۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرار» ثبت شده است

بله و فرار

هیچی ناگهان و بی‌خبر تغییر نمی‌کنه. قبل‌ترها برای خندیدن دنبال بهونه نبودی، اصلا مگه امکانش بود خیره‌ شیم به هم، بعد خندت نگیره. دیروز نخندیدی. بجز وقت خداحافظی. یه خنده مصنوعی تحویلم دادی. می‌خوام کمی خبیث باشم. می‌خوام بهت بگم آفرین؛ خوب منو دک کردی. از همه جا. از همه چیز. تو از خیلی وقت پیش همه اتفاق‌ها رو کنارهم چیده بودی، می‌دونستی کافیه آروم آروم راهو کج کنی، باهوشی تو، بودی. مرور بخش بخش خاطرات و روزهایی که باهم گذروندیم منو به این نقطه رسونده که تو می دونستی پارسال آخرین تولدیه که ما کنار همیم. آخرین کیکیه که دوتایی فوت می‌کنیم. یعنی دقیق‌تر اگه بخوام بگم، شهریورهمون سال، وقتی که یه سری کتاب و وسایل خونه رو دادی بهم و بقیه چیزارو بار نیسان کردیم و رفتی تهران. از اون موقع سازمون دیگه درست و حسابی کوک نشد. هر چند لحظه‌های خوبی داشتیم، شیرین و لذت‌بخش بود، اما گفتم که می‌خوام بر‌خلاف همه این سال‌ها یکم خودم نباشم. شاید عین تو نگاه منم به زندگی و رابطه تغییر کنه. اگه راهش اینه من انگار دارم موفق میشم. ولی حیف که اون من نیستم. ته دلم عاشقتم. حتی اگه تو هیچ رمقی برای دیدن من نداشته باشی. حتی اگه همه انتخاب منو زیر سوال ببرن، من باز دوست دارم. این دوست داشتن خالصه. چون هیچ نفعی توش نیست. فقط رنجه.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۱۱ دی ۰۰

گردش از چپ [قسمت اول]

از وقتی که دیگه نفس کشیدن هم برام زهرمار شد تصمیم گرفتم سربازی رو تموم کنم و از این چاردیواری تنگ فرار کنم، استرس اون روزا هنوزم ول کن نیست خیلی سختی کشیدم تا از مرز بازرگان با یه پاسپورت جعلی ار کشور خارج بشم. بعد چند سال زندگی تو یکی از دهات ترکیه، اولین دیدار آشنایی من و اورهان داخل یه قهوه خانه در مرکز شهر بود. اون بود که منو از این کشور به اون کشور کشوند و آخر سر اینجا موندگار شدیم.

اورهان همیشه از برکت چندرغاز پولی که بابت دیلماجی می گرفت ناله می کرد، روزی نبود حرف از قرض و قوله هایش وسط نکشه، بنظر من آدم عجیب غریبی بود نه اینکه دُم راکون چسبیده باشه به ما تحتش یا دماغ فیل داشته باشه، منظورم رفتار و سکناتشِ که با بقیه فرق داشت، نمی شد گفت بد بود یه جاهایی حرفاش به دلم می نشست، این 7 سالی که تو این مملکت غریب با اورهان همکار بودم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم حداقلش اینکه چند جمله انگلیسی حرف می زنم و گلیم خودمو از آب می کشم بیرون، ما دو نفر بودیم از دو ملیت، و نقطه مشترک ما زبان مادری ما بود، برا همین بحث های بین من و اورهان همیشه ختم می شد به ملیت ها و اقوام و زبان مادری، من اورهان رو مثل برادر گمشده ای احساس می کردم که سال هاست مادرم شوق دیدارش را دارد. هربار از فرارم باهاش صحبت می کردم کپکش خروس می خوند و با به به و چهچه کشورشون رو دستمال می کشید. اون تصور درست و حسابی از کشور ما نداشت خیلی تند می رفت و فقط یه چیزایی در مورد آقای خمینی و انقلاب 57 می دونست. 

گردش سرنوشت ها طوری رقم خورد که احساس برادری بین من و اورهان کم رنگ شد نمی دونم شایدم اون دختره مو فرفری باعث این فاصله شد، قبول دارم که این یه امر طبیعیه ولی ما قرار گذاشته بودیم ازدواج نکنیم چون اونطوری دیگه به هیچ یک از اهدافمون نمی رسیدیم. با این اوضاع و احوال و رکود اقتصادی فشار روی من زیاد شده بود تا جایی که روزهای تعطیل هم تا نصف شب با لباس فُرم پشت فرمون بودم. هر چند شعار این مملکت بی صاحاب برابری اجتماعی شهروندان هست اما حقوق ماهیانه منِ راننده هتل با عایدی دیلماج زبان انگلیسی زمین تا آسمون فرق داشت من مجبور بودم تا نصف شب تنِ لش توریست ها رو از بارها و قمارخانه ها جمع کنم اما اورهان تو قراردادش نوشته بود تا 9 شب حتی شام و نهار رو هم می انداخت گردن توریست های بی چاره، بماند که گهگاهی منم اگه با توریستی خوب مچ می شدم همه خرج و خراجات دود و دممون پای رفقا بود. این اوضاع و احوال خیلی کسل کننده بود، اما برعکس حال داغان من، اورهان روز به روز داشت جلو می رفت و خیر سرش قله های ترقی رو زیر پاش له می کرد دیگه کار به جایی کشیده بود که سر کار نمی اومد و سرش گرم خوش گذرانی با فرفری بود. حالم ازش بهم می خورد هم از خودش هم از زن مو فرفریش.

نمی خوام از خباثت اورهان براتون دیکته بگم چون می دونم مجالی نیست فقط  می تونم بگم شبی که قرار بود اون یارو آمریکایی رو ببرم کنسرت جاز یا چه می دونم زاز، تو لابی هتل منتظر مسافرم بودم حتی می تونید از برایان هم بپرسید که من فقط چای و کیک سفارش دادم و منتظر بودم. حالا اگه امونمون بدین باید برم دنبال همین آمریکاییِ، نابلده، یه موقع گم میشه...


  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲ اسفند ۹۳