خوشحالی آدم ها برای من آرامش است، شکلک لبخندی که به خودشان میگیرند و دست های مهربانی که نوازش می کنند، آغوش هایی که گرما می دهند و انگشت هایی که روی بازو شکل قلب های عاشق را ترسیم می کنند و بوسه هایی که بر روی دست ها و پیشانی های عزیزانمان هک می شوند مرا خوشحال می کنند، کیف می کنم وقتی یکی از نشانه های مهربانی مردم را می بینم.
امان از روزی که ناراحتی و نگرانی اطرافم پرسه بزند، بال هایم می شکند وقتی کسی از دستم ناراحت باشد، دیگر برای هر کاری حوصله کم می آورم، دیگر چیزی را به خاطر نمی آورم، همه قول و قرارها فراموشم می شود، همه قید و بندها....
انگار داخل چاهی عمیق می افتم و کسی طاقت شنیدن صدایم را ندارد، هر چه تقلا می کنم صداها و ناله به سوی خودم کمانه می کنند، تیر می کشد قلبم، نفس های عمیق حتی یادم می رود، و سردی تنها ماندن شروع می شود، از ریشه آدم را می خشکاند، انگشت های پاهایم یخ می بندند، انگار تکه چوبی جایشان گذاشته باشی،....
یاد آدم هایی می افتم که چقدر با برداشت های ما فرق دارند، چقدر ما همدیگر را نمی شناسیم، هر چقدر نزدیک تر می شویم دوستی ها کم رنگ می شوند، شاید تعادلش را برهم میزنیم!
نمی دانم چرا هر چقدر میگذرد اعتماد به اطرافم، کم رنگ تر و کم اثرتر می شود، چرا نمی شود کسی را بی هیچ غل و غشی دوست داشت و با او زندگی کرد، آدمها از من چه می خواهند!، من آدم معمولی و ساده ای که همیشه بی دلیل دوست دارد، تاوان چه چیزی را پس میدهم!، که همه از دستم شاکی اند!
چرا همه کاسه کوزه ها سر من می شکند، چرا من از کسی توقعی ندارم، چرا من از کسی طلبکار نیستم، بعد از هر جدایی و شکست همه، توقعاتی که از من داشته اند را ابراز می کنند، اما کسی نمی گوید، تو به آنچه می خواستی رسیدی؟! چرا همیشه طرف ترک کننده من نیستم، طرف ترک شونده و تنها منم، چرا سر بحث و جدل همه می روند و من با زخم هایم روی صحنه باقی می مانم، تا همه با اشاره انگشت، مرا نشان بدهند و به حالم بسوزند....
چون من آدم ها را با همه خوبی ها و بدی هایشان دوست دارم، اگر بدی ببینم بخاطر ترسم از ناراحتی و اخم و نگرانی، نادیده میگیرم حتی اگر حقی از من ضایع شده باشد، نمی دانم خوب است یا بد ولی من آدم ها را، خود خود واقعی آدمها را می خواهم و نه قیافه های عبوس و بی حس.
به خاطر حضور تو جمع های آکادمیک لازم بود گفتار و نگارش به زبان فارسی رو یاد بگیرم و یا شاید اندوخته های قبلی از اول ابتدایی از برنامه های تلویزیونی کودک و نوجوان از گزارش مسابقات فوتبال تا برنامه های جنجالی سیاسی شبکه چهار رو تقویت کنم. غرض از این مقدمه توپوق هایی هست که گاه و بی گاه تو کلاس ها یا همایش هایی که برگزار می شد و من مسئول یکی از کمیته ها بودم. وقتی که قرار بود نام اون استاد پرفسور ایتالیایی رو تایپ کنم، تا همه از ورود مدعوین گران قدری همچون ایشان اطلاع یابند مجبور بودم با بی سیمِ فلان ارگان، هزار جا پیام بدم تا حروفات اسم این بابا رو برام دیکته کنند. سید پشت بی سیم میخندید و می گفت بنویس لوچو باربرا، امید می گفت بنویس لوسیو باربرا، واقعاً همایش بین المللی بود و ما اندر تایپ اسم لوچو والریو باربرا به دام افتاده بودیم. نکته ای که می تونست این ماجرا رو به گفتار و دستور زبان فارسی بنده و دوستان مرتبط کنه چیزی نبود جز نوشتن یک سطر خوش آمدگوی به زبان رسمی فارسی خدمت استاد صاحب کرسی دانشگاه ساپینزای رم.
