۳۱۴ مطلب با موضوع «خود درگیری» ثبت شده است

منظومه ی ما

-من می تونم چهار روز و چهار شب بالا سرت بشینم و نفس کشیدنت رو تماشا کنم، ریز به ریز لرزها و حرکت های بدنت، سینه، ترقوه

+فقط چهار روز چهار شب؟

-آره فقط چهار روز چهار شب

+چرا اینقدر کم؟

-چون اونجاست که آرامشِ توی ذرات تنفست منو با خودش می بره، که دیگه هیچ رقمه نمی تونم از خودم محافظت کنم

+می تونی بیدارم کنی...

-عین خواب زده ها هیچ کنترلی رو خودم ندارم، چیه که منو با خودش میکشه سمت تو

+بنظرت این چیزِ خوبیه؟

-این یعنی متقاعد نمیشی!

+عین منظومه شمسی، دور هم می چرخیم.

-سفتش کن... دوست ندارم هیچ گره ای جا بمونه، حواست باشه

+تو از من حواس جمع تری

-کی همچین چیزی گفته؟

+من

-ثابت کن

+خب... هر وقت تمام رخ جلو چشت وایمیستم دست میکشی رو ابروهام، مرتبشون میکنی، بجای من گرمت میشه میگی کاپشنمو دربیارم که سرما نخورم

-منظورت از حواس جمعی اینا بود؟ خب تو خودتم اینارو داری؟

+دو روز طول کشید تا یه ورق قرص سرماخوردگی رو برسونم دستت...از بس یادم می رفت... حتی اگه بیست و چهار ساعت تمام کنار هم باشیم، باز من سخت می تونم بیادم بیارم که دنیای دیگه ای غیر از تو هست که آدم ها تند و کند از این سر شهر تا اون سرش در رفت و آمدنند. یادم میره شب که روشن میشه روز میشه آدم ها یه روز به تاریخ زندگی شون اضافه میشه. هیچ پدیده دیگه ای جز تو درگیرم نمیکنه، انقدر کامل و فوق العاده می بینمت، نمی تونم با هیچ دردی تصورت کنم، بهت گفتم که آسوده میشم وقتی دستت رو فشار میدم، چشامو می بندم(سرش رو چپ و راست تکان می دهد، تقلا می کند برای بیرون آمدن از فضای حاکم) گاهی از اینکه چیزی یادم بره یا یادت بره وحشت می کنم

-خیلی می ترسی ازش؟

+از فراموش شدن

-چرا این همه بهش میدون میدی که جلون بده

+نمی دونم

-نمی دونم نه که... بگو نمی تونم به زبون بیارم

+(سکوت)... این که به هر چیزی که فکر میکنی به سرت میاد واقعا اتفاق مزخرفیه

-خب ... اینو باید حل کنیم...چون با این حرفت متقاعد نمیشم.

-کنار اومدن باهاش زور می خواهد... میدونی شبیه چیزیه که هم هست هم نیست... یعنی هم می تونی بهش فکر نکنی هم نمی تونی... من هم به همه چیز فکر می کنم

+چشمات رو می بندی... همین طور که طناب دستت، بلند داد بزن، بلند بلند...بذار منظومه بلرزه از فریاد تو... خب اینبار باید دور خودت بچرخی...خوب همه جا رو ببینی... به اولین کلمه ای به ذهنت میاد چنگ بنداز بگیر بیار بذار نوک زبونت... (پسر دور خود می چرخد، هم زمان که دور خود می چرخد در یک مسیر منحنی وار به سمت دختر نزدیک و نزدیک می شود و تند تند کلماتی که ذهنش را درگیر می کند را به زبان می آورد، با فریاد با اشک)

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

حضورم باش

عین این صداهایی که مسلسل وار توی گوشمان می پیچند، نشخوارهای فکری توی مغزم پیوسته در زایشند، آخر به کدام سنگر از باور ایمان بیاورم. من آنم که در سکوت هجاهای ریشه دار و گلدوزی شده پناه گرفته ام. کاش دشنه هایی مغزم را هدف بگیرند، کمی هوای تازه می خواهم، کمی حضور...
  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷

کو گوش شنوا...

