بوی سیب میدهی دختر!

نمی دانستم روزی می رسد،

که صورت زیبای تو را

شبیه تابلوهای نقاشی

در سطوح سفید و نورانی دیوارها ببینم 

و هیچ کاری نتوانم بکنم جز، گریستن.


تقدیس شده ای انگار

که هیچ به تو نمی رسم

باید از دور به تماشایت نشست

و تصویرت را در دور دست ها دید.... آن هم اگر بشود....

شاید چاره این باشد که خاطراتمان را مرور کنم...

در خاطرات کنار تو نشسته بودم

و عطر تنت همیشه با من بود... 


+ عنوان از وبلاگ مهشاد( بوی سیب میدهی دختر)


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۳ اسفند ۹۴

گوگل جان!... هشتگ رادیوبلاگیها_خانواده

​​
خیلی خیلی کلیشه ای شده که همه برنامه ریزی ها رو از شنبه شروع کنیم، بگیم:"همین شنبه، روزی یه ربع مطالعه!"،"از همین شنبه دیگه بد اخلاقی موقوف"،"استارت کارهای گروهی و خود جوش از شنبه همین هفته"،" یا بعضن از شنبه دو هفته دیگه ورزش و اینا..... شاید خیلی ایقزجری باشه، میگیم بعد عید فلان کار، فلان هدف، ... 

از این بنچ مارک ها تو زندگی هر تک تکمون زیاد هست، و هر کسی ایستگاه پرتاب منحصربفرد برای خودش داره، فک کن این شنبه ای که قراره سر برسه بشه روز تحول من، در حالی که برا یکی دیگه، همون روز یا یه روز عادیه یا روزیه که کسی به هدفش رسیده... برای خودمن، یکی اول مهره، یکی روز تولدمه، یکی دیگه روز کسی که دوسش دارم، یا روزی که استاد از کارام تعریف کرده و آخری عید نوروز، هر کدوم این روزا وقتی از خواب بیدار میشم، اگه روحیم خوب باشه، تصور میکنم جلوی یه کوه سرسبز ایستادم و باید ازش عبور کنم، ولی اگه حال و حوصله درست و حسابی نداشته باشم این کوه شبیه سلسله جبال اورست هر چی امید و ذوق تو من هستش رو کور میکنه.... خوش به حال کسی که هر ثانیه اش یه ایستگاه پرتابه، و هر لحظه می تونه گامی بسوی زندگی آرام برداره....

عیدی که تو راهه، بهاری که درختانش زودتر از همیشه صف کشیدن و دارن آماده شکوفه زدن می شن، برای من با سال های دیگه خیلی فرق داره، فکر کنین قبل عید، از دوستان پر از شور و ذوقتون عیدی گرفته باشین، چه حالی می شین؟! فک کنین از دوستان رادیوبلاگیها بهتون لطف کرده باشن و شما رو با این کارشون و ابراز محبتشون خجالت زده کرده باشن... 

 و تو در حین اینکه خوشحالی، صدای شاهزاده شب رو بفرستی به دوستانت و شادیتو با اونا سهیم بشی،... و با انرژی مثبتی که بهت تزریق شده، روزهای شلوغ و نچندان دلچسب رو با یه روحیه خوب بگذرونی....

 عیدی من همین بود، یه ایستگاه پرش به جلو،  همین که این راه سرسبز رو با دوستان وبلاگی پیش ببریم.... همین که بهم انرژی میدن تا هر روز بنویسم... باید قدردانشون باش(ی)م.

 به هرحال همه ما عضو یه خانواده هستیم... خانواده رادیوبلاگیها...

نوشته های منتخب هیئت داوران :

1. تو کی آمدی ؟  به قلم بانوی خیال از وبلاگ بی پرده 

2. نام کوچک تو  به قلم مهشاد از وبلاگ بوی سیب میدهی دختر

3. شاه بیت رویاهای من به قلم اسماعیل غنی زاده از وبلاگ فیلوزوف

فایل صوتی نوشته ها 

+ تشکر ویژه از همه دوستان وبلاگی [یه دسته گل رز] 

+ برای کاری که انجام میدین هیچ وقت دیر نیست... :)

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

سوتلانا الکسیویچ

امروز تو کلاس یاد گرفتم که :

مونوگرافی یا همون تک نگاری روشی هستش که برای توصیف دقیق یک گروه اجتماعی به کار میره... مثلا تو ایران غلامحسین ساعدی از این روش استفاده کرده و آثاری مثل عزاداران بیل رو نوشته..به نوعی نویسنده بایستی خودش رو در اجتماعی قرار بده که قصد داره اونجا رو توصیف کنه، یعنی مشاهده باید به صورت مستقیم و بدون واسطه باشه...باید با افراد اون اجتماع معاشرت داشته باشه و بتونه ارتباط نزدیکی با اونها برقرار کنه....

