۴۴۶ مطلب با موضوع «خود درگیری» ثبت شده است

زهرمار

ب برگشته ام به عرض اندام های پوچ

ب به بیهودگی

ب به دنیای آدم ها

ب بحال

ب به چیزی که برای همه آشناست

ب به سلام دادن

ر راه رفتن

خ خوردن

ن نوشیدن

خ خندیدن

ب به بحث های بی خود و بی جهت شبانه

د دوش گرفتن 

ن نوشتن 

گ گوش دادن

د درد کشیدن

ژ ژلوفن خوردن

خ خوابیدن

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

گل بگو

گل می گویند و گل می شنوند

مرغان عاشقی که هنوز طعم تلخ جدایی را نچشیده اند

همه این گونه ایم

به فکر فردا نیستیم

محسور حرف های طعم دار عاشقی می شویم

فردا را خواب می مانیم

دیگر نای بیدار شدن را نداریم

و فردا ها 

کمرمان می شکند

زمانی که دیگر حرف هایمان طعم سابق را نداشته باشد. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

خسته ام

دلم خواب می خواهد...چشمانم را آرام آرام می بندم...به کفش های برف گرفته مان فکر می کنم، به رنگ پریده شان... به رنگ کوله پشتی تو که با رنگ پائیز جور است... از زیر ابروهایت نگاه هایی می کنی...دلم غنج می رود...جانم... انقدر زیبایی...حتی سیبیل هایم  هم می خندند...ذهن خسته ام تو را در آغوش می گیرد... می خوابیم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵

روح گرسنه

نشسته ام پشت میز تحریرم. گرسنه ام، تنها گرمای دو استکان چای داغ را در شکم و روده هایم حس می کنم. از کانال اورسی  به آهنگ عجیب غریب و باحالی گوش میدهم، سعی می کنم تقلید کنم، دست هایم را باز می کنم، حرکتشان می دهم، سرم را با ضربه های آهنگ هم سو می کنم، شکمم را تکان تکان میدهم، موج خوردن همان دو استکان چای را باز خوب حس می کنم، صدای زیر زنان آواز خوان را در می آورم، خنده ام می گیرد، آهنگ دوباره و دوباره تکرار می شود،... بیهوده و بیهوده پیش میرود این کاروان، کاش می توانستم روحیه خوب این آهنگ را به باسن زندگی ام تزریق کنم، احوال دیوانه ها را دارم، کتاب ها را ورق می زنم، و هیچ کدام مرا ارضا نمی کنند،...خودم را نمی شناسم، چرا؟

 

گوش کنید و چای داغ را در شکم حس کنید... 

Ilkka Heinonen Trio-Nukkuneille

 
  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۹ آذر ۹۵

دنیا

بیست و پنج سال بدو بدو زندگی کردم، و اکنون حسم این است که دیگر حس نابی برای چشیدن نیست، والاترین حس ها شبیه نسیمی لحظه ای در آغوشم بودند، و دیگر نیستند، زندگی زمخت ترین جنسش را رو کرده است، بدترین، زشت ترین ... من هم آلوده ام، هر شب با این دنیای بی سر و ته سر به یک جا می گذاریم، و صبح فردایش برای تکه ای نان جان می دهم، به دنیا فحش می دهم، به این که هیچ کس حق انتخابی در مورد او ندارد،... باز شب با دنیا به خواب می روم...
  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۷ آذر ۹۵

قرار نبود...

از خونه زدم بیرون، نمی دونستم کجا میرم، تو خیابون های شلوغ تبریز پرسه می زدم، و تو پیاده رو ها قدم می زدم، مثل یه آدم معمولی، سرم رو انداخته بودم زمین، ساختمون پست رو رد کردم، رسیدم نزدیک خونه دوستم، نمی دونم چطوری سر از اونجا در آورده بودم، از میله ها توی محوطه صدا و سیما رو نگاه کردم، نمی خواستم منو کسی ببین، می خواستم اونا رو ببینم، ولی اونا منو نبینن، پیچیدم خیابون پشتی، یکمی خلوت بود، به سرم می زد یه گوشه بشینم، اما راه می رفتم، پاهام خودشون می رفتن، منو میکشیدن، تا رسیدم پای یه ساختمون بلند، بیمارستان بود، همون بیمارستانی که عمو رو آورده بودیم، داشتم چراغ های روشن اتاق ها رو می شمردم، زل زده بودم به پنجره ها، ساکت بود، انگار دیگه مریضی نبود، اما یه چیزی ته دلم میگفت، روی یکی از تخت های طبقه دو، بستریت کردن، اما وقتی به خودم می اومدم می دونستم که اصلا اسم بیمارستانی که تو توش عمل شدی، این نیست، اما اون لحظه خیره بودم به پنجره، دنبال یه دست آشنا می گشتم تا بهم بابای کنه، میخواستم بیام پیشت تا بهت بگم که چقدر.... اما موندم تو این فاصله، فاصله بین من و دیوارهای بتنی بیمارستان، فرقی نداشت کدوم بیمارستان باشه، هر کجا بود من دیگه حق نداشتم سراغ عشق مون رو بگیرم، من قرار نبود نگرانت بشم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