قبل اولین بی سیم، به خودم می گفتم می تونم بنویسم استاد خوش آمدی و از این حرف ها ولی استاد فقط ایتالیایی می دونست و انگلیسی رو هم خیلی خیلی ضعیف تر از بنده بود.
حالا فقط با نوشتن تنها یک کلمه ی ول کام تو تبریز،و یک سطر به فارسی قضیه به گردن گرفتن اجباری مسئولیت مسئول اتاق فرمان سالن همایش رو فیصله دادیم تا مسئول انفورماتیک و گرافیک از راه رسید و با چهره ای بستانکار با یه چشم مانیتور سالن رو نگاه می کرد و با آن یکی چشم به من و لپ تاپ صاب مردش.
قضیه توپوق های این چنینی سال ها تکرار شد و تا بار دیگر سر کلاس طراحی، که بحث سر طرح کی خوشگل تره، استاد بعد اعلام نظر خویش از من خواست تا نظرم رو با دوستان سهیم بشم.
گفت:" به نظرت کنتراست کدوم کار بهتره" بی مهابا بدون هیچ مقدمه ای گفتم:" استاد این یکی طرح چشمو می دزده" تا این جمله و ترکیبات غریب فارسی رو بکار بردم استاد خندید و گفت جالب اینه که تو اصلاً با واژه های ساخته شده و ترکیبات رایج و معمول زبان فارسی که همه استفاده می کنند کاری نداری و کار خودت رو می کنی، و با یادآوری تلفظ "ج" جنگل خنده بر لبان همکلاسی ها، گل انداخت.
این موضوع صعود و فرودهای زیادی تو زندگی من داشته، طوری که یک هفته قبل کنفرانس هایی که قرار بود ارائه بدم شب ها قبل خواب تمرین می کردم و با هم اتاقی به تلفظ درست کلمات گیر می دادیم. حتی نیم ساعتی که صبح زود می رفتم برا نرمش و ورزش هم با خودم فارسی حرف می زدم. و همیشه وقتی که دوش می گرفتم ماجرای عدم شکوفایی استعداد یک از دوستان در باب خوانندگی رو هم تقصیر تلفظ شدید "ج" می دونستم.
ولی گذشت و رنگ پیری بر گیسوان ما نشست و ایام شبابی به خاتمه نسشت. و متوجه این شدم که درسته زبان مادری من ترکی هست، و زبان رسمی سرزمینی که در آن زندگی می کنم ، فارسی. نباید زیاد از معمول برای حذف تلفظ های "ج"،"چ"،"ش"و ... که زیاد شبیه اهالی تهران نیست کوشید. همین که بتوان بی آبروریزی مقصودمان را بی کم و کاستی برسانیم، کفایت می کند. مثل گفتار به زبان انگلیسی که گویند فرق است بین لهجه آمریکایی و بریتانیایی.
- وقتی سکوت می کنم
- ول کن جهان را ؛ قهوه ات یخ کرد...
- جیغ و جار حروف
- چشم هایم بسته بود
+ من کتاب " لب بر تیغ " حسین سناپور رو تقدیم می کنم به داداش بزرگم.
به قول یکی از دوستان ؛
"گرچه سخن از مرگ چندان شیرین نیست... اما امیدوارم پایانم، آغاز راه سپید زندگی باشد "
چقدر خوبه بتونیم همگی سهیم باشیم :
برای ثبت نام کارت اهدای عضو : واحد فراهم آوری اعضای پیوندی