نهم آذر

+امروز با آقای یرژی کاشینسکی آشنا شدم، تو یه مقدمه دو سه صفحه ای خودش رو معرفی کرد، و منم که نیازی به معرفی نداشتم، در جریانید که...


+پول هامو جمع می کنم تا یه مسافرت فضایی برم، مسافرت به فضا، دو ساعت با هتل زیاد ستاره و صبحانه، فقط با روزی خدا تومن... دو ساعت سفر دور سیاهچاله ها برابر با پنجاه سال زندگی روی این کره ی زمین کوفته...


+قبل از سفر به فضا هفته آینده از طرف حوزه هنری میریم قزوین، باید تو کلاس آقای نادر برهانی مرند بشینیم و نمایش نامه نویسی رو از ایشونم یاد بگیریم... قزوین آماده باش که آمدیم...


+دستکاری ابروها توسط مردان نچندان ماهر، تیتر امروز ذهن من

+دختر هایی که کفش های کتونی یا کوهنوردی پاشونه ...

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

هشت آذر

+احسان می گفت اله و بل باید انگشتم رو بکنم تو حلقم تا هر چی تلنبار شده اون تو بریزه بیرون

من گفتم : کاش حرف ها و درد های آدم همینجوری استفراغ بشن،

احسان با چهره به هم خورده گفت: خوبه حالا تو این وسط حالم رو به هم نزن...


+امروز با محسن اندازه هشت نفر چای زدیم، چشامون درگیر آموزش های ریز و نکته به نکته آقای "بندری هستم" بود و دهنمون داشت قلپ قلپ چای داغ داغ می خورد... ما دو تا از اون دسته افرادی هستیم که بندری میگه: برای اونهایی که فاقد فرصت و امکانات مناسب برای یادگیری حضوری و اصولی و یکباره تری دی مکس هستند، .... هستیم.


+صبح در خلال امور مربوط به سرچ مقالات، سر راهم به چند تا دانشگاه در بریتانیا و چند موسسه سر زدم و آخرش سر از فرم بلو کارت اروپا در آوردم...


  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

دنیا

بیست و پنج سال بدو بدو زندگی کردم، و اکنون حسم این است که دیگر حس نابی برای چشیدن نیست، والاترین حس ها شبیه نسیمی لحظه ای در آغوشم بودند، و دیگر نیستند، زندگی زمخت ترین جنسش را رو کرده است، بدترین، زشت ترین ... من هم آلوده ام، هر شب با این دنیای بی سر و ته سر به یک جا می گذاریم، و صبح فردایش برای تکه ای نان جان می دهم، به دنیا فحش می دهم، به این که هیچ کس حق انتخابی در مورد او ندارد،... باز شب با دنیا به خواب می روم...
  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۷ آذر ۹۵

ساوالان

 از هر نقطه شهر نگاه کنی 
بالای این شهر بی سود و سور
در پس ساخت مان های بلند و بی ریخت شهر
سورئال ترین تصویر در ذهنت شکل می گیرد
و تو را غرق در تن عریان و ناز زنی می کند 
نگاهت در انحنای آن ثابت می شود
شبیه بازماندگان جنگ اسطوره ها
زنی بال های تنهایی خود
بر تن سرد و خاموش کوه مقدس می کشد
و در دورترها
هر روز هزاران هزار مرد و زن 
شبیه تو او را می بینند و آهی می کشند... 

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

قرار نبود...

از خونه زدم بیرون، نمی دونستم کجا میرم، تو خیابون های شلوغ تبریز پرسه می زدم، و تو پیاده رو ها قدم می زدم، مثل یه آدم معمولی، سرم رو انداخته بودم زمین، ساختمون پست رو رد کردم، رسیدم نزدیک خونه دوستم، نمی دونم چطوری سر از اونجا در آورده بودم، از میله ها توی محوطه صدا و سیما رو نگاه کردم، نمی خواستم منو کسی ببین، می خواستم اونا رو ببینم، ولی اونا منو نبینن، پیچیدم خیابون پشتی، یکمی خلوت بود، به سرم می زد یه گوشه بشینم، اما راه می رفتم، پاهام خودشون می رفتن، منو میکشیدن، تا رسیدم پای یه ساختمون بلند، بیمارستان بود، همون بیمارستانی که عمو رو آورده بودیم، داشتم چراغ های روشن اتاق ها رو می شمردم، زل زده بودم به پنجره ها، ساکت بود، انگار دیگه مریضی نبود، اما یه چیزی ته دلم میگفت، روی یکی از تخت های طبقه دو، بستریت کردن، اما وقتی به خودم می اومدم می دونستم که اصلا اسم بیمارستانی که تو توش عمل شدی، این نیست، اما اون لحظه خیره بودم به پنجره، دنبال یه دست آشنا می گشتم تا بهم بابای کنه، میخواستم بیام پیشت تا بهت بگم که چقدر.... اما موندم تو این فاصله، فاصله بین من و دیوارهای بتنی بیمارستان، فرقی نداشت کدوم بیمارستان باشه، هر کجا بود من دیگه حق نداشتم سراغ عشق مون رو بگیرم، من قرار نبود نگرانت بشم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