به تعبیری هم میشه اینطوری گفت که مونوگرافیست ها باعث شدن پای روانشناسی به رمان ها باز بشه...

مالینوفسکی همین آقای عینکی به مدت 8 سال با بومیان آفریقایی زندگی کرد تا بتونه درباره اونها بنویسه، حتی زبون اونارو هم یاد گرفت..

سوتلانا الکسیویچ چرا نوبل ادبیات را برد؟ همین خانوم سوتلانا هم اومد و با روایت وقایع از دید شاهدان عینی به صورت مستند چند تا اثر باارزش داد زیر چاپ یعنی یه جورایی همون تک نگاری... زمانی که واقعه انفجار اتمی چرنوبیل اتفاق افتاد، او با ۵۰۰ نفر از شاهدان واقعه، از آتش‌نشانها و اعضای تیم پاکسازی گرفته تا برخی از مردم اطراف محل حادثه گفت وگو کرد و حرف های آنها را در «صداهایی از چرنوبیل، تاریخ شفاهی یک فاجعه هسته ای» روایت کرد. خانوم سوتلانا بعدتر «پسران روئین چهره» را هم نوشت که وقایع افغانستان را با همین شیوه، از زبان مردم محلی روایت کرده است. خانم سوتلانا الکسیوچ روزنامه نگار، نوبل ادبیات 2015 را به دست آورد... البته بازم مثل همیشه سیاست پشت پرده منتخبین جایزه نوبل بوده... 

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

و من این چهارراه رو رد می کنم...

می دونی چرا آدم از همه چی دل زده میشه؟ و شب و روزش رو صرف میکنه برا آیلتس و دردسرهای گرفتن اقامت از یه کشور دیگه... می دونی چرا؟ ... من که نمی دونم ولی صبح که خودمو تو آینه دیدم، حس کردم دارم بیراهه میرم، شاید شبیه همه چیزهایی که تا حالا تجربه کردم، آیلتس و مهاجرت هم تونستن منو دل زده کنن.

 شاید این تناقض های زیادی که دور و اطرافم تو چهره مردم می بینم، شده مثل یه بیماری، من خودم هم تو تناقضم، روزی شش ساعت کلاس دارم، وقتی که باید صرف پایان نامه بکنم بین حس هایی که از دنیا و ورکشاپ نقد فیلم و تمرین تئاتر می گیرم، از بین میره، روزی هم هست، صب تا شب، ته و توی مقالات انگلیسی رو در میارم تا بلکه بتونم یه موضوع جیگر پیدا کنم، تا بلکه یه فرجی بشه. موضوع رو بیخال بشم فردا باز سری تناقضات جدید از راه میرسه، یک روز تمام باید بشینم پای صندوق رای. البته که امروز باید میرفتم دکتر، گفته بود سرپایی جراحیتو انجام میدم، ولی نرفتم، چون با این حساب نمی تونستم از عهده مخارجش بر بیام، خوب چرا رفتم دکتر؟ از اول هم می دونستم خرجش بالاس.... همممم...از طرفی هفته بعد کنکور دارم. به دوستم گفتم بتونم میام تهران میریم تیاتر می بینم ولی هنوز نرفتم... برنامه ورزشیم افتاده رو تکرار، باید دوباره چیزی بنویسم تا کلی با اون یکی فرق داشته باشه... 

ذهنم شده مثل یه کاسه پر آش رشته، همه چی توش دارم، از هر زبونی، ترکی، فارسی، انگلیسی، به همه چی فکر میکنم، چند روز درگیر کلمه پروپاگاندا شدم، یا اون پسری که همیشه تو خیابون میبینمش و همهش برام آشناست نه فقط چهرش بلکه زندگیش برام آشناست....یاد شنبه می افتم، همه سوژه هام برای تدوین یه فیلم اتوودی از سرم می پرن...یاد استاد می افتم که می گه: تدوین رو با ذوق انجام بدین... دارم چیکار میکنم، کسی نیست یه سیلی جون دار بخوابونه رو صورتم! تا دس وردارم از اینا ...

