ننه پهتینی باشدان دیرناغا چکیر، دئیر: «اینامیرام سویوخ اولا.»
گولوم ایستی خزنه ایستیر. آمما کبریت چوپی تک اوت اولوب یانماقدان اوول سینماقیم گلیر. دیزلریمی اوکهلیرم بیراز دینجهلیرم، زنجانی رد الریم گینه آغری اوستومه یوگیریر. باش گوت اوتورسام، دامارداکی قانیم چونوب تهرانا گایدسا، بلکه جانیم قیزیشا بیراز. قولاغیم ناغیل دولوسو اردبیله ساری چیرپینا چیرپینا گلیرم، قورخورام ناغیلاریم لپهلهنه سرچم درهلرینه یایلا، باشی داشا دگئه، اونایکی دستان اولا منه دییهلر دده قورقود.
خدا، من را از این پلشتیها دور کن. ایمانم به زمان را برگردان. آدمها را سرجای خودشان بنشان.
زور میزنم که نگویم. هیچ چیز نگویم و ننویسم. نکاشتهام. تخم امید زیر زبانم چال نکردهام. طفره میروم. اینگونه خودم را از دار مکافات کلمهها آزاد میکنم. کلمهها ارزانترین ماده برای کشیدن نعش آدم رنجدیدهاند. آدمها همه رنج دیدهاند. من کلمهها را دوست دارم. گاهی از آنها متنفرم. این چنین چیزها آدم را به زندگی دلخوش میکنند. گاهی زیادی نزدیکاند و گاهی مثل ماه مهر خیلی دور. آنها خودمختارند. من فکر میکنم پشت همهی این کلمهها ارادهی من است اما میدانید که من اشتباه میکنم. آنها در زمان مقرر سر میرسند. میتوانند سرریز شوند، بیاعتنا به تو و هر چه توی روح و روانت چیدهای، همه چیز را ببلعند و شاید از فرط کلمه خفهات کنند.
حالا که یک مرد سی و سه سالهام. حالا که برای چندمین بار تخم امیدم را کاشتهاند، بیمیل من. باید که پیش رفت. آدم خام. فکر میکند دیگر بعد از این همه داستان میتواند روی پای خودش بایستد.
دو ساعت دیگر میرسم اردبیل. پیچ پیچ سرچم و طلوع نسکافهای رنگ آن مغز آدم را پر از کلمه میکند. نمیدانم دلم گرفته است یا کم خوابیدهام. کله سحر ناله اتوبوس و ناله روحم توی هم رفتهاند. خالصانه. دوست دارم حرفهایی که این ماه نگفتهام را خلاصه کنم. مغزم بیخود درگیر چیدن کلمهها میشود. آنقدری ادامه پیدا میکند که آن دلتنگی بیامان یادم میرود.
اکنون به نوشتن فکر میکنم که قرار است به من کمک کند تا دوباره داستانهای زندگیام را، کهنهها و نوها را رونوشت کنم.
