شــاکی نــباشم چــه !
هــر روز به وقت صـبح همه ی امـــورات طبق روال بــه صـــف مـــــی شوند !
شــستن دست و صورت
و شـــاید اول از همه مستراح
طـــوری که هنوز تا نیم ساعت به حالت نیمه خواب باشی
و فقـــط با یـــک قطره آّب
اشتــباه نشود
شــاکی نــباشم چــه !
هــر روز به وقت صـبح همه ی امـــورات طبق روال بــه صـــف مـــــی شوند !
شــستن دست و صورت
و شـــاید اول از همه مستراح
طـــوری که هنوز تا نیم ساعت به حالت نیمه خواب باشی
و فقـــط با یـــک قطره آّب
اشتــباه نشود
تـاریخ همیشه بــاب مــزاج مـــورخ است ،دروغ می گوید،حـــرف بی حساب به خـــورد مـــردم می دهد ، و شاید بـــرای تـــکرار خوشایند وقـــایع لحظه شماری می کند.
امشب بـــرای تـــاریخ من درآوردی زندگانی ام نقش مــورخ خواهم بود برای تک تک لحظه های از دست رفته ،کلمه ای به جز خوشحالی حک نخواهم کرد با کمی اغماض و سهل انگاری می شود همه چیز را متفاوت جلوه داد... آه که این تلاش خارج از اختیار من است، تمام قوای حسی ام دروغ می گویند ، خــدا ! قطره های اشک دیده هایم را شیره می مالد، دستهایم آلوده فراموشی ست انگار هر روز برای پاک کردن تمام خاطراتم ذهنم را لمس می کند برای شنیدن حقیقت،غــرق در مردار این جماعت می شوم بــوی خون می دهند. یا می نوشند یا می خــــورند، فقط برای پــاک کردن لای دندان مصنوعی شان خــلال می شویم.کی تمام می شود تاریخش را معلوم کن بنویس مثلاً ماه آخر این سال جول وپلاست را جمع کن. وقت رفتن است. من می گویم چشم! چون فقط تو راست می گویی.
جول و پلاس ما از کاسه و کوزه هم بی ارزش تر است.
از روشنایی ها شاید نیم وجبی دور شده ام . نیمچه سـالی از آن روز ها می گذرد. مقصد، شبیه جزیره ای تاریک و خشک، بی هیچ راه برگشت بی هیچ زیبایی ،خاکستری دلهره آور،خنثای مطلق. شاید در این تپه ی خاکی فقط انعکاس فریادم با من باشد. خیال ها راحت باشد دیگر جایی از این شهر گم نشده ام ،سکوت نکرده ام ،من اینجا تنها برای خودم فریاد می کشم ، برای شنیدن صدایم دیر است . مـنم، باید ها ، نباید ها و خاطراتی از گذشته ی شیرین .
اینجا بین این همه سردی و تاریکی ،تندیس گونه ای از خیالت تراشیده ام . پشت همین سطرها همیشه نگاه به نگاه تو دارم.
برای عیادت مـریضی بد حال به همراه تقریباً نصف اندازه فـامیل روانه ی خـانه شان شدیم. از همان ابتدای کـار چشمان کنجکاو من دنبال فردی بـد حال و رنگ پریده می گشت .کسی با این توصیفات اصلاً وجود نداشت دست کم بین خیل حضار نشسته از فامیلمان، کـسی رنگ پریده نبود . شاید با این موقعیت کمی رنگ رخسار خودم پریده بود ولی این که بی دلیل نبود خبری از سر درونمان داشت ! بله ،جریان ما بدو پرتغال فروش بدو . جمعمان انقدری زیاد بود که حتی راهروها هم پر پر بود لااقل موقع پهن کردن سفره غذا که این طور مشاهده می شد. در طول تمام این ماجرا ها یکی از شبکه های تلویزیونی سریال Dwindle قسمت 26ام را روی اکران داشت ، فقط صدای واضحی از دیالوگ های بازیگرانش به گوشم می رسید ، تصویرش ناواضح بود یعنی یکی از کله ها درست کنج پایینی صفحه تلویزیون را گرفته بود . سوپ پرمحتوایی به قورتمان دادند و بعد از آن درخواست این بود که در همان کاسه های سوپ، پلو و خورشت فسنجان را هم میل کنیم. قاشق ها را انگار دو یا سه سالی می شد خانم خانه داری نَشُستِ بود انگار از لای گریس در آورده باشند. این گونه خاطرم مانده است که کمی از سوپ روی نقطه ای نا مطلوب از شلوارم ریخته بود ، سعی می کردم طوری نباشد که بدِ قضیه را برداشت کنند، فامیل محترم ما . برای همین یک لیوان یکبار مـصرف را حین نوشیدن آب انقدری فشار دادم تا تمام آب ریخته باشد روی شلوارم تا همه به عینه دیده باشند که ما از آنهایش نیستیم. جای ذکر دارد در این جمع افرادی از فامیل های دور و خیلی دورمان نیز بودند. با این اوضاع و احوال پـسر بزرگ خانواده درست در جوار من نشسته بود و مدام از عضله ی داماد جدیدشان می گفت از شیک پوشی و رقص پاهایش به گاه جشن و سرور . صبح از خواب که بیدار شدم از دایی صحت و سقم هویت هر یک از این کاراکتر ها را جویا شدم ، همه حاضرند حتی آن پیرمرد.
