باحالی مثل من ندیده باشد. از امکانات پیکان است. دکمه پرواز دارد. به بچه ها می گویم. باوررشان می شود. شما چطور؟ 


ادامه دارد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶

این ها که عشق نیست...

اینکه بگویم چشمانت عاشقم می کند، دلیل محکمی پشت حرفم ندارم، دوست داشتن یا همین وابستگی شدید روحی و جسمی که می گوییم عشق، چیزی نیست که از راه چشمانت یا فرم صورت و انحنای لبانت اسیرم کرده باشد. هر چه از این دست حرف ها بگویم دروغ است یا حداقل حرف تو دلی و حقیقت محض نیست. مگر می شود سال ها پیاده روهای شهر را با تو قدم زده باشم و دلیل این هم قدمی اندام زیبای تو باشد. دروغ است اگر عشق را عطر تنت بدانم. اینکه نمی توانم تعریف عشق را رک و پوست کنده به تو بگویم، تعریف عشق همین است. سرخی نوک بینی ت در سرمای جان سوز زمستان اگر چه مرا وسوسه می کند برای بوسیدنت و به آغوش کشیدنت، اما این ها که عشق نیست. به تفسیر تو چشمانم شوق زندگی دارند. و به یقین که این چشم ها سال ها چشم به راه بودند. دریغ از آمدنی. هر چه بود، هر چه صرف می شد از فعل رفتن بود...رفتی و دیگر شوق از چشمانم پر کشید... 

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۱۳ آبان ۹۶

قلم

قلم را پتک مانند 
بکوبم بر سرم از آن شاید
خط و خال و خیال و خرم ای دوست
بیاید از تو هر چیزی که نیکوست
  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶

من هنوز یازده ساله ام

خیلی چیزها را ما بلد نبودیم. هر هشت عضو خانواده چیزی از زندگی درست و درمان سرمان نمی شد و نمی شود. ولی حتما باید ناهار بخوریم و شکممان را سیر کنیم. خواب دومین مشغله آرام خانواده هست. خواب شب، خواب عصر. یادم نمیاد آخرین بار مادرم کی بی بهانه من را بغل کرده است، یا من کی خودم را چپانده ام در آغوش پدر.

محبت بلد نیستیم. محبت کردن هم.  پانزده ساله بودم از سفری زیارتی مثلا خیلی باحال رسیده بودم خانه. در نگاه اول که داداشم را دیدم، ناخودآگاه دست هایم را باز کردم تا روبوسی کنیم، که عصبانی شد و دست هایم را پس زد. عین دست های گدا، گدای محبت. من هنوز بزرگ نشده بودم، هنوز بچه بودم و این روبوسی ها فقط برای بزرگترها بود. تازگی ها کمی بهتر از قبلیم، چیزهایی یاد گرفته ایم ولی باز لنگ ذره ای محبت هستیم؛

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

خود چند سال بزرگ تر

از من بزرگتر بود. نمی دونم چند سال. ولی از چشاش معلوم بود که از من بزرگتره. از پوستش. از اعتماد بنفسی که داشت. شاید یک سال. حتی شاید چهار سال. اینا به کنار مهم این بود که اونم مثل من حافظه خوبی نداشت. فکر کنم تو این مدت آشنایی مون بیست بار پرسیده که تو دانشگاه چی می خونم؟ اصلا کدوم دانشگاهم؟ و شاید ده بار پرسیده دفاع کردی یا نه؟ و من ده بار بهش گفتم آره خدا رو شکر خلاص شدم. یجوری که انگار بار اوله می پرسه و بار اوله جواب میدم. بجز این حافظه زاغارت دستاشم مثل دستای من می لرزه. اینو وقتی داشت فنجون چای رو بالا می برد فهمیدم. اگر فرض کنیم فنجان سیصد گرم وزن داشته باشه ،دلیلی وجود نداره وقتی بالا می بره دستش بلرزه، مخصوصا انگشتاش. می گفت بخاطر اون ماده ای که توی قهوه اس دکتر بهش گفته چای بخور و از قهوه دوری کن، فک کنم کافئین بود. این اولین بار بود که کسی با نظر من هم رای بود. اونم سر دمنوش، که من انتخاب کردم و به طور تعجب آوری برخلاف عادتی که خانوم ها تو انتخاب دارن خیلی سریع دو تا از همون دمنوش سفارش داد.  دو تا چای سبز لطفا. عین من که این جور کارها رو خیلی لفتش نمی دم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

