پرستار

صدای فث فس کفش های طبی پرستار بخش مجبورش می کرد تا بجای تکان دادن گردن بی حسش ،چشمان مضطرب و بی جان و رمق را کمی کج کند تا از شکاف بین کف اتاق و در چوبی پاهای او را ببیند .پرستار دلربای بیمارستان هِـلسی کلاب کفشی مشکی رنگ به پا کرده بود ،و همزمان با نگاه بیمار، پشت نیم وجب سوراخ شیشه ای درِ اتاق ایستاده بود و وانمود می کرد متوجه کجی چشمان بیمار نیست ،شمارش زمان به نفع بیمار ادامه داشت ،اویی که هر روز انتظار می کشید امروز به خواسته اش رسیده بود.پرستار که از قرار معلوم هفته قبل را برای تسکین اوضاع و احوال خواهر داغ دیده اش مـرخصی بدون حقوق و سنوات گرفته بود امروز صبح در اولین شیفت کاری، بعد از تعطیلی 7 روزه ، زودتر از بقیه پرستارهای شیفت ،کنار بیماران حاضر بود.تک تک اتاق ها را  وارسی می کرد تا اطلاعات بیمارهای تازه منتقل شده را به دست بیاورد . بجز یک تخت هنوز کـسی جمع بیماران بیمارستان هـلسی کلاب را ترک نکرده بود. بعد از اینکه اتاق بیماران تالاسمی رو دید زد. نوبت اتاق فورتین بود. بیمار که شب و روزش تفاوتی با هم نداشت نمی دانست کِی قرار است خواب، چشمانش را سنگین کند.امّا بهترین اتفاقی که می شد قبل از خواب یا بیهوشی و یا حتی رفتن به کما به سراغش بیاید ،دیدن چهره معشوقه ای بود که او بخاطرش سال ها روی تخت بیمارستان شبیه جنازه ای جاندار مجازات می شد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۴ تیر ۹۳

صفحه 51

واقعیتی که دنی برام تعریف کرد همین بود ،قتل نامعلوم سرکارگر برونوی عزیز بی شباهت به پرونده وکیل معروف شهر نبود مقتول با ضربات چاقو تمام کرده بود و نئشه ی وکیل گندیده 48 ساعت قبل از اینکه برونوی عزیز به قتل برسه توی یکی از مرغ دونی های مزرعه پیدا شد.کـسی فکر نمی کرد شهر کوچک سیته که سال پیش عنوان شهر امن و امان را به یدک کشیده بود این چنین اسیرشیشه های سی صد سی سی الکل و مشروبات توهم زا شده باشد.

دیشب صدای تق تق پنجره ی پشتی وادارم کرد تا قبل از اینکه پرونده اتهام دزدی طلافروشی آقای دونالد و برادران را از قفسه آرشیو توی زیرزمین بیارم ،سری به حیاط پشتی ساختمان کلانتری منطقه شرق بیندازم ،قبل اینکه نورچراغ حیاط را روشن کند من فکر می کردم بچه راسوها باز کدوهای باغ افسـرجوان کلانتری را از بیخ کنده اند، امّا نه ،شـخصی که قبل روشن شدن چراغ ها به من زل زده بود دنی بود همان پـسر کلاس سومی که جسد به خون کشیده شده برونوی عزیز را به کلانتری اخبار کرده بود...

برگ صفحات 50 و51 دوباره برگشت ،نسیم ریزی بر پوست صورت بهار تنفس شد. او گفت :" ادامه بده" هنوز تا انتهای این رمان هوشیار بود. سطرها را که می خواندم جایی روی سینه ام انگار داستانی نوشته می شد.بی هیچ جرم وجنایتی با درون مایه دوست داشتن.کاش سطری بودم از الکلی ها شهر سیته ،کاش کلانتر پرونده مرا برای بهار می خواند گوینده ای بود تا احساسم را بگوید امّا جرأت این که جای سطرها را عمداً تغییر دهم و واژگانی از سرریز ذهنم را برملا کنم باعث شد تند تند چند سطر آخر را بخوانم و بگویم "تمام" .


