جغرافیای آرامش

وقتی میگم وزززززز وزززز. ریز ریز میخنده. کسی که بهتر از خودم فضایى رو  که تو خیالم برای زندگی می سازم رو درک میکنه. وقتی به چشام زل میزنه یه پنجره می بینه، یه ویوی خوب که همه چیزش درسته. یا وقتی دارم نقش بازی می کنم، نمیگه، حوصله ندارم. این ادا و اطوارها چیه؟ لذت می بره، از ته دل می خنده. امروز نقش معتاد و صاف کار رو و راننده تریلی و ملا رو بازی کردم، یا سری قبل یه بچه دبستانی بودم براش. پایه س برای دیوونه بازی های من. برای خوش گذرانی این چند صباح زندگی. برای پر کردن لحظه با خنده هایی واقعى. 

انقدر شعورم در زمینه حفظ و پنهون کاری احساسات تو جمع ناچیزه که، وقتی مقابل چشام، باهام صحبت میکنه. ذوق زده میشم، چشام از سر خوشحالی پر میشه از اشک شوق. اگه دوتایی جایی بیرون از تمرین و یا جاهای غیر رسمی باشیم، یک ثانیه نمی تونم جدی باشم، فقط می خوام بخنده... 

کسی قدم گذاشته تو زندگی من، که خواسته های منو مهم می دونه. سر کار بیشتر از همکار، همیار و همفکر من میشه. سخت ترین مسایل رو با بردباری و دقت سعی میکنه راه بندازه...

میگم تو ماشین خوابت ببره، کسی جز من نیست، پس سرت رو میذاری رو شونه من، می خوابی، بعد که بیدار شدی با هول ولا میگی، "اینجا کجاست؟ من کجام؟"،" ولی نمیگی " تو کی هستی؟!"

به نقطه آرامش زندگیم رسیدم. امروز دوباره گفتم" دوست دارم". 

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶

که تو آمدی ...

من سال ها خودم را فراموش کرده بودم تا به امروز. که شانه به شانه تو رد پاهای عاشقانه یمان را می نگریستیم. دنیا عجیب است، و من متحیر از این. ماجرای ما عجیب خوب است، عجیب بد بد است که ما نداریم. ما برف و بوران مسکو را عصر امروز در خیابانی ناشناخته در سرزمین خودمان تجربه کردیم. سودای سفرت، خوشحالم می کند، بال در می آورم، و بی نهایت دریا را برای دیدن تو نادیده می گیرم. انگشتانم مهربان تر از من هستند. جور دیگری دوستت دارند. پاهایم که چطور وقت دیدنت، می لرزند، یا چطور روی برف ها اسمت را حک می کنند. زود گرمت می شود و سرما زود در تو نفوذ می کند و تو زود به دلم می نشینی...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

آن خیابان لعنتی

اردبیل یک خیابان ناساز دارد

خیابانی سیاه 

بی عرضه

نه ترافیک دارد و نه گل فروش 

ماشین ها عین خرگوش جیم می شوند

و احساس ما زیر لاک پناه می گیرد

خیابانی کوتاه تر از بند زیرشلوار

که زبان را برای گفتن دوستت دارم کوتاه می کند

خیابانی کچل

که سراشیبی تمام شدن است...

بیا و در رویاها 

لاله زار را قدم بزنیم


  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

درج شود

خودم را

تو را

 به خوشی می سپارم. 

