نمایش نامه تکرار، سرگذشت بیست نفر غواص ایرانی در جنگ تحمیلی ایران و عراق را روایت می کند، نمایش حول اتفاق های ست که در اروند روی می دهد.
بعد از شروع عملیات شبانه، و طبق دستور صادره از فرمانده عملیات، غواص ها باید نه کیلومتر تا آن دست اروند شنا کنند. که بعد از وارد شدن غواص ها به آب اروند، "نگهبان میله داد می زند، برگردین برگردین، دستوره که برگردین" خبر از این قرار است که عملیات لو رفته است. در وضعیت آشفته که نقشه لو رفته است، از طرفی آب رودخانه در حالت جزر قرار می گیرد، بعلاوه تیراندازی و شبیخون شیمیایی دشمن عراقی غواصان ایرانی را در تنگنا قرار می دهد. بخاطر وضعیت بحرانی و فشاری که به غواصان وارد می شود، یکی یکی مشت از طناب راهنما باز می کنند، و رها می شوند و خود را به آب جزرآلود اروند می سپارند تا شاید دیگران به ساحل برسند. شخصیت اصلی نمایش خالد، رزمنده ای ست که از این مهلکه جان سالم بدر می برد، اما بعدها در اتاق مددکاری مرکز که تحت مراقبت قرار می گیرد، یادها و بوهایی که از شب عملیات در ذهنش باقی مانده است، او را وادار می کند تا با تکرار چندین و چندباره اتفاق، هنوز هم آن صحنه های تلخ و غم بار اروند را از چشم و دل بگذراند. خالد با مرور آخرین تصویر نجاتش توسط خلیل، دوست و همرزمش، بخاطر دل آشوبی عظیم و سوزان به یاد روزهایی از کودکی اش می رود. شعر می خواند و می رقصد، او امیدوار است اگر باران بیاید، همه چیز درست خواهد شد...
-
اسماعیل غنی زاده
-
شنبه ۹ بهمن ۹۵
گیس های گلابتون دراز و آویزانت را
نرم نرم
لای انگشتانت بازی می دهی
و بعد یک جا جمع میکنی
و طره طره میدهی پشت گوش هایت
همان جایی که حرفایمان را چال کردی
-
اسماعیل غنی زاده
-
پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵
نگاهم در چشمانت فرو می ریخت
آنجا کسی نبود عکس بگیرد
وقتی آمده بودی تا آخرین حرفت را بگویی
آنهایی که باید باشند، چرا نبودند؟!
با ضربه های حرف هایت
من تکه تکه نیست می شدم
مثل آنهایى که باید باشند و نیستند
عکسی اگر گرفته می شد
درون قاب عکس، چیزی جز "من" نبود،
"من" هایی تکه تکه،
ریز و خرد و له شده.
آن حوالی کسی نبود،
آنجا که باید از صحنه فرو ریختن "من" عکس بگیرند!
کسی نبود! نبودند...
آنهایى که باید باشند، چرا نبودند؟ چرا نیستند؟
-
اسماعیل غنی زاده
-
شنبه ۲ بهمن ۹۵
خیال خام آمدنت
خارهای خواب را خرد می کند
خانه را خواب می گیرد،
خالی و خلوت
خواب روز ختم خودم را می بینم
خرمای خودم را می خورم
خیال خوش من
بدی ها را خفه می کند
خوشی خیمه می زند بر خوابگاهم
خیال خام آمدنت
تا خاک شدن با من است
-
اسماعیل غنی زاده
-
شنبه ۲ بهمن ۹۵
شامپو کلییر
ریکا اکتیو
زر ماکارونی
سویا
پودر لباسشویی سافتلن
صابون گلنار
"صابون گلنار
عطر صابون گلنار
گل نار
گلنار
کمد لباس های تو
لباس های اتو کشیده و مرتب
ای جانم!
تو که می دانی!
عطر لباسهایت منگم می کند...
پس کی می رسى؟
تو که می دانی من قابلیت دیوانه شدن را دارم
تو که می دانی!
عطر لبانت..."
جوپرک
کافی میکس
روغن سرخ کردنی
خمیر دندان
-
اسماعیل غنی زاده
-
شنبه ۲ بهمن ۹۵
بسوزم
نگاهت خاموشم می کند
که نیست...
آوار شوم
آغوشت می تواند سر پا نگه م دارد
که نیست.
کجایی؟
که نابلدان آب می ریزند بر دلم،
بگو بس است،
می ترسم آب تو را از من پاک کند،
بگو کنار بروند،
بگذار بسوزم...آوار شوم،
تو که با من باشی،
خیالم راحت است،
آنوقت همه ی آتش ها، بهار ابراهیم است.
-
اسماعیل غنی زاده
-
پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵
در زاویه ای از انزوا
اولین خیال
اولین اسم
اولین چهره
برای توست
تو اولین نگاه غیر منی
-
اسماعیل غنی زاده
-
پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵
بعد از شکست آتش بس
جنگ من با خودم
جنگی بی هیچ خون و خونریزی
در سوق الجیشی ترین نقطه مغزم
آرام اتفاق می افتد
آرام آرام تجزیه می شوم
شاید فردا پرچم "خود" دیگرى را روی سینه ام بچسبانم
-
اسماعیل غنی زاده
-
چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵
انبار وعده های تو خالی،
یک گونی که می خری،
گونی دیگری جایزه می دهند،
مفت و مجانی،
وعده های سر خرمن،
که همه ارزانی مشتریان خواب زده است،
مشتریانی شبیه من.
که هر سال دم عید
وعده بازگشت "تو" را می خریدم،
یک گونی برای یک سال،
اما دیگر آهی در بساطم نیست،
احتکار "تو" شرعا حرام است،
آی مردم
بیایید
دکان وعده های پوچ شهر را تخته کنیم.
-
اسماعیل غنی زاده
-
دوشنبه ۲۷ دی ۹۵
انگشت شمار است
تعداد آدم هایی که
در اولین روز عاشقی شان
هوا بارانی باشد،
اولی تویی،
دومی منم
بی چتر، بی مقصد
تاکسی هم نباشد
عین فیلم ها
-
اسماعیل غنی زاده
-
يكشنبه ۲۶ دی ۹۵