۴۴۶ مطلب با موضوع «خود درگیری» ثبت شده است

آغاز راهم چو به عشق تو رقم خورد...

چشم هایت گریه داشتند، 

بهار بهانه بود، گرد افشانی بهانه بود،

اما درمانش را خوب بلد بودی

بوسه های من...

بار اولت که نبود

قرار بود هر سال بهار این ماجرا تکرار شود

نشد؛ دیگر بهار نیامد،

 همان زمستانی که تو رهایم کردی، ادامه دارد...

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۸ مرداد ۹۵

?Hardasan, sevgilim

داشتم برای تو شعر ترکی می نوشتم،

می خواستم آخر سر آهنگی برایش بسازم و با هم گوش بدهیم،

مثل وقت هایی که تو می نوشتی و من با صدای بلند با ضرب قدم هایمان آنها را می خواندم،

پیاده رو ها را با بیت های تو لبریز می کردم...

و چقدر خوب بود که قافیه هایمان به هم می آمد

و من خوشحال بودم که تو می نویسی و من می خوانم،

اکنون که نیستی و بخوانی...چه؟

روحت می خواند؟

QARAQAN - Sevgilime

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۶ مرداد ۹۵

Beni ölüm bile anlamaz

خوب من بیشتر سعی می کنم روان گرد باشم، هر چیزی در روح و روانم جاری شد، آن را به واقعیت نزدیک می کنم، این عمل هر چند در مواردی سخت و نشدنی ست، اما تا جایی که ممکن است نیازهای روانی را ارضاء کرد، می شود، یا خوشبختانه من در این زمینه تا یک درصدهایی موفق هستم...

خوب مثلاً شاید برای بعضی از دوستان سوال باشد که چرا زود به زود قالب وبلاگ رو تغییر می دهم، جواب این سوال اینکه؛ هر وقت خیلی سرم شلوغ باشد، و یا هر وقت خیلی عمیق ناراحت باشم و افسرده، دوست دارم همه چیز رو تغییر بدم، خوب قالب وبلاگ هم چیزی مثل اتاق من هست، شاید کمی عمومی تر، حتی این تغییرات تو سر و وضع من هم مشهود است، یا اگر هیچ کدام از این ها نبود، می شوم یک نفر باغبان درجه یک و کاربلد، یا میزنم به دل انبار و آنجا را تمیز می کنم، یا سعی می کنم اسم آهنگی را به یاد بیاورم و دوباره بعد از سال ها به آن گوش بدهم، دوباره هزار بار گوش بدهم... یا از لای دفترها و جزوات قدیمی می گردم  کاغذ چرک نویس جمع می کنم، یا فکر می کنم و احتیاجی برای خودم می تراشم و سعی می کنم چیزی بسازم و خلاقیت به خرج دهم... حالتی که اصلاً نمی تونم با کسی حرف بزنم و سکوت رو با خودم حمل می کنم...

 این دست کارها، که در واقع روان آدم را راحت می کند، غذای روح من است... هر چند بعضی از کارشناسان معتقدند که این کار یعنی فرار از مشکل اصلی و ارضاء روان از طریق میانبری که صددرصد نیست... ولی خوب این تنهاترین راهی ست که خوشبختانه من در این زمینه تا یک درصدهایی موفق هستم...

 

مثلا این آهنگ که سال ها ممنوع شد تا کسی که روانش درست کار نمی کند با شنیدن این آهنگ دست به خودکشی نزند...

Murat Kekilli - Bu Akşam Ölürüm

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۲ مرداد ۹۵

قالی گُلی، قالی گِلی

دوست دارم برای خاطر تو واژه ببافم، با هر رنگی با نخی اعلاء، قالیچه ای چهار گوش و مربع، تارش تو باشی و پودش من،...

اما حیف که خاطرم از  واژه بافی بسی آزرده است، تارهایی پیچیده اند دور گردنم که القصه می دانی چه شده است، تاری که مرا در آغوش گرفته بود، معشوقه ام بود، اما رهایم کرد، او که رها کرد، همه رهایم کردند، حتی پیرمردی که نشسته بود پای قالیچه تا ترمیمش کند، مرا از ریشه برید و در هوای آزاد رهایم کرد... دیگر معلق در هوا ماندم، با هیچ تاری چفت نشدم.