  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲۸ خرداد ۹۳

سبز،رنگ طراوت است

همین که می گفتم "آب" یاد حُسن یوسف های لبه پنجره می افتادم و گلی که اسمش را نمی دانم ،حتی نمی دانم از کدام گونه خاص بود ،سبز بود و سرحال و با بندهایی شبیه مردمان آزادی خواه به صلیب کشیده شده، اسیر گلدانی تَرک برداشته ، شبیه کالبدی بی روح ،نه نامی و نه نشانی ،که فقط من نیستم او را نمی شناسم خیلی ها حتی او را جزو گونه های گیاهی نمی دانند خیلی ها او را خشک و خشن شبیه خس و خاشاک می پندارند.طراوتش را انکار می کنند ،امیدش را واهی و تو خالی می بینند،زهی خیال باطل . همین که قطره ای آب خالص ریشه های دفن شده آن را لمس کند ،بیدار خواهدشد ، جانی دگر خواهد گرفت ،برگ هایی سبزخواهد داد و هر روز جوانه هایی بالغ از او زاده خواهد شد  . او گل است حتی اگر تعریف ما از گل چیزی دیگر باشد ،حتی اگر ما به عمد نامش را از کتاب ها و دایرةالمعارف ها حذف کرده باشیم. او تنها یک شاخه گل پژمرده و بی حوصله نیست ،او پشتیبان میلیون ها جوانه سبز و روشن است او نسیمی ملایم از هزاران اندیشه خفته است. انقراض او فقط چند کلمه حرف مفت است.

 من آمده ام تا گلهایمان را آب دهم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲۱ خرداد ۹۳

او تنهایم را سیراب می کرد

صیقلی کاشی ها سفید شمعی و چکه هایی از قطره های اناری خون،سرد زمستانی زیر دوش ،گرمی آغوش تابستان لای هوله آبی جیغ.صدای خفه و چهره کز خاکستری،جوشش کلمات یک نوشته زیر خط قرمز ،همه ته مانده های قلم نقاش خاطره هاست.روزی تمام بوم های نقاشی سفید و ساکت خواهند ماند و حرکت دست هیچ قلمی زیر پایمان علفی نخواهد کاشت.

چقدر منتظرباشیم !


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۵ خرداد ۹۳

مهندسان چارچوب

ساعت 12 شب است ، چشم ها رمقی ندارند،همه گوشه ای از حال کز کرده ایم ،کاظم ،محسن ،هادی و من ... ساعت 1 بامداد است ،چشم ها به زور آب بارانی که ناغافل گیرمان انداخته است کم سو می بیند. خیابان ها سنگینی قدم هایمان را می دانند ، بی خوابیم ، فقط جای شوخی بی مزه ای خالی ست تا تمام اتفاقات این روز را استفراغ کنیم.

ساعت 6 صبح ؛ صدای شر شر آب از حمام می آید، یکی از ماها زیر دوش آب می لولد ،مهمان ها خوابند هنوز، سرصف نون سنگک نفر سوم شبیه برادر برانکو ایوانکویچ است. نپرسیدم، او هم نگفت ، فقط حدس زدم. طعم مربای انجییر زیر زبانم باقی ست . ساعت 11 قبل از ظهر ؛ همه از هر جهنم درّه ای چیزی بلغور می کنند، از1+5 تا جزوه معادلات دیفرانسیل. موزیک متنی از تیلیک تالاک موس ها با صدای هوژژژژژژ یخچال در هم می آمیزد. بالا تر از اینها صدای اذان از بلندگوهای مسجد محله مردم را برای اقامه نماز ظهر می خواند. ما قبل تدارک نهار، نماز و راز و نیاز را به جا می رسانیم، و نوبت می رسد به آشپزی آقایانِ وسواسی. هادی فقط ناخنک زدن بلد است، محسن ته دیگ با نون سنگک را پیگیر می شود، کاظم فقط ایراد می گیرد، دست خودش نیست . و من همین که ظرف های غذا را ترو تمیز داخل قفسه ها می چینم، جریانات کلاس اسکیس را با چه آب و تابی برای دوستان تعریف می کنم.

امّا...

حرف ها که ختم می شود به کنکور، مرحله دوم، اسکیس طراحی شهری روزگارمان تلخ می شود. دیگر حرفی برای گفتن نیست.


