بعد از این

سعی می کنم وقتی منگم
وقتی شانه ای برای گریه کردن می خواهم
دیگر زنگ در تو را نزنم
سعی می کنم مهربانی تو را خاطره کنم
تا یاد بگیرم
از امروز روی پای خودم بایستم
همچون کودکانی
که تازه تتی پتی می کنند
بعد از این روزها و لحظه ها یاد می گیرم
که چگونه سفر کنم
از زیر دریا تا اوج آسمان
تنهای تنها ...
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۷ دی ۹۵

وقتى

وقتی با هم حرف میزنیم
خودم را بی دست و پا می بینم
که دیگر نای راه رفتن هم از من سلب می شود
وقتی با او حرف میزنم،
انگار مغزم سوت می کشد،
قلبم تیر می کشد،
زبانم خشک می شود،
وقتی برای او حرف میزنم، جمله هایم، همه سر و ته شده و کوتاه است،
وقتی با او معاشقه می کنیم، خودم را، جزو انسان های برگزیده این کره، خاکی می دانم
وقتی اینقدر از نزدیک به چشمان او خیره می شوم
خودم را خوشبخت می بینم
  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۵ دی ۹۵

نصف جانم !

شب از نیمه گذشت، 

دلم نصف جان شد.
تو آمدی، میان دستانم تو را به سمت خودم کشیدم،
انگار آغوشم سال ها در حبس بود،
چه شیرین بود آن حکم وصال،
یعنی همان بوسیدن تو 
در نیمه دیگر شب
جان من
عطر تنت نصف جانم را خرید
باقی دیوانگی بود جان من
آخر جنس ما دیوانگی ست
تو و من 
دیوانه یکدیگریم.
 

Deniz Seki - Bu Sevda Bu Şehre Sığmaz

 

 
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۳ دی ۹۵

فرکانس من و تو

در نطفه ی هر بوسه ی عشق
نغمه ای از تابش خورشید
بارش شر شر باران
و نهالی باید کاشت به بلندای احساس بین من و تو
در زمینی که گرداگرد آن
فرکانس من و تو
حلقه به حلقه
به پیش می تازد...
  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱ دی ۹۵

مثلا یلدا بود

مثلا امشب یلدا بود، طولانی ترین شب سال. با پدر تنها بودیم، پدر دنبال قاتل سفیر روسیه در استانبول بود، من تکالیف کلاس زبانم را می نوشتم، گاهی عکس های یلدایی بچه ها را لایک می کردم و گاهی به صدای حلب حلب گفتن قاتل گوش میدادم، امشب مثلا یلدا بود. امشب حتی تنهاتر از هر شب دیگری بودم، مثلا شب یلدا بود، مثلا خانواده ها دور هم جمع بودند، اما خانه ما خلوت بود، همیشه اینگونه بوده است. شب یلدا بود، من در سایت سنجش دنبال دکتری  بودم، در اتاقم تنها کز کرده بودم، به صدای کمانچه گوش میدادم، همه چی آرام بود، آرام آرام حس می کردم این ویژه بودن و طولانی بودن این شب یلدا را... به سرم می زد بروم و هندوانه بخرم، بسرم می زد منم دستی بجنبانم و سفره ای چیزی پهن کنم و مثلا دور هم باشیم، اما کسی نبود، پدر از قاتل آندری کارلوف بازجویی می کرد، من مشق شب می نوشتم، بی خود و بی جهت وقت را می کشتیم، و اصلا کسی از ما بازجویی نمی کرد، مثلا شب یلدا بود.

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱ دی ۹۵

از نو

چیزهایی را از دوش این رابطه باید سُر داد
خاطرات تلخ را باید چید
گریه ها را خواباند
سنگ دل ها سابید.
سپس در میان اوراق سفید دفترخانه عقد
بروی خط یک رنگی نشست
بله را گفت و خندید و از نو خاطره ساخت...
  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱ دی ۹۵

بیشتر از هر روز

امشب فرق دارد

خوب، این را همه می دانند

امشب شصت ثانیه، نه نه، یک دقیقه، بیشتر از هر روز می توانم به تو فکر کنم 

طره های طلایت را یک دقیقه بیشتر دور دستم بپیچم

یه دقیقه بیشتر به حرفایت گوش بدهم

و یه دقیقه بیشتر با یاد تو باشم.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 


  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱ دی ۹۵

حبه قند من

"او" کیست؟ کدام است؟
اویی که به صرف یک فنجان چای
به شلوغ ترین کافه شهر دعوت می شود
اویی که مقابلم می نشیند
حبه قند را با دندان آسیا خرد می کند
صدای ریز ریز شدن در تنم می پیچد
و قند در دل من آب می شود
"او" کیست؟ کدام است؟
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵

ساندویچ روز آشنایی

دو پله بالا رفتیم
ساندویچی بود
در اولین روز آشنایی
رو در رو
زل به زل
لقمه در دست، من
نگاهم پی لب هایت بود
مانده بودم لقمه را گاز بگیرم یا که ...
تو همبرگر دوست داشتی و من متنفر بودم
من به بزرگی لقمه ای که گرفته بودم فکر می کردم
تو هر هر می خندیدی
به دست و پا چلفتی بودن من
به هر حال، تو از من سیر شدی و من تازه داشتم خیار شورهای لقمه ام را سوا می کردم.
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵

بازار کریسمس

بخت یاری نمی کند،
یار یاری ...
یکی از کشته ها،
در حمله دیشب به بازار کریسمس در برلین،
من هستم
آنجا دنبال غلط های بزرگ بودم،
دنبال تو،
درست ترین غلط زندگی من،
وقتی که هنوز زنده بودم.
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