قایق های کاغذی

من آدمیم که تصمیم های یه دفعه ای زیاد می گیرم، نه اینکه بدون حساب کتاب باشه نه، مثل این می مونه که داری تو یه پیاده رو قدم میزنی و تو فکری، بعد همین که تو فکری، عقب گرد میزنی، یا چه می دونم، به چپ چپ، هر جایی هر مسیری بجز مسیر مستقیم، میخورم به مردم، فش میدن بهم، ولی من کسی رو نمی بینم، من مسیر جدید رو می بینم، راهی که باید برم...آره... بعضی وقت ها تو زندگی حرف ها انقدر توی مخم تلنبار میشن تا خیلی راحت در عرض یک ثانیه عقب گرد بزنم و راه اومده رو مسیرش رو تغییر بدم، ... من از این کارا خیلی بلدم، تو زندگی، تو درس تو نوشتن، تو تیاتر... هر بار که برمی گردم، حس میکنم بیشتر تَرک برمیدارم، بیشتر تنها میشم، چشام از سر گریه ای که نمیاد میسوزن و ... این نوشته رو در عرض همین یک ثانیه نوشتم، پاهام داشتن می پیچیدن، من داشتم این حرف ها را بیرون می ریختم،... تَرک ها ریشه میزنن، وقتی حس کنی خیلی تنهایی...


پ ن: این آهنگ برای من هم صحبت خوبیه!

QaraQan-kagiz-gemiler


  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۷ آبان ۹۵

سنگ قبر

دنبال سنگ قبر عاشقان سینه چاکم،

تا رد عطر نرگست را می گیرم،

به مرمرهای سیاه می رسم،

اسم خودم را می بینم،

تبسم می کنم

باورت می شود؟

این جا هم کنار هم خوابیده ام!

بیچاره دنیای بی وفا،

چقدر برای جدایی ما نقشه چیده بود...

هی دنیای فانی

نقش بر آب شوی

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۶ آبان ۹۵

مادرش اما

پا در ره فرار بودم

مادرش از پس من می آمد 

و صدای شیون و شیدایی یار

از پس کوچه و دیوار به گوشم می رسید

چهره مینا شبیه مادرش دیگر نبود

مادرش همچون اتفاقی ناگوار

تیز و بران می دوید

در نگاه آخر مینا و من

چشم هایش خیس بود

سخت می شد دست شستن

از نگاه دختر شعرت

چشم هایم خیس باد

از همان روز که مادر از سر خشم و غضب 

سیلی جاندار و پر درد

آه و افسوس دو چندان را 

بیخ گوش من نشاند

قطره قطره اشک مینا

درخت ترس و تلخی را 

دم چشمان من آب می داد

از همان روز که من چنین زود شکستم

یار کودکی ها و قصه های من

شبیه آینه ای پاک و صادق

در نگاهم تکه تکه 

مات و مبهوت

خرد می شد 

مادرش اما

همچنان در هیکلی پوشیده از تار سیاهی 

مرا، مینا و خود را 

ناسزا می گفت.

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵

نیم پدال

دست کشیدم از فرمان

پدال نزدم

خودم را زدم به زمین

دوچرخه رفت

راه باز بود و جاده دراز

اما

کم آورد

خودش را به زمین زد

شبیه کودکی بود

که مرا تقلید می کرد

من صحنه را می دیدم

صحنه دویدن یک زن میانسال

و رقص پر التهاب چادر مشکی

وقتی گردش چرخ ها باز ایستاد

من خیزش گرد و خاک را هم دیدم

و خیزش دوباره من برای فرار یا قرار

از آن تاریخ به بعد

جای سیلی محکم مادر

روی صورتم هست هنوز

چرخ زندگی جاریست

خاطرات همچون دوچرخه ای رنگ و رو رفته

در پستوی خاک و تاریکی آرام آرام دفن می شوند

اما هنوز یادم هست

بعد از آن

دوچرخه برادرم را می راندم

نیم پدال 

نیم پدال

چرخ زندگی جاریست

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵

باز می رویم

ریشه هایم را تیغ می زنم
سیاهی ها را چال می کنم
و بدنبال زمینی بکر می گردم
برای رویش دوباره
خاک خوب شرط است...
آب مایه حیات است
و خورشید
صورت زیبای توست
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۳ مهر ۹۵