۸ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

محسن ریوالدو دوست داریم


  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۳۰ تیر ۹۳

این شهر


این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.


کنسرت در جهنم / رسول یونان
  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۴ تیر ۹۳

خواهرزاده ام

امروز تولدی رخ داد ، نو رسیده ای قدم هایش را بر روی خاک کره ی ارض کوبید،او امروز زاده شد و دل هایی را به میمنت آمدنش چراغانی کرد . مادرم ؛ او را بوسید، دعای خیری خواند و بر بالین اولین و آخرین تکیه گاهش سپرد. خدا را شکر در سلامت کامل است.

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۵ تیر ۹۳

قصه ای برای تصویر 2 [فقط چند سانتی خطا داشت]

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۵ تیر ۹۳

دوش سرد

سرگیجه نبود فقط فشار خونم افتاده بود باید می گذاشتمش سر جایش . از روی تاقچه ی دلم افتاد بود ،می لرزید و چه لرزیدنی ،سردش بود ، فکر می کردم چه کمکی می تونم بهش بکنم ،داشت از سرما می لرزید ، رنگش خاکستری بود ، نور خورشید شبیه آبشاری آغوش گرمی برای او گسترده بود و من هنوز فکر می کردم چه کمکی می تونم بهش بکنم ، والو شیر وانو یک دور بخاطرش چرخاندم ، آب تمام وجودش را غرق کرد ، خیالم راحت شد ،نفس عمیقی کشیدم و اونو سر جای اولش گذاشتم ،و نصحیت های دکتر با مانتو سفید دوباره خیالم رو پر کرد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۲ تیر ۹۳

رک و رو راست

من آدم خیلی احساساتی و گهگاهی زیاد حساس به مسائل اطرافم .طرفم هر کسی باشه عذری برای اشتباهاتش نمی بینم باید روشن و واضح منظورم رو بگم و همیشه از طفره رفتن و بن بست کوچه علی چپ هم متنفر بودم و هستم.فکر می کنم گهگاهی زیادی هستم برای زندگی تو کره ارض مثل هم بازی دهه هفتاد و اندی که یکی رو بازی نمی دادن ،طفلک می رفت مادرش رو وکیل مدافع می آورد حرفش رو به کرسی می نشوند و می شد هم بازی و رفیق چندین و چند ساله ما.امّا من پای مادرم رو سر حل اختلاف من و زندگی نمی کشم ،چون مادرم نه ! من زاده ی سیاره ای دیگرم انگار ! حرف سرم نمی شود ،صدای کسی را نمی شنوم و فقط انعکاس صدایی جو اتاقم را پر می کند.
  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۲ تیر ۹۳

سرباز وطن


  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۸ تیر ۹۳

پرستار

صدای فث فس کفش های طبی پرستار بخش مجبورش می کرد تا بجای تکان دادن گردن بی حسش ،چشمان مضطرب و بی جان و رمق را کمی کج کند تا از شکاف بین کف اتاق و در چوبی پاهای او را ببیند .پرستار دلربای بیمارستان هِـلسی کلاب کفشی مشکی رنگ به پا کرده بود ،و همزمان با نگاه بیمار، پشت نیم وجب سوراخ شیشه ای درِ اتاق ایستاده بود و وانمود می کرد متوجه کجی چشمان بیمار نیست ،شمارش زمان به نفع بیمار ادامه داشت ،اویی که هر روز انتظار می کشید امروز به خواسته اش رسیده بود.پرستار که از قرار معلوم هفته قبل را برای تسکین اوضاع و احوال خواهر داغ دیده اش مـرخصی بدون حقوق و سنوات گرفته بود امروز صبح در اولین شیفت کاری، بعد از تعطیلی 7 روزه ، زودتر از بقیه پرستارهای شیفت ،کنار بیماران حاضر بود.تک تک اتاق ها را  وارسی می کرد تا اطلاعات بیمارهای تازه منتقل شده را به دست بیاورد . بجز یک تخت هنوز کـسی جمع بیماران بیمارستان هـلسی کلاب را ترک نکرده بود. بعد از اینکه اتاق بیماران تالاسمی رو دید زد. نوبت اتاق فورتین بود. بیمار که شب و روزش تفاوتی با هم نداشت نمی دانست کِی قرار است خواب، چشمانش را سنگین کند.امّا بهترین اتفاقی که می شد قبل از خواب یا بیهوشی و یا حتی رفتن به کما به سراغش بیاید ،دیدن چهره معشوقه ای بود که او بخاطرش سال ها روی تخت بیمارستان شبیه جنازه ای جاندار مجازات می شد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۴ تیر ۹۳
موضوعات