سرازیری ها

چقدر خوب بود، چند سال قبل، صبح های چند سال قبل. من در شهری غریب بودم. صبح ها در صف نانوایی به حرف های مردم گوش می دادم. درست دو کوچه بالاتر از خانه اجاره ای ما. برمی گشتم خانه. دوش می گرفتم. و چقدر بد سلیقه موهایم را شانه می کردم. زیر بغل و ادکلن می زدم. موهایم را با ژل مو خشک می کردم، می خواستم در همان حالتی که دوست دارم بمانند، حتی مقابل باد، تا شب. سربالایی کوچه را رد می کردم. باز مردم. سوار ون های بدقواره دانشگاه می شدم. صبح ساعت هفت و چند دقیقه بود. این ها هر روز تکرار می شدند. من هم تکرار می شدم. ولی تکراری بودم که دوستش داشتم. نه این تکرار های امروزی که خسته کننده است.
دانشگاه ما روی تپه بود. مسافت صد متری تا دانشکده را پیاده می رفتیم. آنجا هم سربالایی بود. باز باید چهار طبقه بالا می رفتیم تا به مزخرفترین کلاس دنیا برسیم. من همیشه سروقت می رسیدم. بخاطر این بود که نمی خواستم به کسی بهانه ای بدهم. تو اما خیلی وقت ها دیر می رسیدی. حتی وقتی تحویل پروژه داشتیم. ولی موقع امتحان ها زود خودت را می رساندی. شاید چند ساعت قبل تر از شروع امتحان. می نشستیم و مثلا نکات مهم درس را مرور می کردیم. من به تو روحیه می دادم تا نترسی و قبول می شدیم. هر دو. این را از آنجایی می گویم که هیچ درسی نبود که تو با من باشی و بیفتی. دانشگاه که تمام می شد. همه اش سرازیری بود. چهار طبقه می رفتیم پائین. صد متر سر می خوردیم پائین. تا دل شهر پیاده می رفتیم. گاهی فقط ما دو تا بودیم. گاهی جمعمان چند نفره بود. طول راه همه اش بگو و بخند بود. اصلا جایی برای حرف های جدی نبود. من به این فکر میکنم که "دوست داشتن" حرفی جدی بود یا چیزی در مایه های این بگو بخندهای بی شمار؟!
 
 
Rafet-El-Roman-Bana-Sen-Lazimsin
 
  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶

مرد آروق زن

همان اول کاری آبرو ریزی شد. خب این اولین بار بود که ترکیب مادر، خواهر آن هم کوچک و من بخاطر انگشت بزرگ پای چپ مادر رفته بودیم فیزیوتراپی. توی راهروی درندشت ساختمان پزشکان که هر چند شیش هفت طبقه بود ولی فقط دو طبقه آن فعال بود و مابقی طبقات وقف ارواح بود، نه جیکی بود و نه جوکی، شبیه بیمارستان ارواح بود، خاموش، آرام، کمی ترسناک.

