قیفی ها

کلیشه ی قانون جاذبه
بین مردان و زنان
دروغ است
صفرهای جیب او
به تعداد قدم هایی بود که
من دنبالت برداشتم
اما ...
هر بار سر در بند پست
پاهایم می لرزید
از دکان حاج علی
دو تا قیفی می خریدم
و سرم گرم که قیفی ها آب نشوند...
  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۹ آذر ۹۵

سردمه

یخچالی برای اتاق

برای فاسد نشدن دل ها

برای کپک نزدن روح ها

برای فرار از فکرهای بو دار

مکث 

مصمومیت و ناله 

معصومیت و باروری 

و آغاز ماه های جدایی

و سرمای سخت و جان کش

پیچش نرم و لرز در تنم

و تا خوردن پیرهن سفید عقد

راه رفتن در دو خط موازی

کی؟ کجا؟ بهم خواهند رسید!

من منتظر دیدن اولین بوسه ی خط ها شده ام

دو خط موازی 

دو خط همچون رفت و برگشت خیابان

همچون رازی پنهان میان من و تو 

میان نگاه ها

میان بوسه ها

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

اتفاق باش

انحنای ناز و لبخند

صدای نرم و دلکش

رنگی گرم و جذاب

خوش پوش و با انرژی

شوخ و با مزه

شیرین

نه....نه.... نباید هشیار باشم

نباید به رنگ پوستش، به فرم ایستادن دندوناش به بینی و لپ های سرخ شدش نگاه می کردم، فکرم نباید بیشتر از این هشیار باشه، باید چشام رو ببندم، که دوباره تکرارش نکنم                                                                                                                                                                 

نباید او را ببینم

بگذار فقط یک اتفاق باشد

یک در هزار

نباید دوباره او را ببینم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

زهرمار

ب برگشته ام به عرض اندام های پوچ

ب به بیهودگی

ب به دنیای آدم ها

ب بحال

ب به چیزی که برای همه آشناست

ب به سلام دادن

ر راه رفتن

خ خوردن

ن نوشیدن

خ خندیدن

ب به بحث های بی خود و بی جهت شبانه

د دوش گرفتن 

ن نوشتن 

گ گوش دادن

د درد کشیدن

ژ ژلوفن خوردن

خ خوابیدن

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

گل بگو

گل می گویند و گل می شنوند

مرغان عاشقی که هنوز طعم تلخ جدایی را نچشیده اند

همه این گونه ایم

به فکر فردا نیستیم

محسور حرف های طعم دار عاشقی می شویم

فردا را خواب می مانیم

دیگر نای بیدار شدن را نداریم

و فردا ها 

کمرمان می شکند

زمانی که دیگر حرف هایمان طعم سابق را نداشته باشد. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

چه می شود ما را ...

رد پای سفیدی
یک به یک
دور تا دور باغچه را چرخید
رد پای دست پاچگی
در باز بود
راه کوچه را گرفت و رفت
گل ها زیر چادر سفید برف خوابیده اند
آسودند...
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۶ آذر ۹۵

اون

قرار نیست که نگاه های کسی را دوست داشت و عاشقش شد، نگاهش را دوست دارم، داشتم، درست وقتی که از ماشین پیاده میشدم، نمی دونستم چطوری باید ... پیاده شدم، بندهای کوله م و انداختم رو شونه هام، دستام پر بود، ماشین میخواست حرکت بکنه، که شیشه را کشید پایین، نگاه کرد، نگاهش کردم، و رفتند.
  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

خسته ام

دلم خواب می خواهد...چشمانم را آرام آرام می بندم...به کفش های برف گرفته مان فکر می کنم، به رنگ پریده شان... به رنگ کوله پشتی تو که با رنگ پائیز جور است... از زیر ابروهایت نگاه هایی می کنی...دلم غنج می رود...جانم... انقدر زیبایی...حتی سیبیل هایم  هم می خندند...ذهن خسته ام تو را در آغوش می گیرد... می خوابیم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵

روح گرسنه

نشسته ام پشت میز تحریرم. گرسنه ام، تنها گرمای دو استکان چای داغ را در شکم و روده هایم حس می کنم. از کانال اورسی  به آهنگ عجیب غریب و باحالی گوش میدهم، سعی می کنم تقلید کنم، دست هایم را باز می کنم، حرکتشان می دهم، سرم را با ضربه های آهنگ هم سو می کنم، شکمم را تکان تکان میدهم، موج خوردن همان دو استکان چای را باز خوب حس می کنم، صدای زیر زنان آواز خوان را در می آورم، خنده ام می گیرد، آهنگ دوباره و دوباره تکرار می شود،... بیهوده و بیهوده پیش میرود این کاروان، کاش می توانستم روحیه خوب این آهنگ را به باسن زندگی ام تزریق کنم، احوال دیوانه ها را دارم، کتاب ها را ورق می زنم، و هیچ کدام مرا ارضا نمی کنند،...خودم را نمی شناسم، چرا؟

 

گوش کنید و چای داغ را در شکم حس کنید... 