دیده ای قالیچه که کهنه می شود، از مهمان خانه تا می کنند و در گوشه ای از انبار لوله می کنند و ایستاده در تاریکی رهایش می کنند، آن وقت است که از چشم همه می افتد، می خزد در لوله ی تنهایی، گرد می گیرد و باورش می شود که دیگر این آخرین خواب، مرگ است.

بعد از این حتی نمی تواند غلتیدن کودکی بازیگوش را میزبانی کند. من نیز چنین ام یار من، گرد و خاک خورده ام، هر که از کنارم میگذرد، سیاهی می بیند در تاریکی، تلی از خاک می بیند، نه چمن زارم نه شبیه کوه، بیابان بیابانم...

معشوقه ام چیزی زیر لب زمزمه می کند و می رود، و من تمام این ثانیه ها را خیره می مانم به پاهایم که راه نمی روند و پاهایش خوب از من دور می شوند...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۲ تیر ۹۵

دوازده ساله بودم!

اولین باری که خواستم از ته دلم گریه کنم، کنار ستون های پت و پهن مسجد محله نشسته بودم، روی پتوی که بوی رطوبت می داد، بوی چای، بوی عطر یاس... شب قدر بود، واسطه کرده بودیم همه امام های معصوم را، دوازده ساله بودم، اولین شبی بود که کسی کاری به کارم نداشت، چراغ های بزرگ و لوسترها همه خاموش بودند، بالای سر  منبر لامپ صدی داشت از شدت خوشحالی بین سیاهی مسجد زق زق می کرد، او تنها روشنایی بخش این تاریکی بود، روحانی به محمد بن .... من خیره مانده بودم به چشم هایی که اشک می ریزند، و زبان هایی که ناله می کنند، همه انگار روز آخرشان بود، همه طلب داشتند، همه بدهکار بودن، اما من تکلیفم مشخص نبود، من قبل اینکه پای ستون مسجد بنشینم، طلبی نداشتم، اما بدهکار بودم، در مقابل این ناله ها و اشک ها من هم باید. 

به بدترین و دردناک ترین اتفاق های زندگی ام فکر میکردم، نشد، تصورشان می کردم، نشد، دوباره در سیال ذهنم بازی می کردم همه آنها را، تا بتوانم لحظه ای دردناک از لای آن ها بیرون بکشم، و با چشمانی خیس اشک، برایشان زار زار گریه کنم، اما نشد.

دیگر چیزی نداشتم، دیگر بهانه ای برای گریه نبود، دوازده ساله بودم، برای چند قطره اشک به تک لامپ زرد رنگ صد وات خیره ماندم، چشمانم می سوخت اما اشک هم داشت، دیگر من هم طلب کار بودم، شاید هم بدهکار....

بعد از دوازدهمین شب قدر، دیگر گریه نکردم، طلسم شد، دیگر اوج اوج احساسم این بود که لبانم را روی هم گره می کردم، تلنبار می کردم، و می کنم، باز یادم رفته است برای چه؟ برای که؟ باید گریه می کردم... 

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵

آیت الکرسی

داشت زمزمه می کرد، هر صلواتی که می فرستاد، یک بار دکمه صلوات شمار را فشار می داد، من وقتی کنار در اتاق مصاحبه ایستاده بودم، رو کردم به او 

-گفتم؛ برای من هم چند تا می فرستی؟!

-گفت؛ اگه دوست داری، برات آیت الکرسی بخونم! 

-گفتم باشه، 

خانمی که کنارش نشسته بود... 

-گفت؛ بخون رو صورتش فوت کن، 

او خواند، و گویا فوت کرد روی صورتم.