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۵ خرداد ۹۳

یک قرون دو هزار

ارقام دهم ،صدم و هزارم کنتور جیب هایم صفر توخالی بود. شنبه آن هفته بخاطر آگهی کار نیمه وقت با مدیر انتشارات قرار دیدار داشتم . وقتی برای همین قرارِ ملاقات از خانه خارج می شدم، گوشه کاغذِ دفتر یادداشت را تا کردم .امروز تمام کاری که می خواستم انجام دهم همین بود ،با مدیر انتشاراتی، یک فنجان چای زعفرانی صرف می کردم و دیگر خالی بودم . حالا بعد از این که رسیدم خانه بستگی داشت به خروجی جلسه امروز، اگر موافقت می کردند، تا می رسیدم خانه حوله و مایو برمی داشتم و دل به دریا می زدم.اگر نه ، راضی نبودند ، گیر می دادند و موافقت نمی کردند تا رسیدیم خانه آهنگ عاشقانه ای را تند تند ،هزار بار تا پای تختم می خواندم. یاد عشقم می افتادم و خوابم می برد.

در را بستم ، کمی محکم تر از روزهای قبل ، روحیه مضاعف داشتم ، تاکـسی از زردهایی نبود که من خوشم بیاید سبز بود سبز خیلی دل به هم زن. راننده کچل بود ، درست گوشه ی میدان ساعت پیاده شدم .پانصد تومان هم بیش تر از کرایه مسیر گرفت.ماشین که از مقابلم حرکت کرد چشمانم دنبال تابلوی بزرگ انتشارات این ور و آن ور کشیده می شد،چیزی که در ذهنم از انتشارات ساخته بودم جای نقص و کمبود در آن نبود. ساختمان چند طبقه تازه طراحی شده با نمای رومی سفید و طلایی و چند لیموزین و هامر پارک شده در ورودی غربی. تا سرت را تا نمی کردی تمام طبقاتش را نمی دیدی،مبلمان چرمی و اصیل و کلاسیک.

ناچار آدرس انتشارات را از پیرمردی جویا شدم. پیرمرد بی اینکه زحمتی به تارهای صوتی خود بدهد با سرِ عصای چوبی ته کوچه ای سه متری را نشانم داد . جداره های سبک پهلوی ،ساختمانهای کهنه و قدیمی که همه نشان از خیابان کشی های رضا خان میر پنج بود به چشم می خورد. کنکور آن سال تاریخ معماری 47 درصد زده بودم ،به اینکه چیزی شبیه به مطالب کتابهای درسی را به عینه می دیدم جای امیدواری نیز باقی بود.

درِ آبی رنگ دو طاق بد جوری خبر از سِرِ درون داشت .لامپ 100 ولت ،رنگ زرد گرم را با چرکی دیوارهای سفید راهرو ترکیب کرده بود.پله ی هفتم تکلیف امروز را مشخص می کرد، یا درست با مدیر انتشارات شیک وخوش پوش پیپ دار روبرو می شدم یا با پیرمردی هفتاد ساله دم مرگ.شانس نداشتم صحنه ای که مقابل چشمان شبیه پازلی تک تکه کامل و واضح تر می شد  را باور نداشتم ، شاید اشتباهی آمده بودم شاید پیرمرد دست هایش می لرزید و عصایش را درست نشانه نرفته بود شاید عصا کجی داشت ... نمی دانم هر چه بود چیزی نیست که من فکرش را می کردم. شاید زیادی فیلم امریکایی دیده بودم .

مرد سرش را بالا گرفت سلام دادم ،جواب را با تک تکه ی علیک کامل کرد.گفتم ذکاوتی مرا معرفی کرده و گفته که می تونیم برای پـیشرفت هر دو طرف و البته انتشارات مثمر ثمر باشیم. پیرمرد لبخند کوتاهی زد و با صدای نامعلوم و مغشوش گفت : تایپ کردن که بلد هستی .گفتم : بله .

رسیدم خانه ، کاغذ یادداشت گوشه تا شده را پاره کردم . پاکت زباله را برداشتم و به اتفاق ،سر کوچه ای محو شدیم.


  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۵ خرداد ۹۳

من ،میکده ی عشاقِ رنجیده دلم!