زیر دوش حمام خانه به حوض آب گرم استخر دانشگاه فکر میکردم، به فرق اینها، متوجه چیز دیگری شدم؛ من بهشدت به آب وابستهام. اگر جایی از خشکسالی حرف بزنند، زبانم عین خشت خشک راه خرتلاقم را خفه میکند. هر روز دوش میگیرم، هر روز میزان تمیز بودن خودم را اندازه میکنم. مگر شده لباس کثیف را دوبار تن کنم؟ این حال به حدی روشن است که امیرحسین همراه داشتن مایو را یادآوری میکند. امیرحسین رفیق گرمابه و سیستم گلستان من است. گاد آو لذتهای سادهی زندگی. حالا چرا اینها را مینویسم؛ زیر دوش بودم، شب باید بروم ترمینال و فردا خودم را سر کلاس برسانم. فکرم پیش بطری آب داخل کیفم بود. تهران که میروی، بطری آب همان لنگه کفش مثلها است. تهران که میروی باید یک کوله پشتی کول کنی، همهی مایحتاج زیست یکی دو روزهات را بچپانی داخلش، تازه اگر استاد قصد داشته باشد با اشیا اتود بزنی، باید همراه خودت یک سری شیء، چه میدانم از گیره لباس و بادکنک و ریسه و سنگ و تیله ببری سر کلاس. راستی اردبیل چقدر جای کوچکی است. هر بار در همین ترمینال قیافههای آشنا میبینم، همه از صدقه سری اینستاگرام. من در این راه نه ساعته تنها نیستم، آدمهای مجنونتر و گرفتار تر از من هم پیدا میشوند. گمان میکنم بعد از یک ترم دیگر، رکورد مسافتهای طی شدهی هادی را جابهجا کنم. آن وقت میتوانم اندازه دور دنیا با شما حرف بزنم و داستانش را بنویسم. ویژگی آب هر چیزی که است، ذهن آدم را روشن میکند. دیدگان آدم را با جلوههای زیبای زندگی سیراب میکند. زیر دوش بودم، به حرف آدمهای خوب زندگیام فکر میکردم، آنها چقدر از من تعریف میکنند، نسخهی خوبی از من در ذهنشان دارند، گاهی حسرت به دلم می نشید، کاش آن نسخه را ملاقات میکردم. هر چند همین نسخهای که دست خود دارم، سعی میکند آن یکی را کشف کند. آدمها آن یکی لنگه را میبینند، از صبوریاش از مهربانیاش تعریف میکنند، اما نصیب من این یکی لنگه درب وداغان است. گاهی یکی از راه میرسد، تفقدی میکند، شوتی میزند، سر راه یک بنده خدایی سبز میشوم، البته نه که همیشه ابژهی دست آنها باشم. اگر کمی فلسفه ببافم میتوانم خودم را عین شیء فینفسه بدانم، آدمها آنطور که در دستگاه معقولات خود با تراشی انسانی روبهرو میشوند، آدمم میپندارند، حال آنکه من یک سگِ آبیِ خانگیام.
جایی که ساختهام، صد سال هوا دارد. صد سال دم و بازدم. بدون سوخت دادن. آرام شدهام. هیاهوی اطرافم خاموش است. گز گز عشق ندارم، حداقل برای چند شبِ متوالی. داخل یکی از تعاونیهای ترمینال، لقمه برنج و قیمه را گاز میزنم، منتظر اتوبوسم. صندوقهای آن مرد ریشو را جلوتر از ماها زیر شکم اتوبوس جا میدهند. هوا سرد است. همین که چراغهای کابین خاموش میشوند، به نه ساعت خواب فکر میکنم. نمیدانم فردا چه میشود. هیچ وقت ندانستهام. خندهی سینا و حامد روی پیشانیم گل میکند. به حرکت کلهام میخندم. به توضیحی که وسط پلاتو به رامین میدادم. دوست داشتم از اردبیل تا تهران روی آسفالت را پنبه میکشیدند. لابد حامد چیزی میداند. هر هفته بعد از خداحافظی میخندد و عین همین حرف امروزش، یولون پامبوق میگوید. دور میشود، از آینهی آرایشگر به راه رفتنش نگاه میکنم. رامین جای دیگری است. وقعی به حرفهایم نمیگذارد. من اتوبوس را شبیه گهواره میدانم. هر دو آنقدر تکان میخورند تا ما مسافرهای بی تخمه را خواب کنند. بعد همینطور آن را به مایع گوش ربط میدهم، تصویر خانهی پایین و گهواره آبیرنگم با شماره تعاونی ده به چشمم آشنا میآید، روزا عمیقیزی دستش را روی گهوارهام میگذارد و به دوربین نگاه میکند، اینها را به رامین نمیگویم، سعی میکنم کمی منطقیتر حرف بزنم. لای پنجره را باز میکنم، هودی مشکیام را بقچه میکنم زیر سرم میگذارم. لیلا سرش را از پنجره تو میکند، هوا سرد است. لیلا کاپشن جیناش را میخواهد. آن را میدهم. همان جا دیگر مطمئنم رامین جای دیگری پرسه میزند، خستگی از کت و کولش میبارد. ولش میکنم به حال خودش، ماجرای گهواره و مایع گوش را یکبار دیگر به خودم میگویم. فکر میکنم فرضیهی خوبی برای قانع کردن خودم پیدا کردهام. رامین میخندد...