این همه سال تلخ کامی 

بس است

این مسیر با بوسیدن تو شروع می شود 

و تمامی ندارد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

ترس لرز

من بیشتر از هر چیزی یا کسی از خودم می ترسم، از خود خود لعنتی ام. حتی به خودم فحش می دهم، از ترس، منی که زبانم به فحش نمی چرخد. به حرف نمی چرخد. از خودم وقتی حرف بزنم، چند کلمه ناچیز و بی ربط دست و پا می کنم، بزور. تنفر را فقط برای خودم حس می کنم. وقتی از خودم متنفر باشم، عاقبتش ترس است، ترس که می آید سر وقتم، خستگی می آورد، درد می آورد، مچاله و له شده، جلوی بخاری دراز می کشم، عین بزدل ها. مادر جور دیگر نگاهم می کند، پدر بدتر، و من طعم تلخ زبانم را می مکم، ترس که می آید، چشمانم بسته می شوند، انگار کیسه ای به سرم کشیده باشند، از همه بیزار می شوم، این همان لحظه است که قلبم خودنمایی می کند، دلش می گیرد، می خواهد تنم را بدرد، بزند بیرون، نفسی تازه کند، شکمم بالا و پایین می شود به قصد نفس کشیدن، که ترس با حرارت درونم غلیان می کند. اگر قرار به خیال بافی باشد، خنده های من، عکس العمل هایی احمقانه در مقابل ترس اند. ترس را آدم ها می آوردند و آدم هایی دیگر آن را از دلم می کنند و می برند. وای به روزی که حواسشان پرت باشد و ترس روانم را زخمی کند...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶

اسم ها

کوچه امید
  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

تبرئه

ما نه نفریم
و اعتراف ما تویی
رد انگشتانت دور کتفم
تیغ ناخن هایت لای ریشم
رنگ لبانت روی لبانم
عطر تنت پاشیده بر تنم
بخار نفس زدن هایمان
زیر نور تیر چراغ برق
در خلوت آبی رنگ کوچه
دو نفر، شبیه آدمک هایی قیچی شده
مشکی رنگ، بی حجم
گره از راه دست شان دارند
و پاهای هم قطار شده در بوران زمستان
و صدا که ناظریست گویا
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

دور مشو

من زنبوری گاگول
که در هر پریدنی
در کسر ثانیه ای
به گلبرگ گل ها
اصابت می کنم
اولین گلبرگی که به آغوشم می کشد تویی.
تو آنی که من در آنم
از دل زیبایی تو دنبال یک آنم
خواسته ام چه باشد
گلی باشد و شهدی چینم
شهدی که همچون نفس به تنگ نفس
از لب تو شرعه شود
خشکی لب های من
لعل لب شیرین تو
دور مکن، کام بده
این دل کنجکاو من
خوش به خنده های توست...
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

حواست باشه

...ما ناخن به سنگ می کشیم تا از چرخ عادت برون رویم...
  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶

مسافرخانه یاس

از من نپرسیدی کجام؟ کی می رسم خونه؟ اصلا برات مهم نبود، بدون تو ساعت دوازده شب پا روی سکوت تهران قدم می زنم یا جایی برای خواب ندارم. گیر تور هیچ فکری نیستی، من در اتاقی شش متری داخل مسافرخانه ای قدیمی، روی تختی تک نفره دراز می کشم. به تصویر لاله زار قدیم فکر می کنم، به کرکره های کشیده و خلوتی امشب. به چراغ ها و لوسترهای ریز و درشت اسیر شده و خاموش. به مسافرخانه ای فرسوده در دل خیابان لاله زار. به فشار  خودکار بیک، وقتی می نویسد؛ دانشجو، مسافر، تنها، جایی برای بودن تو نیست. اینجا فقط یک نفرِ تنها می تواند دراز بکشد. همه ی یک نفر تنهاهای دنیا، تهران و یا لابد مسافرین غریب. دراز بکشند و شاهد پیچش صدای ارگاسم در اتاق های دیگر باشند. اتاق های دو تخته، یک شبه.
ما خیلی جاگیر نیستیم. هر کجا گوشه ای، سوراخ سنبه ای باشد خودمان را جای می دهیم. با فکرهایمان گرم می گیریم و چشم که باز می کنیم می بینیم صبح شده است. کلید ها توی مارپیچ قفل ها می چرخند، صدای پای همه ی بی کس و کارهای گیر کرده در این شهر بلند می شود. جیر جیر صدای در دستشویی،کرکره ها و آواز مرد کهن سال توی حمام و سکوت من...
من هنوز خوابم. 
  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۶