بد است تا مرز جان کندن رفته باشی و برگشتنت دلی را خوش نکند، خوب نیست در جبهه ای بجنگی که هیچ پشتیبانی ندارد، جز خودت، جز خودم. راستش را بخواهی دلم پلانکتون شده برای حرف زدن، برای گفتن و خندیدن از ته دل، اما این سکوت بی همه چیز، که انگار لای تمام درزهای صوتی را پنبه گرفته است دست از گریبانم نمی کشد. دو ماه سکوت کردم و کاری جز کتاب خواندن دنیا را برایم زیباتر نمی کرد. البته که شنیدنت، با طرز که هر روز از پشت سیم های مخابرات فرا می خواندمت، لذتش در زبان من نمی گنجد. آخ اگر روزی بود که در دسترس نبودی، آخ از وقتی که خط تلفنت ترافیک سنگین تهران را داشت، و من در آن سوی لبانم را روی هم می فشردم، چشمانم را می بستم تا توجیه باشم از این نشنیدنت، از این که صدایت کرده باشم و تو نیایی، نه نشنیده باشی و نیایی. اوه که چقدر زیاد می شود نوشت، اما مگر حوصله خواندنش هست. نیست به ولاه نیست. من نیازی به خواندن ندارم، نیاز من شنیدن است و شنیده شدن. نیاز من به انرژی اولین سلامی ست که از درزهای ریز گوشی تلفن سر می خورند و به من می رسند. حالم خوش نیست. خیلی وقت ها، احساس پوچی و بیهودگی می کنم. به طرز شدیدی. حتی برای تمام کردن این پروسه ناموفق هم فکر می کنم. به این که اگر دنیا یا این زندگانی لعنتی-که آخر نفرینش به هلاکتم می رساند- من را نداشت چه می شد. هیچ. هیچ چیز عوض نمی شد. هیچ چیز. همین روال ادامه پیدا می کرد، که آدم هایش غرق و بی خیال اند...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷

شارژمی

کاش ما خزنده های روی پارکت، موکت و آسفالت خیابان ها هم با سیمی به طول یک متر شارژ میشدیم. آن وقت می توانستم بگویم که دنیا در مقابل نیروی من حرفی برای گفتن ندارد...

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

بوس اسنپی

سرمو خم کردم طرف شونه ت و گفتم: میدونی چه حسی دارم. گفتی: چه حسی؟ گفتم اینطور که چشمان تو رو نگاه می کنم و سیر نمیشم، می خوام همین الان دنیا به پایان برسه ولی زود به خود میگم حیفه آینده مون رو از این چشم های زیبا نگاه نکنم... دستمو فشار میدی، تبسم می کنی...

هر وقت عکس هات رو می بینم دلم می خواد اسنپ بگیرم بیام بوس بارونت کنم و برگردم... 

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷

زندگی

تا حالا اینقدر معنی مرگ و زندگی، درد و خوشحال شدن واقعی رو نفهمیده بودم. امروز مفید بودم و تونستم زندگی یک نفر رو نجات بدم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

ناامیدم

از دویدن، از درست کردن سر و ته زندگیم خسته شدم. بهت گفته بودم که اصلا آدم خوش شانسی نیستم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

جام جهانی چشمانت

"فینال روزیه که سفت بغلت کنم و از هر دو تا چشمای طلایی ت بوسه بچینم".

علاقه خاصی به کاپ اخلاق داشتیم. هر چقدر زمینه برای سوار کردن دوز و کلک مهیا بود، ما کاسه داغ تر از آش میدان بودیم. یادت هست لابد بارها گفته ام. آن باخت سهمگین. آن باخت به یاد ماندنی. باختی که ما را با چالشی به نام کاپ اخلاق، چرایی ها و چگونگی ها آشنا کرد. توی رختکن سرمربی داد می زد" فوتبالو به گه نکشین، من سرمو میدم اما برای همچین ادایی به تیم حریف التماس نمی کنم". نبودی که ببینی، اکثر بچه ها باور داشتند که خواهیم باخت. برای انکار آن باخت بد، می خواستند تیم مقابل را بی حریف وسط میدان تنها بگذارند. چیزی دور از آیین مسابقات.  تا نه با شوت و نه با دست و پا شکستنی، سه امتیاز بازی را تقدیم تیم حریف بکنند. همین کاری که مراکش هزار بار نیکوتر از آن را پیش کش داد. ببین که این هم کاری بدور از اخلاق نیست. شبیه تقدیم کادوهای یکهویی است. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