فک می کنم اگه روزی بفهمم که اشتباه کردم، همه این دل مشغولی های خودم رو خط می زنم، نمی دونم پای کدوم حرفی زانو بزنم و تسلیم بشم، میگه ادامه بده، شاید اولین قصه رو تونستی به چاپ برسونی...منم میگم چشم، سعی ام رو می کنم، ولی! ... تو مسیری که با ماشین میرم سر کلاس، به خودم میگم : می دونی داری چیکار میکنی! میگم: بلاخره که زندگی منتظر من نمی مونه، کارای من که برا کسی ضرر نداره، اگه سری هم به سنگ بخوره سره منه نه کسی دیگه .......... و من این چهارراه رو رد می کنم... 


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴

شاه بیت رویاهای من

آدم ها وقتی می خندند، عشق میکنم، 

ذوق زده می خواهم بغلشان کنم،

فرق نمی کند چه دلیلی برای خندیدن داشته باشند،

توفیری ندارد زن باشد یا مرد، دختر باشد یا پسر، پیر باشد یا جوان...

من خندیدن مردم را دوست دارم، 

مردم می گویند؛ خنده رو ها بیشتر عمر می کنند، بیشتر کیف می کنند

انصافا فلسفه خوبی ست؛

فلسفه ای که ارکانش از تو سرچشمه گرفته باشد

از "تو" هایی که راننده تاکسی پشت تلفن قربون صدقه اش می رفت

از دل داده هایی که ریز ریز، کلاس معادلات را می خندند 

الاهه هایی که پیام آور حیات دوباره برای بشرند

بت هایی که هر روز می پرستیم

شبیه معنی اسم تو

کار دنیا را می بینی اسم تو با آن مو حنایی ها خوش رنگ و لعاب فرق دارد،

خدا،

تو را آفریده است تا پرستش شوی

می بینی وقتی از زیر خاک سر بلند می کنی

سه چهارم از چیزی که با تو می رویند

خندیدن است،

دوست داشتن است،

و بوسیدن، 

می دانی! 

عشق، نام کوچک توست...



پ ن ؛ باید منتظر شب می ماندم، اگر نمی رسید زبانم لکنتش باز نمی شد، آخر می دانید عشق لکنت زبان می آورد
پ ن؛ خدا قوت به رادیو وبلاگیها 
  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۵ اسفند ۹۴

اندازه کلاسمان نیم وجب است، شبیه قوطی کبریت، اما کلماتی که در این کلاس زنده می شوند به کل دنیا می ارزند

وقتی شروع کرد به حرف زدن، چهره خشک و سیاه استاد روشن تر شد، استاد در دلش جان گرفت، رو به او کرد و گفت: وقتی تو اینقدر خوب از دلت برای ما حرف می زنی، همه گره های کور در ذهنم باز می شوند.

 و ما چند نفر، مسیری بین چشمان استاد و شاگرد را دوردور می زدیم، شبیه تشنه هایی که التماس قطره ای فهم را در چشمانشان می شد دید...

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

Miracolo A Milano

ایتالیا - درام - فانتزى 

سیاه و سفید - 101 دقیقه 
بازیگران عمده : اما گراماتیکا ، فرانچسکو گولیزانو و پائولو استوپا . 
کارگردان : ویتوریو دسیکا . 

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴

زمستون آی زمستون

زمستون که میشه موهامو اینقدری کوتاه می کنم که بتونم راحت تر، سریع تر شونه بزنم...

زمستون که میشه موهامو اینقدری کوتاه می کنم تا خیلی راحت هد بند بزنم، موهای بلند با هد بند جور در نمیاد، اگه هم باشه من اهلش نیستم، اونوقت باید موهامو خیلی بلند کنم تا با هد بند بشه جمعشون کرد.....

زمستون که میشه موهامو اینقدری کوتاه می کنم تا راحت تر بتونم کتاب بخونم، تا راحت تر تو کتاب ها غرق بشم تا هی فکر ریزش مو نباشم...

زمستون که میشه بک گراند گوشی رو سیاه و سفید می کنم تا راحت تر بتونم وقتی قدم میزنم صفحه گوشیم رو زیر نور آفتاب ببینم...