قایق های کاغذی

من آدمیم که تصمیم های یه دفعه ای زیاد می گیرم، نه اینکه بدون حساب کتاب باشه نه، مثل این می مونه که داری تو یه پیاده رو قدم میزنی و تو فکری، بعد همین که تو فکری، عقب گرد میزنی، یا چه می دونم، به چپ چپ، هر جایی هر مسیری بجز مسیر مستقیم، میخورم به مردم، فش میدن بهم، ولی من کسی رو نمی بینم، من مسیر جدید رو می بینم، راهی که باید برم...آره... بعضی وقت ها تو زندگی حرف ها انقدر توی مخم تلنبار میشن تا خیلی راحت در عرض یک ثانیه عقب گرد بزنم و راه اومده رو مسیرش رو تغییر بدم، ... من از این کارا خیلی بلدم، تو زندگی، تو درس تو نوشتن، تو تیاتر... هر بار که برمی گردم، حس میکنم بیشتر تَرک برمیدارم، بیشتر تنها میشم، چشام از سر گریه ای که نمیاد میسوزن و ... این نوشته رو در عرض همین یک ثانیه نوشتم، پاهام داشتن می پیچیدن، من داشتم این حرف ها را بیرون می ریختم،... تَرک ها ریشه میزنن، وقتی حس کنی خیلی تنهایی...


پ ن: این آهنگ برای من هم صحبت خوبیه!

QaraQan-kagiz-gemiler


  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۷ آبان ۹۵

هجدهم

همیشه وقتی هیجدهم مهرماه سر می رسه، یجوری دستم به نوشتن نمیره، یجوری منجمد شدن، یه نوع غرق شدن، یا تنفس اکسیژن تلخ، وضعم اینه، هر اتفاق خوب و بدی هم تو یک سال برام افتاده باشه، درست همین روز، لبام دوخته میشن بهم، میشم لال، می بینم ولی چیزی نمیگم، نمی دونم که بگم، و فقط سکوت می کنم...



  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵

لطفاً برگ اضافی

امروز دفتر عمرم برای چندمین بار ورق خواهد خورد... 


  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

بعد از سه ماه

دقیقاً 10 دقیقه دیر کرده بودم، ساعت 11 و 5 دقیقه بود که پیکان را بین چند متر فاصله پراید و دویست و ششی جا کردم، به سختی! در را قفل کردم، و با عجله به طرف درب دانشگاه قدم برداشتم، هر بار که از جوی عریض کنار خیابان می پرم به آن طرفش، هر بار که چشمم به جریان آب می افتد، به افتادن فکر می کنم، به این که وای اگر بیفتم، چه شود!... انقدری ساعت تند تند جلو می رود، که وسوسه ام می کند تا از نرده های محوطه دانشگاه بالا بروم و راهی را که 2 دقیقه ای بهش می رسم را به 5 دقیقه دیگر کش ندهم، اما اینجا یک محیط فرهنگی ست.  در ورودی دانشگاه، روی خوشی به آقای حراست نشان می دهم، تا گیر ندهد، که بگوید مهندس دانشجوی این دانشگاهین؟ و من بگویم نه و او بگوید پس اینجا چیکار دارید؟ و من بگویم اینجا تیاتر تمرین می کنیم و او بگوید.... اهههههه .... من که 5 دقیقه هم برای ایشان به خاطر سین جیم هایشان بدهکار نیستم، خدا را شکر، حقه ام گرفت، رسیدم به سالن تمرین، توی راهرو، با همان سرعتی که دارم، به آینه ای که روی دیوار سمت چپم آویزان است، نگاهی می اندازم، البت به آینه که نه به بر و روی خودم نگاه می کنم، که نکند خستگی و عجله بر سر و صورتم زار بزند، پشت در می ایستم، مکث می کنم، صدای کارگردان را می شنوم، دست می اندازم روی دستگیره، التماسش می کنم که صدای گوش آزاری در نیاورد، اما می آورد، صدای گوش آزاری تولید می کند، اول سرم، بعد پای راستم، نگاهم و بعد من وارد پلاتو می شویم، همه به من خیره می شوند، کارگردان سر می چرخاند، و دوباره ادامه حرف هایش را پی می گیرد،  زیپ کاپشنم را بی صدا پایین می کشم، درش می آورم، می گذارم گوشه ای، تلفنم را در حالت سایلنت می گذارم ، و پرت می کنم روی کاپشنم، و می روم در ردیف بچه ها می ایستم، کارگردان می گوید، از امروز تمرین به دلایلی تعطیل است، و ادامه نخواهد داشت...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