عمر گذشت، تاریخ ورق خورد و من حرص خوردم و او رفت. می پرسم او که دیگر برنمی گردد من چه کنم ؟ تنها بمانم؟ منتظر یار مهربانی باشم؟ یا اصلاَ بی خیال ماجرا!

می ترسم بگـویم شخـصی دیگر بیاید و وارد خاطراتم بشود، بیاید و گوشه ی نیمکتی بنشیند و به چشمانم خیره بماند. من می ترسم از تازه واردی که دیر یا زود خواهد آمد، حرف خواهد زد و من با دستانم مغز خسته ام را تنبیه خواهم کرد که چرا دستور داد بنویسند "شخصی دیگر وارد شود".

قلب من انگار مطب هر مریض بدحال و شکست خورده ای است که تا دوره نقاحتش پیش من می ماند و بعد بی اینکه حساب کتاب کرده باشد می گذارد و می رود.

وارد نشوید آقای دکتر سفر خارج تشـریف دارند و حالا حالاها قصد برگشتن ندارند. دکترمبتلا به شکست عشقی واگیردار است. دعایش کنید. والسّلام


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱ خرداد ۹۳

یک آشنا یک اتفاق !

تهران و اصفهان و شیراز را که رد کردیم ،خیلی اتفاقی رسیدم به این شهر ، اصلا همان اول ما مسیرمان یکی نبود ،از همان روزهای آشخوری غریبی می کردیم ،جواب سلامی نداشتیم . ایام این گونه بی هیچ ایما و اشاره ای حتی گذشت،بعد ها وقتی چهره ها آشنا شد ، خنده ها که به دل نشست ، ما دو دوست ، دو رفیق دو همراه شدیم ،روحیه ی نوجوانی هنوز درمن زنده بود،قاطی حرف و حدیث های این و آن نبودم ،روزی همین که خیلی دور افتاده بودیم ،خیلی دلتنگ دوستیمان بودیم ،احساسی بلاتکلیف بین حرفهایمان ،رفتارمان رخنه کرد. از آن روزهای تلخ و شیرین رسیدیم به نیمکت هایی که می شد حس کرد وابسته ایم ، وابسته به بوی هم ، به نگاههای پر حرف ، به آغوشی پاک .او را نمی دانم امّا آن روزها من هر چه می نوشتم و برایش می فرستادم فکرم یکجا بند نمی شد دستانم خیس عرق بود ،ماه ها بود ندیده بودمش، دلم برایش لک زده بود .وقتی دیدمش وقتی بوسیدمش هنوز مطمئن بودم که نمی گذارد برود.امّا خیلی قصار بود این فصل عشق ، آمد و تندی رفت شبیه باد غالب.دلیلی برای جدایی نداشتیم ،او فقط فکر آینده بود ، من فقط در فکر او ، او در فکر زندگی و خانواده و درآمد و شغل و کوفت و زهرمار ،امّا من فکرم او بود.اویی که گو پشیمان از تصمیم دلش بود اویی که انگار گمشده ای داشت، تازه از خواب بیدار شده بود،مرا نمی شناخت ،غریبی می کرد،او مرا رها کرد ،اشتباهی به فلانی ها شبیه پنداشته بود.او که مرا خیلی زود با حال بدم تنها گذاشت،یادش باشد،یادم می ماند.


  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۳

دو قدم بیا تا 76

پیرهن چند سایز بزرگ آبی راه راه ،کیف موشی و زرد ،شلوار بـگ و چند قدم موندیم تـا انتهای این مـسیر ،76 ، دارم می شمارم ،تــو ادامه بده ،حرفاتو میگم ، من حواسم به قدم های ریز و دخترانه تو ،از دنیای خودت برام حرف بزن . در جا نزن .بیا با من .همین خیابون آخرین قدم زدن دونفره ما میشه ،برای به دست آوردنت می خوام معکوس بشماریم ، حتی بمــانیم روی صـــفر ، روی صـــفر مــــطلق ، جــایی که بــجز مــن و تـو کـسی نیست ،همه رفتن سیزده بدر .