نوبت من که شد، وقتی در را باز کردم، دیگر استرسی نداشتم، خیلی آرام بودم، خیلی خوب بودم...وقتی نشستم روی یکی از صندلی ها، پای راستم را به هوای اینکه خواب نرود، دراز کردم زیر میز، در همین حین کف پایم خورد به کفش تازه واکس زده یکی از استادها، آنکه ابروهایش گره خورد، سوال هایش پیچیده تر شد.آرام نبود، دیگر آرام نبودم، در آن یک ربع ساعت دمار از روزگارم در آورد، کاش آن خانم درست روی صورتم فوت می کرد، نه این ور و آن ور و یا حداقل برایم دوباره آیت الکرسی می خواند، و خودم فوت می کردم روی این عارضه ای که ناخواسته به بار آمده بود.

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

نمی دونی که ...

 من عشق رو با الفبای تو داشتم یاد می گرفتم، تو معلم من بودی، همه چی داشت خوب پیش می رفت، قصه گل و بلبل بود، ولی فک کن همین که داری اندر خم ناز و عشوه ی گل می رقصی، یهو معلم سیلی محکمی بهت بزنه، فرض کن دلیل موجهی هم برای این کارش داره، تو چی کار می کنی؟ گریه می کنی! خیلی محکم باشی فقط یه خورده ناراحت میشی، ولی بهرحال یه جایی از دلت زخم میخوره، معلمی که اینقدر دوستش داشتی چرا تو رو بزنه، تحقیر میشی پیش خودت! چون معلم رو دوست داری، همه این ماجرا رو می ذاری پای درس، یا همون عشق، نمی خوای معلم از چشمت بیفته، معلم برات میشه خدا، خدای عشق.

من از عشق خوردم، نه از معلم دوست داشتنی ام. اونقدر به معلم نزدیک شدم تا خود عشق اومد وسط، دچار شدم.

مثل سربازی که جونش رو میذاره کف دستش، رفتم جلو، شاید شهید شاید اسیر اونی که باید. و من از این ماجرا یک زخم ناعلاج روی لبام موند، جای بوسه های تو، معلم دوست داشتنی من!

واسه همین برگشت به عشق برام خیلی سخته، نه معلمی دارم و نه تصور خوبی از عشق، عشق برا من مثل تابلویی پر حرف از اتاقم آویزونه، فقط نگاه می کنم، می نویسم برایش، ولی هیچ وقت جرات نمی کنم بهش دست بزنم.


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵

ایهاالناس

برای یک شهرستانی، وقت گذرانی در شهری مانند تهران بسیار درد آور و بی مایه است، البته تاکید می شود وقت هایی که تنهایی می افتم به جان این کلانشهر، دردناک تر و بی مایه تر هم می شود. خوب چرا؟ خستگی راه، خستگی پله های ایستگاه های مترو، اصلا هر بار فرصتی پیدا می شود تا چند ساعتی در شهر چرخ بزنم، هفتاد درصد کارایی ام پای رسیدن به مقصد صرف می شود، از آن طرف سی درصد در جیبم باقی می ماند، که، خودتان قضاوت کنید می شود با این سی درصد باقی مانده، توی سینما یا سالن تئاتر نشست؟ از فرط خستگی دنبال جایی برای نشستن می گردم و کجا بهتر از سینما یا تئاتر، که از هر طرف برد-برد است، ولی همان بیست دقیقه اول خاموش می شوم و آخر سر با کف و دست و هورای تماشاگران از خواب بیدار می شوم، ساعت را که نگاه میکنم می بینم اتوبوس امشب را هم از دست داده ام، و باز یک روز دیگر در تهران...

از تهرانی ها سوال می شود؛ اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید؟ دقیقا!

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱۹ خرداد ۹۵

روح را چه به کار رگ و خون ...

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۴ خرداد ۹۵

وسوسه های خوب!

Dear Esmail,

We appreciate your interest in the program and hope to see you this summer!

Regards,
Kelly T. Wisnaskas

به سرم زده، می خواهم خیلی ساده کوله پشتی ام را بردارم و بروم... ولی نمی توانم، گیرم، تو زندگی چند داستان نیمه تمام دارم، یکی همین خودم و دیگری میناست....

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