گاهی من و تو جدا از این دنیایم.
آنجا که ما دنیا را آفریده ایم
هیچ خدایی زاده نشده است
چقدر خیال هر دو تایمان راحت و آسوده است
هیچ بنی بشری نیست که چوب لای چرخ خوشی هایمان کند
عجب خیالی شد
تو خدا
من خدا
و ما خدا
گاهی من و تو جدا از این دنیایم.
آنجا که ما دنیا را آفریده ایم
هیچ خدایی زاده نشده است
چقدر خیال هر دو تایمان راحت و آسوده است
هیچ بنی بشری نیست که چوب لای چرخ خوشی هایمان کند
عجب خیالی شد
تو خدا
من خدا
و ما خدا
کاش یه گوش شنوایی بود تا همه حرف های ته دلم رو راحت بهش میگفتم. دلم میخواد این ذهنم از فکر و سوال خالی بشه. خسته م میکنه. تعادلم رو ازم گرفته. ..
یه وقتایی حس کردین تا حالا کل مسیری که اومدین، زندگی که واسه خودتون دست و پا کردین یه انبار کاه بدرد نخوره. و هر چه زودتر باید خود و بقیه رو به آتیش کشید. من سرم داغ داغه. با کف دستم پیشونیم رو می مالم و با انگشتام دور چشامو.
دیشب با همان ماشینی که هر روز امانت سوار می شوم، تنهایی راندم سمت کافه. دو ماهی می شد که دور بودم از این کافه. هیچ بهانه ای بجز این نداشتم که بروم و ادامه فیلم نامه ای که می خواندم را از سر بگیرم. همین کار را هم کردم. سیب زمینی سفارش دادم. و فیلم نامه محله چینی ها را مقابلم گذاشتم، بعد از دو ماه دوباره برگشته بودم به تعقیب و گریزهای گیتیس. به ذهنم فشار می آوردم که قسمت های آغازین فیلم را یادآوری کنم برای خودم. هر چه زور زدم نتوانستم. برای همین شروع کردم از چند صفحه اول به خواندن فیلم نامه.بعد اینکه سیب زمینیم را خوردم. فیلم نامه را هم بستم که راه بیفتم و بروم. توی کافه از دو نفر توریست فرانسه ای حرف می زدند که بعد از آمدن به این شهر مهمان این کافه بوده اند و حالا در صفحه وبلاگشان در مورد تجربه سفر به ایران و مخصوصا از کافه های مدرن ایرانی نوشته اند. آنها می گویند دخترها در کافه ها حجاب شان را برمی دارند... پول غذایی که سفارش داده بودم را دادم، کافه من بهم گفت اگه دوست داری می تونی این فیلم نامه رو ببری و تو خونه ادامه ش رو بخونی. گفتم به هر حال این بهانه ای میشه واسه اینکه بیام کافه. گفت اشکالی نداره، بخونین باز اگه فیلم نامه دیگه ای خواستین می تونین بردارین...
به موذیانه ترین حالت ممکن می خوام از شر این درد خلاص بشم. این راهی که انتخاب کردم انگار جواب نمیده. بیشتر کله م سنگین تر میشه، چشام خیس میشن بی خود. چونه م رو گذاشتم روی زانوم. خیره شدم به بیان. تار می بینم. بین هر جمله یه نفس عمیق می کشم. یه صدایی از راس وارد گوشم میشه مغزم رو دور میزنه و نمی دونم کی از طرف دیگر خارج میشه. مطمئنم حالم خوب نیست.
پشت گوش هایم گرم می شود
شبیه آن سیلی های گرم معلم ها
کله م منفجر می شود
وقتی با من جز آنی که بودی
آمده ام به آستانه زمستان
با چاقویی برنده
برای وداع با بهار
برای جدایی از آغوش پر حرارتش