زمستون که میشه هر شب خاطره هامون رو مرور می کنم تا راحت تر بتونم بخوابم

زمستون که میشه صبح ها وقتی بیدار می شم عکس تو رو می بینم 

و شاید وقتی زمستونه یبار برا همیشه بخوابم ... یادم می مونه قبل خواب بهت سر بزنم، یادم می مونه قبل خواب به عکست نگاه کنم..

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۶ بهمن ۹۴

کوی آزادگان-تبریز

پدر بهمراه دایی محمد زمستان 89 در غیاب ما خانه‌ای به بهای 5 میلیون تومان رهن و 100هزار تومان اجاره ماهانه در تبریز تدارک دیده بودند، خانه‌ای که املاک "نصر" آقای قلیزاده- ببخشید به ما انداخته بود طبقه دوم ساختمانی دو طبقه بود . ورودی آن به کوچه‌ای با شیب 15 درجه بود که اهل فن بهتر می‌دانند. صاحب‌خانه ما زن و شوهری پیر با نوه و نتیجه‌ای در تمامی اوزان، که هر شب‌شان عروسی بود و مهمانی و یا هر روزشان دعوا بود و مرافعه. البته این روال زندگی شامل همه‌ی ساکنان آزادگان بود خاصه از شروع سراشیبی تا پایان آن که رودخانه‌ای از لجن و هزار جور آشغال و کثافت بود.

هر موقع کسی از ما آدرس خانه را می‌پرسید می‌گفتیم : ولیـعصر جنوبی؛ چون کلاس کاری آن با دروازه تهران اندکی بالاتر بود، و اگر می‌دیدم آدرس دادن به یک نفر ساکن تبریز سخت است می‌گفتیم؛ لابد سئنئخچی اباذر را می‌شناسی؟ بله؛ همه شهر او را می‌شناسند ولی من در این 4 سال او را ندیدم حتی یکبار از پشت شیشه ماشین یا حتی عکسی، تصویری.

روبروی خانه اباذر سوپر مارکت بابک بود، خاندان آقایان باقری صاحب مغازه بودند و انصافاً چرخ کاسبی‌شان خوب می‌چرخید یا به قول گفتنی نانی در روغن داشتند، ما هم به خاطرِ نان غرق در روغن آقای باقری همه اقلام مورد نیاز منزل را از سوپری بابک تهیه می‌کردیم. دایی می‌گفت همین که دهن به دهن‌شان می‌گذارم و مدتی کیفم کوک می‌شود خودش ارزش افزوده این سوپری است.

اوایل بیشتر برای رفت و آمد‌ها از آژانس سپهر استفاده می‌کردیم، اما بعد از دو ترم متوجه شدیم تاخیر در کلاس‌های 8 صبح وبال‌شان گردن این پیرمرد غرغروی معروف به ژاندارم را گرفته است، خوب به همین خاطر این اواخر مشتری پروپا قرص آژانس میخک شدیم .


پ ن: قسمت هایی از دفتر خاطرات فیلوزوف

* این نوشته فقط یک خاطره است، من هیچ اطلاعی از آقای اباذر شکسته‌بند ندارم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱۳ بهمن ۹۴

رادیوبلاگیها_فیلوزوف



دورانی که پیش دانشگاهی می خوندم و برای کنکور هزار جور کلاس می رفتم، فقط یه چیز به من آرامش می داد: که دراز بکشم روی تخت خواب و هندزفری های خوشگلم رو بپوشم و برم رو موج نامعلوم رادیو، بین زمین و آسمون معلق بمونم و دنبال جمله ها و دیالوگ ها بگردم، تا کلی تصویر تو ذهنم ثبت بشه و موندگار باشه ... داستان های راه شب رو نمیشه فراموش کرد ولی خیلی سال شده که بدون رادیو به خواب می رم...
دوستان رادیوبلاگی تو پست 32ام نوشته ای از وبلاگ فیلوزوف رو گذاشتن، حقیقتا وقتی تو کانال تلگرام عنوان نوشته رو دیدم بذارید بگم بال در آوردم...و با صدای دل نشین پرنده سفید پرواز کردم....

روزها می روند 
عاشقان نیز می روند و ترک دنیا می‌کنند
اما همیشه گوشه ای از ماجرای عاشقی، درختی سرسبز قامت برافراشته است [....]

گوینده متن : پرنده سفید 
از اینجا بشنوید

telegram.me/blogiha
instagram.com/blogiha

پ ن: رادیوبلاگیها خدا قوت...
  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۲ بهمن ۹۴