Ilkka Heinonen Trio-Nukkuneille

 
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۹ آذر ۹۵

داستان مینا- قسمت شانزدهم


در ردیف وسط، دقیقا روی صندلی شماره شانزده می نشینم، به مسافرها نگاه می کنم، همه در حال خودشان هستند، نصف بیشتر مسافران چهره هایی ناراحت و خسته دارند. تا حرکت اتوبوس حدود یک ساعت فرصت داریم، می توانم چهره مسافران خسته و ناراحت را مطالعه کنم، یا اصلا نه، بجای آن می توانم خودم را مطالعه کنم، یا بهترین انتخاب این می تواند باشد که کتابی پیدا کنم و بخوانم. بیرون اتوبوس، مادرها و خواهرها و کلی فامیل دیگر تازه سربازها را بدرقعه می کنند، سربازها به مادرانشان و مادرها به پسرانشان دست تکان می دهند، شبیه زمزمه های مادرم، لابد آیت الکرسی می خوانند... موتور اتوبوس روشن می شود، هر جوری شده باید سرم را گرم کنم، دست کشیدن از این شهر برای من حکم سختی داشت، راه افتادیم، از پشت پنجره اتوبوس به خاطرخواه های تازه سربازها نگاه می کردم، ماتشان برده بود، بعضی ها گریه می کردند، و تصویر رفته رفته از آدم های ناراحت و خسته به ماشین ها رنگ  و وارنگ و منظره ای از دکل های برق، کوه ها و درخت ها تبدیل شد،

زمان کندتر جلو می رفت، حداقل تصور من این بود، سربازی که بغل دستم نشسته بود، دنبال ارتباط کلامی یا چیزی بود که من خبردار نبودم، حوصله اش را نداشتم، حوصله خودم که هیچ، حوصله تازه سرباز دهاتی این شکلی را نداشتم، همین موقع بود که سرباز از داخل خورجینش کتاب جیبی با جلد فیروزه ای بیرون کشید، من با زیرکی اسم نویسنده را دید زدم، یاشار کمال بود، در همان اثنا، دلم خواست کتاب را از دستش بگیرم و بخوانم، سرباز-کتاب به چه دردش می خورد، دنبال ارتباط کلامی، دیداری یا هر چیز دیگری بودم که بشود با آن رد فکر این تازه سرباز را بخوانم و کتاب را از دستش بکشم بیرون.

هنوز یک کیلومتر را تمام نکرده بودیم. اتوبوس توی چاله چوله ها آرام آرام راه خودش را پیدا می کرد و به پیش می رفت، من در فکر کتاب بودم، پرسیدم: اولین روز خدمتته؟، گفت: آره، اگه خدا بخواد اولین روزیه که لباس مقدس ارتش رو پوشیدم. خیلی موزیانه و بچگانه، حرف را پیچیدم طرف کتاب، گفتم: کتاب خونم که هستی، گفت: نه ...نه... زینب اینو گذاشته تو ساکم، گفتم: زینب نامزدته؟، گفت: آره، همون که دست تکون میداد بهم، گفتم: پس خوب هوات رو داره، گفت: آره...همیشه میگه کتاب بخون...منم نمی خونم...یعنی حوصله شو ندارم...فقط وانمود میکنم که خوندم...، با خنده گفتم: دختر بیچاره ... . اونم خندید، گفتم: حالا اگه نمی خونی، بده به من، بخونمش. داد بهم، با عجله، کتاب را در دست گرفتم و شروع کردم به خواندن، رمان اینجه ممد، یاشار کمال، هزار و چند صفحه بود، می دانستم با تکان های اتوبوس نمی توانم بیشتر از بیست، سی صفحه بخوانم، به هر حال شروع کردم به خواندن...

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۱ آذر ۹۵