سعی می کنم وقتی منگم وقتی شانه ای برای گریه کردن می خواهم دیگر زنگ در تو را نزنم سعی می کنم مهربانی تو را خاطره کنم تا یاد بگیرم از امروز روی پای خودم بایستم همچون کودکانی که تازه تتی پتی می کنند بعد از این روزها و لحظه ها یاد می گیرم که چگونه سفر کنم از زیر دریا تا اوج آسمان تنهای تنها ...
وقتی با هم حرف میزنیم خودم را بی دست و پا می بینم که دیگر نای راه رفتن هم از من سلب می شود وقتی با او حرف میزنم، انگار مغزم سوت می کشد، قلبم تیر می کشد، زبانم خشک می شود، وقتی برای او حرف میزنم، جمله هایم، همه سر و ته شده و کوتاه است، وقتی با او معاشقه می کنیم، خودم را، جزو انسان های برگزیده این کره، خاکی می دانم وقتی اینقدر از نزدیک به چشمان او خیره می شوم خودم را خوشبخت می بینم
در نطفه ی هر بوسه ی عشق نغمه ای از تابش خورشید بارش شر شر باران و نهالی باید کاشت به بلندای احساس بین من و تو در زمینی که گرداگرد آن فرکانس من و تو حلقه به حلقه به پیش می تازد...
مثلا امشب یلدا بود، طولانی ترین شب سال. با پدر تنها بودیم، پدر دنبال قاتل سفیر روسیه در استانبول بود، من تکالیف کلاس زبانم را می نوشتم، گاهی عکس های یلدایی بچه ها را لایک می کردم و گاهی به صدای حلب حلب گفتن قاتل گوش میدادم، امشب مثلا یلدا بود. امشب حتی تنهاتر از هر شب دیگری بودم، مثلا شب یلدا بود، مثلا خانواده ها دور هم جمع بودند، اما خانه ما خلوت بود، همیشه اینگونه بوده است. شب یلدا بود، من در سایت سنجش دنبال دکتری بودم، در اتاقم تنها کز کرده بودم، به صدای کمانچه گوش میدادم، همه چی آرام بود، آرام آرام حس می کردم این ویژه بودن و طولانی بودن این شب یلدا را... به سرم می زد بروم و هندوانه بخرم، بسرم می زد منم دستی بجنبانم و سفره ای چیزی پهن کنم و مثلا دور هم باشیم، اما کسی نبود، پدر از قاتل آندری کارلوف بازجویی می کرد، من مشق شب می نوشتم، بی خود و بی جهت وقت را می کشتیم، و اصلا کسی از ما بازجویی نمی کرد، مثلا شب یلدا بود.
چیزهایی را از دوش این رابطه باید سُر داد خاطرات تلخ را باید چید گریه ها را خواباند سنگ دل ها سابید. سپس در میان اوراق سفید دفترخانه عقد بروی خط یک رنگی نشست بله را گفت و خندید و از نو خاطره ساخت...
"او" کیست؟ کدام است؟ اویی که به صرف یک فنجان چای به شلوغ ترین کافه شهر دعوت می شود اویی که مقابلم می نشیند حبه قند را با دندان آسیا خرد می کند صدای ریز ریز شدن در تنم می پیچد و قند در دل من آب می شود "او" کیست؟ کدام است؟
دو پله بالا رفتیم ساندویچی بود در اولین روز آشنایی رو در رو زل به زل لقمه در دست، من نگاهم پی لب هایت بود مانده بودم لقمه را گاز بگیرم یا که ... تو همبرگر دوست داشتی و من متنفر بودم من به بزرگی لقمه ای که گرفته بودم فکر می کردم تو هر هر می خندیدی به دست و پا چلفتی بودن من به هر حال، تو از من سیر شدی و من تازه داشتم خیار شورهای لقمه ام را سوا می کردم.
بخت یاری نمی کند، یار یاری ... یکی از کشته ها، در حمله دیشب به بازار کریسمس در برلین، من هستم آنجا دنبال غلط های بزرگ بودم، دنبال تو، درست ترین غلط زندگی من، وقتی که هنوز زنده بودم.