با خودمان یک وجب ساقه شمشاد یا سپیدار تازه بیاوریم

صبح را با خستگی شروع می کنم. تنی غم مانده که با خستگی غمیازه می کشد. رنگ دیوارهای اتاقم سفید اما چرک است. دمر دراز کشیده ام روی فرش زیر پایم. لنگه های جورابم یکی سمت راستم و دیگری سمت چپم، شبیه من ولو شده اند. آسوده خوابیده اند. به موهایم دست می کشم. انگشتانم را به هم می مالم، چربی موهایم کار را به حمام می کشد. هر روز صبح از خودم می پرسم " آیا ارزش ادامه دادن دارد؟" و هر روز صبح بدون آنکه جوابی برای این سوال پیدا کنم، دنبال زیرپوش و حوله می گردم و اسیر روزمرگی های این دنیا می شوم. هوا گرم می شود و گرما قوه وجودم را می کاهد. زیر دوش چشمانم را می بندم. گوش هایم پر می شود از صدای خفه دنیا، صدای دور شدن زندگی ها، آدم ها. چند دقیقه در همین حالت می مانم. قطره های آب شماتتم می کنند، تنبیه م می کنند تا دوباره جرات بیرون آمدن را داشته باشم. وقتی زیر آب در هرمی ایزوله می شوم. قلبم سنگین می زند. به این فکر می کنم که خیلی راحت می شود دم را باخت و روی کف کف آلود حمام ولو شد. امان از قطره ها...
بعد از استحمام دوباره خودم را بو می کشم. بوی شامپو یک سر به مغزم می رسد، حجم های جدید از مغزم را می شکافد، آرامش می گیرم و بو همچنان در راهروهای بی در و پیکر مغزم می لولد. برای امروزم برنامه می چینم. برای فرارم از غم زدگی نقشه می کشم. نسخه ای می پیچم که محتوایی از انرژی و انگیزه داشته باشد مثلاً سر زدن به خانه من و تو و دیدن همان یک وجب ساقه سبز شمشاد که به نرده گره زده ام...
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷

حتی سالها در کنارت زندگی کرده ام

نگاهم بند پلک های توست

باید چشمانت را بوسید

چشمانت زندگی می پاشند

شبیه خودت

که ذهنم را پر میکنی از عطر کلامت

گاهی احساس مچاله بودن تسخیرم می کند

شبیه میوه ای پژمرده و فاسد

گلابی یا ...شبیه کدام میوه ام؟

دست که میکشی به سر و رویم

انگار که درختم از بیخ تکانده می شوم

گاهی دلم تنگ می شود به لحظه ای که با تو خلوت می کنم

                                                                 خلوت تر از تنهایی

چیزی خیالم را چنگ می زند

مرا به خانه ات دعوت کن

به خانه ای گمشده لای حجم بی رحم شهر

به خانه ای معلق در آسمان

به پناهی دنج میان شلوغی شهر

مرا به خانه ات دعوت کن

راه آمدنم را منتظر باش

مردی با پاکت هایی در دست، در شیب ناعادلانه خیابان

که برای کمین سوی خانه تو می آید

در خانه ای که یکی از چهار دیوارش حیاط مدرسه است

مدرسه ای با چراغ هایی روشن اما خالی

خالی از صدای شور دخترها

گفته ای روزها کار و بارت را ول می کنی 

و خودت را غرق تماشای مدرسه میکنی

نگاهم کن

مردی از لای طرح های سیاه قلمت راه افتاده است

با پاکت هایی شبیه هدیه

به سوی تو می آید.

آنکه می آید منم

منی که سالها در راهم

حتی سالها در کنارت زندگی کرده ام

بگذار وسط خانه بی غل و غشت مشغول بوییدن عطر تنت باشم

بگذار نرده های این خانه رنگ زندگی بگیرند

بگذار میان این شاعرانگی گمشده ام را هزار بار پیدا کنم

اینجا خانه توست

گاهی دعوتم کن

برای دیدنت

این خانه جایی ست که دو خط موازی را به هم وصل می کند

این خانه مقدس است.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷
موضوعات
آرشیو مطالب