۱۸۵ مطلب با موضوع «جامعه درگیری» ثبت شده است

رشید تنهاست

این بار جدای از تمام آنچه نوشته ام برگی دیگر از بی وفایی زمانه را برایتان ورق خواهم زد تا اگر این چند پاراگراف کشک هم باشد باز بخوانیدش و با احساستان ما را یاری کنید.

رشید پیرمردی که اگر بپرسی سن و سالش را نمی داند و نمی شود از زیر زبانش این همه سال را ریز به ریز بیرون کشید چون فقط چند کلمه بیشتر نمی داند و یادش نیست چیزی. می گوید نجّاری ، برادر ،ارث ، من ، بیمه و حق و حقوق و بعضاً شنیده ام که فحش هم می دهد به برادران جفاکارش به این دنیای بی مروت که بعد فوت مادر و پدرش دیگر خانه یشان سوت و کور بوده است و همه رفته اند پی کار خودشان و همه برای خود سهم برده اند و او در خانه ای که برای خودش نیست  فقط خوابیدن را دارد.

پــــدرم چند سالی می شود فصل برداشت محصول او را خبر می کند چون می داند دیگران ملاحظه ی زندگی او ، جسم او را ندارند و بارها شنیده ایم که زمان پایان کار ما وقتی که برای دیگران کار کرده است اذیــتش کرده اند . او قـــبلاً ها ساعت 5 صبح جلوی خانه یمان یا سر کوچه حاضر بود و معلوم می نمود که راه را پیاده آمده است چون عرقی بیشتر از معمول از پیشانیش سرازیر بود رشید این روزها چند باری خواب مانده است و دلیل این اتفاق را نبود کسی که او را بیدار کند می نامد و البته خستگی بیش از حد برای یک پیرمرد 60 ساله.

رشید تنهاست . دو ماهی می شود زن و پسرانش نمکدان شکسته اند و بی آنکه بدانند با رفتنشان دل این پیرمرد را شکسته اند پیرمردی که با کمی حرف و درد دل کردن گریه اش سرازیر می شود بی هیچ غروری قطر ه های خالص اشک را می چکاند.

همه سر کار او را رشید عمو ( رشید عمی ) صدا می زنند مــردی که تا می رسد خانه با همان لباس روی همان رختی که دیشب و دیشب های قبل بر زمین بود می خوابد و بــاز 5 صبح.

این روزها موقع نـــهار که می شود همه که کنار هم می نشینم و کمی پــای صحبت می کشیمش، زنش را می گوید که دیگر نیست رخت و لباس هایش را جمع کند و بشورد و تکه غذایی جلویش بگذارد . می گوید زمستان ها با یارانه ای که می گیرد خودش را به جایی می رساند که محتاج کسی نباشد که هشتش گرو نهش نباشد و در این بین که صحبت می کند همیشه دست کش هایش را می تکاند تا گرد و خاکش را تمیز کند یا با دستانش گل های روی پاچه ی شلوارش را پاک می کند و هی سرش تکان تکان می خورد .

سه روز پیش برگشتنی بی آنکه کسی از او بخواهد گفت آرزو دارد با خانواده اش برود مشهد زیارت امام رضا و من کاری جز سکوت برایش نمی توانستم بکنم .

بعد آن روز رشید دیگر سر کار نیامد و دیگر مــــن ندیدمش تا بگویم برایش حساب فـــیس بوکی می زنیم و از این تنهایی در می آوریمش یا می گفتم بیا با یکی از این تورها برویم مشهد برویم هر جایی که تو می خواهی امّا او دیگر نیامد و صبح ها کوچه یمان از نفسی گرم تهی ست و این بغض لاکـــردار گلویم را تیکه پاره می کند گـــاهی !

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۲۴ شهریور ۹۲

تنبل خان

 تنبل نام گرفتنش عجیب است او سرسخت بود او مرد کار بود و کار می کرد و نمی گفت چیست کار امّا این چند روز باقی که باید بنشیند و سر به زیر آورد و تکلیف این تکلیف ها را مشخص کند تا چیزی را که خودش می خواست امروز بر زمین نگذارد ، می خواست مقاله های علمی اش را کار کند امّا احساس از کله صبح با نردبان اراده ی او بر کله اش سوار شده است و او را از این فعالیت علمی اش به دور می کند ، آه که چقدری حوصله کم آورده است آه که چقدری اعصاب ندارد این ، کاش  او را  آرامشی دو چندان نصیب می شد و آه که او چقدر تنها شده است این روزها که کسی نیست حتی حالش را صبح ها با خبر شود حالا شب ها را بی خیال که بحث بر سر آن هدر است و آه آخر که او چقدری کودک است او چقدری فریب می خورد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲۳ مرداد ۹۲

وآن روز پایان من است

همه می گویند برو ... دیوارها ، ساعت ها ، کاغذ ها ..... به مانند دیالوگ کلیشه ای فیلم های ایرانی " می رم جای که دست کسی بهم نَرِسه" ....