فکر میکردم این خداحافظی میتونه برای چند ماه کافی باشه، گفتم وقت ندارم، باید برم موهامو کوتاه کنم. پیش تو این طور گفتم که ناراحت نشی، قبلا چند باری بهم گفته بودی موهای بلند بهم میاد، ولی اون روز مجبور بودم کوتاهشون کنم. در اصل باید میرفتم و از ته میتراشیدم، نمیخواستم یهو با همچین صحنهای مواجه بشی، شایدم همه این کارا بیخود بود، مگه کیه که سرباز کچل ندیده باشه، به هر حال منم داشتم سرباز میشدم. تازه قبل اعزام رفتم یه کلاه کپ خریدم که این کچلی سرم خیلی معلوم نباشه، چون ته کلهام انقدر روشنه عین آینه، ملت زل میزدن بهم، میترسیدم چشم بخورم. تو خیابون بودم که آخرین حرفامو بهت میگفتم، با این که غربت عجیبی روی سینهم نشسته بود ولی سعی میکردم عادی و معمولی رفتار کنم، انگار میرفتم تهران و بعد یک هفته برمیگشتم، ولی خب همه اینا چیزایی بود که هی منو به دو به شک میانداخت، نمیدونستم قراره چه بلایی سرمون بیاد. بیشتر از خودم نگران تو بودم، اینجا هیچ کسی برات قابل اعتماد نبود و راستش میترسیدم تا من نباشم سرو کله یکی از این پسرای تخس لاشی دوروورت پیدا بشه، نه اینکه از تو بترسم از اونا میترسیدم که برات اذیت بشن، تو که میدونستم چقدر منو دوست داری، حالا اون موقع هم اگه نمیدونستم، بعد اینکه دیگه آشخور نبودم، تو بودی چهار صبح، تو جیبم آجیل میریختی. میگفتی این بادوومها رو مامان فرستاده برام، اگه بفهمه خودم نمیخورم بهت میدم عاقم میکنه. حتی یه بار نمیدونم چی شد یه دونات خوشمزه گذاشتی تو جیب بزرگ فرنچم. اون موقعها دیگه عادی شده بود همه چی، قضیه این بود که میدونستیم دیگه بعد چند ماه، قرار دوباره برگردیم پیش هم. ولی اون روز آخر قبل اعزام چقدر عجیب بود همه چی. اصلا نمیخواستم باور کنم تو همچین موقعیتی ایستادم و مجبورم تجربهش کنم. فکر میکردم چقدر بدشانسم، درست موقعی که دیگه تونسته بودم دستت رو بگیرم، باید میرفتم سربازی. حتی خیلی از برنامههایی که باهم ریخته بودیمم نصفه مونده بود. هر چند من دوماه تونسته بودم اعزامم رو عقب بندازم. شاید اینو هیچ وقت بهت نگفتم. خودمو زدم به اون راه که میخوام معافیت بگیرم، الکی سوراخ گوشمو کرده بودن پیراهن یوسف. تا خود کمیسیون پزشکی رفتم که ثابت کنم اشتباه کردم و به این چیزا معافیت نمیدن، اونجایی که اون سرهنگه هی اصرار میکرد که بیشتر توضیح بده، میخواستم واقعیت رو بگم. این پروسهای بود که تو دفتر پیشخوان اون خانوم که لپهای قرمزی داشت بهم یاد داده بود. گفت چرا میخوای تمدید کنی؟ گفتم یه مشکلی دارم. اونم نه گذاشت نه برداشت، فهمید خاطره خواهم. گفت کافیه تمارض کنی به چیزی که نیستی و نداری، گفتم چطور مثلا، به بدن خودش اشاره کرد گفت یه چیز الکی پیدا کن، یه چیزی که حس میکنی از بچگیت توش نقص داشتی، گفتم گوشم سوراخ داره اوکیه؟ گفت اینو که خودت کندی! نه که خودم نکنده باشم، ولی خب جاش از اول بود. گفت چه میدونم میتونی یکم بیشتر اغراق کنی تا پزشک راضی بشه و بفرستت کمیسیون. هیچ کدوم اینارو هیشکی نمی دونه، توام نمی دونستی، لزومی نداشت، من داشتم برای اون موقع آخرین کاری که می تونستم انجام بدم را پیش میبردم. اولین کمیسیونی بود که نتیجهش برام مهم نبود، یعنی مهم بود، اگر پروندم رد میشد خیلی خوشحال میشدم، چون میدونستم که قرار نیست قبول بشه. تو کل جلسه ساکت نشسته بودم تا زود حکمم رو بدن، جلسه اصلنم جدی نبود، پنج نفر نشسته بودن هیشکی به هیشکی کار نداشت، اصلا پرونده من انقدر معلوم بود که فقط همون سرهنگه نظر دارد و پای برگه رو امضا زد و گفت میتونی بری.
میدونستم که دو ماه میتونم خودمو و تو رو برای سربازی آماده کنم. همین کارم کردم. دو ماه طوری رفتار کردم که دوتایی قوی بشیم و وقتی همو نمیبینیم کم نیاریم. البته آخراش از اون چیزی که تصور میکردم بیرون زده بودیم. کل روزو باهم بودیم، از صبحونه تا شام، تا نصف شب، تو خیابون تو کافه، یه جور عجیبی درمانده بودیم، انگار میخواستیم انقدری تو خیابون بپلکیم که بتونم از شهر و این دنیای مضحک بزنیم بیرون. داشتیم دنبال یه سوراخ میگشتیم که بتونیم توش برا هم شعر بگیم و از ایدههامون حرف بزنیم. شبیه اونجایی که یه روز تو خیابان ارتش زیر درختها بغل هم نشسته بودیم و تو آواز میخوندی. تو آخرین پیامایی که فکر میکردیم واقعا آخرین پیامهای زندگیمونن، گفتی میخوای یبار با سر کچل ببینی منو، من که از خدام بود اون شبو باهم قدم بزنیم، دم در که منتظرت بودم تا اومدی از در رد شدی زدی زیر خنده، کلی مسخرم کردی، کلی قربون صدقهم رفتی. گفتی شبیه یکی از بازیگرای خارجی شدم، گفتی چقدر میاد این کچلی بهت. تازه اصرار میکردی رو شقیقهم یه تتو بزنم. هر چند یدونه خال خوشگل اونجا دارم. ولی خب من که اهل این حرفا نبودم.