+ با این یکی می شود 10 عدد کابوس و خواب دیدن بی سر وته ، نمی دانم از تنهایی ست یا از رژیم غذایی دوران دانشجویی. به هر حال خدا خیر کند ، نکند دنبال شماره گرفتن از فلان دکتر روانشناس باشیم.
+ در ضمن اگرسریالDwindle را پیدا کردید حتماً تماشایش پیشنهاد می شود. (لبخند طولانی)
بزرگترین عمل غیر اخلاقی آن است که انسان انجام شغلی را که در آن وارد نیست را بر عهده گیرد. (ناپلئون)
اختیار داری بــناپارت ، جسارت هست امّا این را به مردم جامعه ما باید فهماند نمیشود با دیدن و خواندن یک سطر و چند کلمه سـر عقل بیایند ؛ نمی شود کتاب هـا را پــر کلمات با معنا کرد چون اصلاً کتاب خواندن هم سخت هست برایمان ، ناپلئون انگار سر عقل آمدن ما افتاده است گردن جنابعالی ، می دانی اینجا همه هر چیزی می داند نه کم می آورند و نه نتوانستن را برای خودشان اقرار می کنند. همه دنــبال فــرصت هستند انقدری گفته ایم "ما می توانیم " ،دیگر به هر کـــار و مسلکی روی می آوریم نه تخصص داریم و نه تجربه فقط ادعا سرمان می شود. دنبال چند تومن پولی می گردیم که برایمان از این برگزاری ها مــایه می خورد ، نه شعور سرمان می شود ونه احترام .ناپلئون ، کاش سرزمین من راه کج نمی رفت آنوقت می شد امیدوار بود به همه ی طبقات اجتماعی به همه ی کسانی که کاری از دست شان بر می آید . گــیر کرده ایم بین همه ی این آدمها ، شاید روزی ما نیز هم رنگ جماعت شدیم چه می دانی !
مثلا فرض کنید رسیدیم ته خط ؛ چیز عجیبی مشاهده می کنید ؟! اتفاق جالبی در حال روی دادن می باشد یا چیزی ، کـسی از دست داده اید ! چند گام به عقب بردار، بایست و از کمی دورتر جریان این دنیا را تماشا کن ، تکه گوشت و استخوان هایی را خواهی دید که هر کدام به قصد چیزی یا کسی این طرف و آن طرف می لولند.شاید همه شبیه هم باشند .این نقطه که ایستادی می گویم اوج سیری از زندگی، یعنی عقوبت به عقب قدم برداشتن می شود همین ، چنگ می گذارد بر پیشانی ات آنقدر که بالا بیاوری حتی.
نمی شود عادی زندگی کرد.
صبح ها 5 دقیقه قبل از هشدار نوکیا 2600 ،ما بیداریم.
امروز پنج شنبه برخلاف برنامه ی خیلی از بچه ها من ساعت 10 با استاد حاتمی کلاس دارم ، استاد خوش هیکل ، باسواد و خیلی هم عالی.
امروز دانشگاه خلوت خواهد بود ، کمی سوت و کور ، دلم خواهد گرفت . امروز شاید رفتم سر مسئولین دانشگاه داد و هوار را بندازم ، سر ادغام گروه رشته شهرسازی و معماری یا سر خیلی از جریانات پشت پرده مثل دستگیره های دستشویی .
دایی میگه " باید تو یه حرکت انتحاری چند تومن بزاری جلو رئیس دانشکده و بهش بگی آقا این پول رو بگیر برو اون دستگیره های لق رو عوض کن ، زشت والا ، اتحادیه اروپا چه مشکلایی دارن ما چه مشکلایی".
ساعت 7 صبح ، فکر صبحانه باش
صدای شیر آب صاحب خانه طبقه پایین شروع می شود یعنی "ما بیداریم"
در حیاط شتلق بسته می شود یعنی پیرمرد رفت سر صف نانوایی ، کار هر روزشان هست.
آآآآآ یادم رفته بود شتلق برا در دستشویی پیرمرد هم استفاده می شود ، درش هم دستگیره دارد.
خط وسط سیر اتلاف من این روز است . بعد کلاس طرح با خستگی ها و بی خوابی های چند روز قبل باسوزش و درد چشم ها و سیستم به هم ریخته ی تیپ و قیافه ، تنها با پای پیاده آمدن نوش دارو برای من است.