شاید هنوز زود باشد . کمی سروسامان لازم است و بعد از آن ، واژه خداحافظ بر چسب ناجوری خواهد بود بر زبانم ، خداحافظ یعنی می سپارمت به خدایی که خلقت کرد یعنی دیگر این مرد عاشق را نخواهی دید و من می روم به دامان همان بیگانه هایی که آغوششان گرم باشد برای من، می روم به دل مردمی که عشق را باور دارند ، مقتضیات زمان برایشان مهم نیست ، هر جا هر زمان باشند  دوستی و عشق را در همان کوله پشتی هاشان حمل می کنند. و ما در این خاک ، مشکلات را بر عشق پیروز می دانیم شاید حق با ماست شاید حق من نبوده است که دست به آنسوی اجتماع دراز کنم ، نمی دانستم تفاوت ها در این حد آزرده خواهند کرد ... و شاید آن زمان پایان این فیلوزوف باشد شاید شخصیت را کمی تغییر دهم تا به خاطرش نه کسی را و نه خودم را آزرده خاطر نکنم و شاید آن زمان  پایان من باشد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱ مرداد ۹۲

مشکل چیست ؟

به نام خدا .مشکل انواع مختلفی دارد از کوچکترین آنها تا بزرگترین آنها در زندگی هر فردی تاثیر می گذاردو چه بسی او را با بن بست هایی مواجه می کند . مشکل را می توان چنین تقسیم بندی کرد .مشکلات فیزیکی، مادی ، روحی و روانی . مشکل فیزیکی که شاید کوچکترین آنها باشد مثلاً درد ساق پا یا جوش زدن های نابهنگام قبل از جشن عروسی یا مراسمات دیگر.مشکل حد وسط ، مشکل مادی می باشد ، با این وضع اقتصاد حق داریم که همه سهمی از این بدبختی را به دوش بکشیم . مهمترین مشکلات مسایل روحی و روانی هستند که در زندگی روزمره با آنها گلاویز می شویم این مشکلات از دیگر مشکلات تاثیر می گیرند و روی آنها نیز تاثیر قابل توجهی می گذارند. مشکل ما روح ماست روحی که بد تربیت شده است نه این که پدر و مادرها تربیت کرده باشند نه ! جامعه تربیت کرده است خودمان خواسته ایم . کمی اسیر محبتیم کمی می خواهیم دیده شویم کمی می خواهیم ببینیم ، خواسته شویم و بخواهیم تا حس کنیم که هستیم و وقتی این ارتباطلات متقابل کم رنگ می شوند ما را از پای در می آورد . این روزها خواستن ها بهتر از نخواستن ها نیستند امروز مشکل ما این است که همه به دنبال ایده آل ها می گردیم حتی خود من ، حتی کِچَل طالب، بقال محله که می خواهد وسط شهر سوپری بزرگی راه بیندازند . نمی گویم ایده آل گرایی بد است و چنان و چنین امّا دقت شود که از این طرف گردونه نیفتیم که واقعیت ها را نبینیم وبا آنها زندگی نکنیم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۵ تیر ۹۲

صداقت ،سیاست،حماقت

احمقانه ترین کار دنیا اینکه همه ی تشکیلات زندگی را مثل دسته گلی به آب بدهی و بعد هی اصرار کنی که نه من نباخته ام که هنوزم پرچم بالاست. نه رفیق دیگه وقتشه هفت تیرعتیقه ات را بندازی دور دیگر لازم نداری دیگر مرده ای . قدیما خوب بود کسی که شکست می خورد دیگه شاید زجر نمی کشید چون به احتمال نود درصد اگر طرفش تیز بود نفله می شد . اما نه امروزه روز این حقوق بشر و چندتا قانون و ضابطه به آدم ها رحم کرده که دیگه اگر شکست هم بخوری فل فور نمی کشنت ، به جاش آروم آروم دق مرگت می دن ، یعنی اگر حماقت کنی کلکت کندس چون اینجا صداقت بین روابطمون، گفتارمون، کلاً تو زندگی جایی نداره ؛همه سیاست دان شده اند همه صاحب ایدئولوژی هستند پس اگر جلو سیاست اینها صداقت به خرج بدی بی شک حماقت کردی .

اینطور بوده لابد از اول نمی دونم شاید یکی دفتر ما رو کش رفته باشد ، هر شب قسمت های باحال و رنگی منگی رو پاک می کند و جایش سیاهی و تاریکی را با دست خطی کشیده می نویسد.

بی رحم نیست خدا وکیلی یک چند چیز برایم از این الکی خوش بودن ها سوا کرده است .

هر چند خیلی ها در آن پشت مشت ها به رویم می خندند اما چه می شود کرد ؟! چاره چیست ؟! من فقط با این ها می توانم سرم را گرم کنم تا شاید خیلی چیز ها یادم نیافتد ...... این روزها تو جلد خودم نیستم دارم جای یکی دیگه نقش بازی می کنم...

پ ن : گفتم هفت تیر را بنداز زمین ؛ یاد فیلم خوب بد زشت افتادم

پ ن : زود تسلیم شو ، یالا هفت تیر رو بنداز زمین، با توام نفله !

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۵ تیر ۹۲