تو پارک که نشسته بودیم خیلی غریب بهم نگاه میکردی، میخواستی توام کچل کنی، من نمیذاشتم، گفتی چند تا مدل دیدی، خیلی خوبن، آدم هوس میکنه. من نذاشتم. ته دل آدم خالی میشد، من داشتم تو رو و نگاههای تو رو از دست میدادم. گفتی دلت از شهر سیره، سرت سنگینه، بزنیم بیرون از شهر. رفتم ماشین داداشمو گرفتم اومدم دنبالت، فکر کن تو آخرین روز قبل سربازی با همون ماشین از پیش همه فرار میکردیم دو تایی. از همین سمت سرعین رفتیم رسیدیم به یه روستایی، نزدیک آلوارس بود، یه جایی بود که آبشار داشت، نه که نیاگارا باشه یه آبشار کوچیک در حد خود اردبیل بود، آبی که ازش سرازیر میشد یخ بود، نمیشد یک دیقه پاهامونو تو آب نگه داریم، تو داشتی بهم یاد میدادی که با همون جوراب و شلوار برم تو آب، عین خودت، از توی آب سنگ ریزهها رو جمع میکردی میگفتی میخوای یه چیز هنری درست کنی، نه که یادم رفته باشه، قضیه اون سنگی که روشو شعر نوشتم و دادم بهت. بعد آب تنی حسابی، گفتی بیا از هیچی نترسیم. گفتم چطوری؟ گفتی نمیدونم یه طوری لابد باید نترسیم. گفتم اینجا چمن خوبی داره بیا همینجا دراز بکشیم و چشامونو ببندیم. مثل همون چوپونی که اون سر دره دراز کشیده بود و کل گله رو ول داده بود تو دره. گفتم مگه ما چی داریم که نتونیم دراز بکشیم و چشامونو ببندیم و تو این هوای خنک بخوابیم. گفتی من هیچی جز تو ندارم، خب منم همونجا بودم دستتم گرفته بودی. هنوزم دلم لک میزنه به اون جا و اون خواب. فکر کنم نیم ساعت خوابیدیم، وقتی زودتر از تو بیدار شدم، صورتت عین یه بچه معصوم بود. وقتی صدات کردم، لباتو تنگ هم کردی و ریز ریز خندیدی، گفتی میشه نری سربازی. با همین حرفت آب یخ ریختی رو سرم. توام ترسیده بودی. توام فکر میکردی نمیشه این رودخونه رو تنهایی رد شد.
بیست و چندم تیرماه بود، باران اردبیل را شست و راننده تاکسیها تصمیم گرفتند دربست برگردند خانه، ما هم تصمیم گرفتیم برگردیم خانه، تاکسیهای دربست و درباز هیچکدام سوارمان نکردند، چه خوب که مانتوی تنت باران را پس میداد، بیشتر از من خیس نمیشدی. سهراه دانش که دیدی همیشه چطور به هم میپیچد و بوق و کرنای ماشینها بلند میشود، خلوت بود، انگار همهی شهر رفته بودند آستارا. توی کوچههای پشت مسجد نواب دوزاریم افتاد، اخمهایت را دیدم و لابهلای حرفهایمان جوابهای کوتاه و سردت برایم سوال بودند. مقابل یک سوپرمارکت کوچک داخل کوچه، زیر سایهبان ایستادیم. هوا سرد نبود، خنک بود. هر ماشینی که از روبروی ما رد میشد دست بلند میکردم که شاید نگه دارد و ما را دربست یا درباز تا خانه برساند، اما هیچکدام سوارمان نکردند.
صاحب مغازه که دید از خنکی هوا لرزه به تنت افتاده، گفت: «دخترم میچایی! بیاین داخل.» تو رفتی داخل، فهمیدم تا قیامت هم صدایم نخواهی کرد، اخلاقت را میدانستم، حالا وقتش بود خودم به فکر خودم باشم. صاحب مغازه حولهای تمیز داد تا سرو صورتت را با آن خشک کنی. انگار نه انگار که من همان مردی بودم که کنار هم زیر باران خیس خورده بودیم. صاحب مغازه پرسید: «این طرفا ساکنید؟.» مردد بودی که جواب بدهی یا نه. من ساکن نبودم، سرباز بودم و میان دو شهر در رفت و آمد و نیامد. به او خیلی کوتاه گفتی: «بله!.» در جوابت چیزی نگفت، به شیشه مغازه چشم دوخت، همانطور که من چشم دوخته بودم. واقعاً زیبا میبارید، زیبا میشست، همه جا پر از آب بود. برای تو جالب نبود، نهایتش یک باران عادی بود، اسباب زحمت و آزار. ولی آن باران داشت پیسی خیابانها را میشست، بوی تعفن شهر را میزدود، اما گوش تو به این حرفها بدهکار نبود. بند که آمد، بی هیچ حرف پس و پیشی، از مچ دستت گرفتم، از مغازه زدیم بیرون، زیر هر قدممان آب صدا میکرد، میپاچید همه جا، اصلاً مهم نبود آب تا کجایمان رفته، پا تند کرده بودیم که برسیم، دوباره دستت را گرفتم تا از روی آب پروازت دهم، تو واقعاً پریدی. هر چند با من صاف نبودی هنوز، چهرهات معصومانهترین حالتش را به یاد آورده بود. طفل خودم بودی. شاید که دلت گریه خواسته بود گفتم: تقریبا کمتر از یکسال دیگه! نه ماه دیگه، این شکلی زیر بارون هلاک نمیشیم عزیزم. گفتی: «من نه ماه دیگه رو نمیخوام، من الان که دارم از سرما میلرزم به یه ماشین نیاز دارم نه چند ماه دیگه!.»