توی راهرو من دنبال واحد شماره شصت بودم. فیزیوتراپی بهبود. پیدا کرده بودم و منتظر بودم آنها هم برسند، انقدر که راهروهایشان دراز و کش دار بود. توی همان راهرو دفترچه مادر از دستش سر خورد افتاد زمین، با خواهرم زدن زیر خنده، خواهرم با صدای بلند چیزایی به مادرم گفت و دوباره با هم زدند زیر خنده. توی آن راهرو بی صاحاب صدای نازک خنده های مادر و خواهرم، مرتعش می شد و تا انتهای سالن می رفت، به دیوار می خورد و دوباره به گوش های من می رسید. در را کمی آرام باز کردم، اول مادر، بعد خواهر و من وارد شدیم. یک نفر خانوم میانسال روی صندلی انتظار نشسته بود. از خانمی که روپوش سفید پوشیده بود و ارایش کرده بود پرسیدم: برای فیزیوتراپی درست اومدیم؟! جمله ای همین قدر قاطی و ضد قواعد گفتار و نوشتار. خانم روپوش پوش سفید دفترچه بیمه رو گرفت و از من خواست بشینم و تماشا کنم. ببخشید کسی پشت دیوار چوبی سالن انتظار آروق می زد. آن هم یکبار نه صد بارها. خواهرم روبرویم نشسته بود. دکتر از آن مرد آروق زن می پرسید، هر جا درد داشتی بگو من بدونم. مرد آروق می زد و آن جایی را که درد داشت نشان می داد، من می توانستم آن جایی که درد دارد را تصور کنم ولی مادرم نه. دکتر زن بود. مرد آروق زن از دکتر زن پرسید، میشه اجازه بدین خانم من بیاد پیشم. خانم میانسال رفت پیشش. ولی مرد باز آروق می زد. تا حالا کسی ندیده بودم به این راحتی آروق بزند، آن هم در مطب یا کلینیک فیزیوتراپی بهبود. ساختمان جوری ساکت بود که می شد از داخل اتاق انتظار صدای لنگ انداختن مگس توی راهرو را شنید. به عبارتی ما فقط یک صدای برجسته داشتیم. آروق.

ساختمان همین جور ساکت بود. داخل اتاق انتظار گاهی قاروقور شکم بقیه هم شنیده می شد حتی نفس کشیدنشان یا وقتی بینی هاشان را آرام بالا می کشیدند. خواهرم تا حالا این طور نخندیده بود. توی آن فضای سنگین و مات، صدای آروق آن مرد می آمد. خواهرم چادرش را می کشید جلوی خنده هایش، من خواب آلود بودم ولی باز ریز ریز می خندیدم. هر چقدر به خواهرم اشاره می کردم که تمام کند، بدتر هم می شد...

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

از سالی به سالی دیگر

سر خورده ام از کوک زندگی
از ملال
این تسلسل بی مکان
شوخ و شنگ
تلخ و تار
در این سطح آزردگی
زندگی بازی ست
همین سرسره بازی
شبی در خواب
شبی بی خواب
سیر یا بی نان
دیر یا در دم
بی خود از خود
سُر می خوری تا انتها
باز سال از نو سالی از نو.
این دم اکنون بارها چرخیده است
از گلویم خارها برچیده است
تا به کی بنشینم و زاری کنم
بی زمان صبر را معنی کنم
یار اگر یار من است باز آید
همچون آن سال که با هم بودیم
باز سال از نو سالی از تو
جان از تو جانی از من
چرخش این گردی زود گذر
دوری و دلتنگی مستمر
می گذارد بار سنگین بر دلم
باز درد از نو دردی از تو
خار از نو خاری از نو...
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۸ مهر ۹۶

فارغ شدم-چهار

درست مقابل پیتزافروشی ایستگاه اتوبوس بود، سه ایستگاه تا تئاتر شهر فاصله داشتم، سوار شدم، خیلی شلوغ بود، پرس شده بودم، ایستگاه بعدی پیاده شدم، و پیاده به راهم ادامه دادم، رسیدم تئاتر شهر، از آنجا رفتم سمت انقلاب، سر راه تابلو سینما سپید را دیدم، مَلی و راه های نرفته اش را تماشا کردم، خوب بود، کمی حالم بهتر شده بود، چند ساعتی تا شروع نمایش وقت داشتم، همان جاها روی نیمکتی نشستم، کمی مردم را نگاه کردم، بعد از آن وقت نویس میچ آلبوم را شروع کردم.