با این حال انگار به کل دنیا پشت می کنم خودم هستم وصدای خودم و تمام این راه را حرف برای گفتن دارم.
فکر عاشقی به سرم می زند، می گویم باید عاشق بود و گر نه این جوانی زود زود سر می کشد . باید عاشق بود نه به لب ولوچه و نه به وابستگی ها.
باید عاشق هر روز عمرت باشی باید از هر روزش لذت ببری ، حتی اگر صبح ها لای صف نانوایی مجبور به تحمل تکرارگویی ها مردم باشی!
کوله پشتی ام مثل همیشه پر از جزوه و کتاب و یک لپ تاپ ، مرا از افتادن حفظ می کند از این سر شهر تا سر سراشیبی خانه روی تک تک روزهای زندگی حساب می روم. قدم هایی که بر می دارم لحظه لحظه خاطرات زندگی را در خیالم بال می دهد.
لای کوچه پس کوچه های این شهر صداهایی از آن ما بود . روی تک تک دیوارهای شهر اسم تو را نوشته بودند ، نمی دانم باران شست یا دیوارهای شهر را رنگ زدند.. . !!
ســردی هوا بهانه ای ست بــرای آشنائیمان
آشنایی نــامرئی من و تو
ســرودی از بودن من ، نبودن تو
ســکوتی طولانی پشت سیم های خط تلفن
بــا صدایت سحر می کنی بانو
می تکانی تـمام بودنم را
شــوق دیدار دارم در دل
شــوق ...
حوصله نکردید نخوانید.
چند پاراگرافی از زندگی کاملاً در رفاه و آسایش جوانی ایرانی،22 ساله ، سربازی نرفته ، دانشجو، مجرد (بی خیال ازدواج) ، و شاید فراری از همه چیز .
خیلی راحت و واضح می گویم ؛ با اتفاقاتی که این چند ماه افتاد یقین بدانید دیگر خسته شده ام با این که خیلی زودترها باید دست می کشیدم امّا با گوشه امیدی تحمل کردم . قحطی مملکت بود قحطی انسانم بود. بروژوازی لای در لای با هزار پیچ و خم و ترفند که هیچ گهی هم نتوانسته است به سر بکشد. افتاده ایم بین این همه منفعت طلب وخودخواه . ارزشی برای علم وفرهنگ و این دست عقاید اصلاً وجود ندارد که ما بر سر کم لطفی آنان بحث بکنیم. هر چقدر از ما تائید و تلاش وپیگیری بود همه بر باد.نه آن تشکیلات نظامی مذهبی که آداب میهمان دعوت کردن را به ما یاد می دهند و سر میهمانی ،آنها می نشینند و ما ایستاده نظاره گر به به و چه چه ایشان می شویم، و نه معاونت آموزشی از بیخ وبن با تمام منشعباتش ، خدا به ما رحم کند آینده ای داریم به دست این آدم ها، این بی شعور ها.
از فرط در هم ریختن ، دستهایم لرزشی دارد که نمی دانم اگر مادرم می دید چه می کرد. فقط با نوشتن کمی می توانم ساکت شوم.
همه ،جایی ،پشت میزی نشسته اند تا فقط نظرات گهربارشان را با ما سهیم شوند ، در هر زمینه ای بپرسی ادعا تا انتهای دیوار چین راه دارد، حتی اگر نپرسی .
عذر خواستنی ست برای استفراغ حرفهایی که به خوردمان داده اند . وای چقدر بدم آمد از این سرزمین از این یقه سفیدها.
امروز با بحث و جدلی احمقانه بین مثلاً همکاران ، تصمیم گرفتم بی خود وقتم را صرف کسانی نکنم که ارزش بارشان نیست. امروز من قسم یاد می کنم که از این فعالیتهای مثلاً علمی ، اجتماعی دست می کشم تا همان به حال خود باشند یا درش تخته شود تا من جوان نادان بی دلیل اعصاب و روانم را برای تشکیل یک همایش ،یک کلاس ،یک مسابقه ، یا هر چیز دیگری درگیر نکنم. واقعاً متاسفم برای خودم برای افکار یکسال پیش که مسئولیتی به عهده گرفته ام که با آن فقط می شود خوب ترشی درست کرد. ما را نهی می کنند در حالی که ذره ای فعالیت نداشته اند. من مجبور به قضاوت در مورد کـسی نیستم ، خدا بر همه ما قضاوت خواهد کرد ، هم من ، هم تو ، هم شما چند نفر و هم استادی که انگار طبل تو خالی ست .در ضمن حتماً برای آنهایی که دوست دارند برای منفعت عامه مردم تلاش کنند جایی هست. این جا که سطل آشغال بود .آنجا را خدا کریم است.
خدایا این بدو بیراه گفتن هایم را بگذار برای تسلی اعصابم ، ما را ببخش.