قاطع حرفت را گفتی، همان حرفی که زمستان پارسال از من پنهان می کردی را، البته تقصیر خودت بود، همان دفعه که تا زانو برف باریده بود، اسنپ کار نمیکرد، جای پارک پیکان را پرسیدی، بردمت تا پای ماشین، گفتی: «سردمه!.» نوک دماغات باز گل انداخته بود. کمی طول میکشید موتورش گرم بشود، لابد این را میدانستی، به هر حال که سوار شدی، تا سر سیدبرقی عین حلزون روی برف اردبیل سرخوردیم تا برسیم. حالا دیگر من سردماغ بودم. موتور گرم گرم بود، بخاری الو میداد، معلوم بود که کیف کرده بودی، شاید این ماشین پیکان در این عصر برفی روز غریبی برایت ساخته بود، گفتی: «نمیشه بازم دور بزنیم؟!.» دور زدیم، چند بار اردبیل را دور زدیم، گفتی: «چای دکهای لطفاً.» طفل خودم بودی، با قیافه پدرانه گفتم: ماشین روشن میمونه تا چای رو بگیرم و برگردم، دست به هیچ چی نمیزنی، مخصوصاً این دکمه! دکمه پرواز! ... شوخیام گرفته بود، سر چیزهای این شکلی که داستان داشتیم باهم دوست داشتم شوخی کنم، اندکی بخندیم، برف بند بیاید و برگردیم خانه. با چای داغ دکهای و چند قند اضافی برگشتم سمت پیکانی که تو سوارش بودی، انقدر برف باریده بود، دیدن پیکان سفیدِ یخچالی زیر برف دشوار بود، کمی نزدیکتر شدم، ردپای خودم را میدیدم که چطور با عجله پیاده شدهام، هر چقدر نزدیکتر شدم چیزی نبود، تو دکمه را زده بودی، آخر این چه وقت پرواز بود عزیزم.
مغز من ایده لعنتی دختر بساز و کم توقع را به قدری بزرگ کرده بود، به فکر این بودم ماشین نو همان که قرار بود نه ماه دیگر برسد دستم را بفروشم، با سودش پساندازی برای خودم و زندگیای که در پیش داشتیم کنار بگذارم. تو با ایدههای مالی همیشه مشکل داشتی، برای همین هیچوقت منتظر نماندی تا سوارماشین نیلی شوی که بخاریاش آن واحد گرم میشود، میتوانی زیر برف بمانی و از سقف شیشهایش دانههای پنبهای برف را نگاه کنی.
دنیا و عاشقی دار مکافات است، من هیچ وقت ماشین نیلی را نفروختم و به حرف تو گوش دادم. کاش بودی...
سرانجام بحث و جدل با هزار شالاپ وشلوپ رسیدیم خانه، حوله تمیز آوردی، لیوانم را با چای پر کردی، ایستادی مقابلم و موهای خیسام را سشوار کشیدی...
اردبیل یک خیابان ناساز دارد
خیابانی سیاه
بی عرضه
نه ترافیک دارد و نه گل فروش
ماشین ها عین خرگوش جیم می شوند
و احساس ما زیر لاک پناه می گیرد
خیابانی کوتاه تر از بند زیرشلوار
که زبان را برای گفتن دوستت دارم کوتاه می کند
خیابانی کچل
که سراشیبی تمام شدن است...
بیا و در رویاها
لاله زار را قدم بزنیم