توی سالن انتظارچهارسوی تئاتر شهر نشسته بودیم، از هر دری حرف می زدیم، دایی داشت نصیحتم می کرد. یک لحظه چشمایش را از من برگرداند، به پشت سر من نگاه کرد، از جایش بلند شد، سلام داد، من هم سرم را برگرداندم، همان سیاستمدار معروف بود، من هم با دست پاچگی سلام دادم، بنده خدا فکر کرده بود ما هم ازعوامل نمایشیم، به گرمی با ما خوش وبش کرد، عجیب بود، به روی خودم نیاوردم که من همان بچه شهرستانی ام که دیروز با هزار مصیبت از تحصیل فارغ شده ام.

 

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

فارغ شدم-سه

چیزی از درون مرا می جوید، اما چیزی یا کسی بهم می گفت که ادامه بدهم، فقط دو یا سه دقیقه، بعد از دو یا سه دقیقه دیگر فارغ التحصیل بودم، دیگر می توانستم به دکتری یا سربازی کوفتی فکر کنم یا حتی ازدواج، من میان جمله های استاد داور، ژست اعتراضی گرفته بودم به وضع تحصیلات تکمیلی دانشگاهها به وضع سواد استادها، توی ذهنم داشتم آهنگ گوش می دادم، آهنگ های اعتراضی، رپ بود، بهم حس می داد، می خواستم وقتی جمله های استاد داور تمام شد، از پشت همان تریبون یه تکست باحال و اعتراضی بدم، توی حس و حال بودم که استاد راهنما گفت برو بیرون.

فقط یک نفر میهمان آمده بود، آن هم اتفاقی. توی راهرو چند نفردیگر منتظر بودن، حس می کردم زنم زایمان می کند، استرس داشتم. می فهمیدم همه ی منتظرها حسرت حال مرا می کشیدند، چون دو یا سه دقیقه بعد من فارغ می شدم، لابد شبیه زنم. که شدم، فارغ شدم، نمره خوبی زایده بودم، حداقل برای من خوب بود.

روز خوبی برای من نبود، اما تا دلت بخواهد موز و نارنگی خوردم، حدود یک کیلو. آنهم مقابل تئاتر شهر، تنها. از شانس بد آن روز من، آن روز سالن های نمایش تعطیل بودند. من خوره تئاتر دیدنم، برای خاطر همین یک روز دیگر تهران ماندم، شب با همان حس و حال قروقاطی خوشحالی و گیجی خوابیدم. صبح روز بعد آن قدرکه انتظارش را داشتم فرق خاصی نکرده بود، فقط فرق اصلی این بود که پیژامه دایی را تنم کرده بودم.

صبح ها تهران بد نیست. خوب هم نیست. چون همه می روند سر کار، مترو شلوغ می شود، اما برای منی که غریبم، مسافرم، صبح های تهران خوب است، آن صبح انرژی خاصی برای گردش یک روزه داشتم. برای وقت پر کنی، توی راه دو تا بلیط نمایش رزرو کردم بعد از آن رفتم چهارسو که فیلم ببینم، اما فیلم هایشان ته کشیده بود انگار، گفتند بعد از ظهر، انگار رستوران بود، فیلم ها را گذاشته بودند که دم بکشند، کمی گوشی های پر زرق و برق آنجا را نگاه کردم و آمدم بیرون. از مقابل علاالدین رفتم پاساژ حافظ، به وسایل منزل نگاه کردم، از هر مدلی بود، از آنجا سریدم و رسیدم به جمهوری، نوفلوشاتو، از آنجا هم ولیعصر، رسیدم میدان ولیعصر. آنجا بود که چشمم افتاد به سینما آفریقا، نزدیک تر شدم، غذای خوبی نداشتند، یعنی مزه دهان من نبود، برگشتم.

ظهر شده بود، سر راه پیتزا سبزیجات خوردم، توی یک پیتزافروشی نه چندان باحال، آنجا هم دستشویی رفتم، تنهایی نچسبید، پیتزا تنهایی نچسبید. کمی هم بی نظمی پیتزا فروشی ذهنم را آشوب کرده بود، من وسواس بی نظمی دارم، من تنها بودم اما سفارش پنج نفر را گذاشته بودند روی میزی که من نشسته بودم، میز شماره یک، آنجا هم اول بودم، اما غذا اشتباهی بود.

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶
موضوعات