کسی من و تو و اولین آغــوش دوست داشتنمان را نمی بیند ،کــوری گرفته اند ،آخر حرف های ساراماگو عین حقیقت بود ،حقیقتی از عــشق تـو



  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۳

افسانه سه برادر[سه ضربدرصفر]

مرد که صحبت پسرانش را شنید، با خیال راحت دق کرد و مرد.

پسران مردِ رنگ و رو پریده به چشمان هم زل زدند ،اول به چشمان یکدیگر بعد سو به چشمان از حدقه وا رفته ابوی محروم از دار دنیا. 44 امین برداشت که از صبح، خیلی هم کات خورده بود به پایان رسید و کارگردان و تهیه کننده ی فیلم با صدایی سرحال و بشاش گفتند :"کات". پدر همین که دراز کشیده بود دستانش را به خیال استشمام هوایی تازه به پشت خم کرد و گفت :"خدا  این اوضاع و احوال نکبت رو نصیب کسی نکنه "،"اولاد سفه و اوراق سفر آخرت". پسران که فیگور انسان های داغ دیده را به خود گرفته بودند با صدای کات کارگردان خنده هایشان به جوش آمد و تا سرازیر شدن اشک در چشمانشان خندیدند. بعد از تنفسی 5 دقیقه ای نوبت سکانس کفن و دفن پیرمرد مزرعه دار رسید، سکانسی با محتوای مردی که گورش به اضافه ای ماترکاتش از این دنیا گم می شود. به ترتیبِ نوشته شده در فیلم نامه که پشت و رو چاپ شده بود، پسرها از چهار گوشه ی پتوی آن مرحوم گرفته و راهیِ حیاط پشتی شدند. سه پسر بودند و چهار گوشه ی پتو، می لنگیدند و آخر سر پتوی شخصی پدر مرحوم سوار بر آن را کشان کشان به مقصد رسانیدند و با چند بیل خاکِ رس و کمی کاه و گِل و برگ و گلبرگ چالش کردند. و با فاتحه ای سر و ته زده شلوارشان را تکانیده و راهی منزل شدند.

پسر اول که جثه ای دوبرابر آن دو برادر داشت سخن از زمین چند کرتی پدر به میان نیاورده گفت دیگر بس است برویم دیگر چیزی به سحر نمانده است. برادران فردای آن شب نحس، زمین به ارث رسیده را به قول برادر وسطی چند برابر قیمت کف بازار به پیرمردی دم مرگ انداختن. اینجا بود که فرصت به خلاقیت نویسنده فیلم رسید و این شکاف بین ماجراها با پیام کوتاه تبلیغاتی "چه کنم میلیونر بشم" دوخته شد. از آن سوی صدابردار خواهش می کند برادر بزرگ مواظب کله مبارکش باشد نخورد به جایی، تدارکات اکیپ فیلم برداری چای تعارف می کند و بازیگر نقش پدر تلفنی پذیرای تبریک روز پدر دختر 8 ساله اش است. کارگردان گفت :"اکسیون" برادر کوچک کم حرف بود امّا پیام را که خواند پیشنهاد داد پول ها را جایی سرمایه گذاری کنند. برادر عاشق پیشه از این حرف او ناراحت به کنج اتاق پدر پناه برد، یاد عشقش افتاد، برادر کره دوست هوس کره با مربا کرده بود، موقعیت جور می شد زود بساط نان و کره را می چید. امّا وضعیت درام بود.

برادر وسطی با گرفتگی تارهای صوتی به زور و هزار زحمت سرش را از اتاق دراز کرد و گفت :"تو که تا چند ساعت قبل خرج اتینا داشتی چه شده است که فکر بیزینس افکارات را چنبن درگیر کرده است"و در ادامه بزرگترینشان گفت :"به عمل کار براید به سخن دانی نیست ".زل زل به چشمان هم خیره مانده بودند و در این لحظه احساس طلبکاری داشتند تا این که سر عقل آمدند و سهم الارث را تقسیم کردند و دیگر هیچ نگفتند ... تهیه کننده با سقلمه ای درِ گوش نویسنده گفت "چه خبر است قرار نیست که همه ماجرا را همین قسمت سوم ببندی ،بس است، نویسنده مطیع بالاسری زیرش خط کشید و نوشت:" نتیجه می گیریم زندگی فیلم بلند لعنتی".

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۳