آن یک نفر

یک نفر، دو نفر، صد نفر یا حتی بیشتر دچار ناامیدی و غصه اند

آن صد ها هزار نفر خوشحال و خوشبخت

آن بقیه

یا حتی آن میلیون ها آدمی که زندگی ساده ای را تجربه می کنند

خوش بحالشان

اما حال مرا نمی فهمند

آنها صدای شکسته شدنم را نشنیده اند

نزدیکانم، آنهایی اند که هنوز تلخی یک جدایی بی سبب چاشنی تمام روز و شبشان است

آنها همه، به خوبی تشخیص سیاهی از سفیدی، یا ترشی از شیرینی، روح مرا، سرگردانی نگاهم را می فهمند

آنها در طول خطی که پا می گذارند تا راه بیافتند

هزاران بار زمین می خوردند

این زمین خوردن برای من اولین زخم زندگی بود

اولین نشانه ای که زندگی برای زشت بودنش نشانم داده است.

خوب می دانند حالم را آنهایی که طعم تلخ جدایی را چشیده اند.

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۱ دی ۹۴

آفتابوس [داستان شماره هشت]

​ساعت نزدیک نه شب بود و هنوز اتفاقی برای نوشتن نداشتم، با خودم فکر می کردم بی خیال داستان این شماره بشوم و این روز را هم در رده روزهای بلااستفاده و ساده قرار بدهم، اساسا ما چند نوع روز داریم، روزهای باحال، وقتهایی هست که با عزیزترین های زندگی ت یکجا خوش باشی، روزهای طلایی، روزهای قبل موفقیت، که هنوز من تجربه نکرده ام، روزهای تنگ، که دلت میگیرد و هی می خواهی خود را به خواب بزنی، اما مگر انتهای روزهای غم، معلوم است؟، نوع دیگر روز، روزهای جالب و پر ماجرا است، ماجراهایی که آنقدر پشت به پشت هم در یک روز روی می دهند که حتی تو غافل می مانی و بعضی های آن را همان لحظه و بعضی ها را چند لحظه بعد فراموش میکنی، ولی این را می دانی که این روز، روز اتفاق های جالب بود.

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۷ آذر ۹۴

اونچی میدان 1414 خورشیدی

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۰ آذر ۹۴

مینا- قسمت هفتم


بعد از آن قرار بی قرار، کافه کافا مکانی خوش یمن نبود، حداقل برای من نبود، میزبان خوبی برای عشاقی ساده دل و خالص نبود، شاید یکی از دلایلی که باعث شد مینا سر قرار نیاید، همین کافه بود، شاید اصلا دوست نداشت، فکرش را بکن اگر جایی در محلات بالای شهر را پیشنهاد می دادم حتما می آمد، من هنوز خیلی او را نمی شناختم، روحیاتش را نمی دانستم، هر کسی روحیه ای دارد، و دانستن این، زمان می برد، اصلا خیلی از زوج ها تا بعد از ازدواج که کار از کار گذشته روحیات یکدیگر را نمی دانند. چون سخت می شود آن توی آدم های چهل تیکه را بیرون کشید. باید سال ها با او زندگی شود.

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۶ آذر ۹۴

دلم بند یک بغض ترکیده است

اعتقادی به برگشت دوباره ندارم، هیچ اتفاقی نمی تواند شبیه بار اول دوباره جان بگیرد، فکر کن فیلم را دیده ای، تمام پلان ها را عقب جلو کرده ای تمام راش ها را هزار هزار بار دیده ای، دیگر هزار هزار هم ببینی فیلم همان است، سکانس همان است، تغییری چشمت را اسیر نمیکند، چون تو همان تدوینگر هستی، همان آدم، همان ماگ قهوه، همان سلیقه و همان ذهن منگ و مشوش.

هیچ چیزی دوباره مثل اولش نمی شود، حتما یه خرده ریزه ای فرق دارد، اگر دل باشد، اگر شکسته باشد شبیه گاری چرخ شکسته ای ست که نه راه پیش دارد و نه راه پس، می ماند منتظر رهگذری، دلش را می دهد دست او، صدایش را با صدای او همراه میکند، هم نشینش می شود شاید قسمتی از سنگینی دنیا را با او سهیم شود، اما یادت است که دلش را بند زده اند، و هر آن می تواند شانه ای برای گریستن طلب کند، خوب، گریستن که حق است، دلش هم بند یک بغض ترکیده است، او خود را نمی داند تو او را نمی دانی، و فقط تیشه به قلبش می زنی، ریش ریش میکنی دل بند خورده اش را، و بار دیگر چرخش دوران او را بر زمین می کوبد، دلش وا می رود، حق است! او دیگر شبیه هیچ آغازی نمی شود، او دیگر منتظر هیچ رهگذری نمی‌ماند، چرخش چرخهای پا در هوا را می بیند، خنده اش می گیرد، دلش! دیگر دلی نمانده است، بگذار بخندد، دلش را گرفتند تا همیشه بخندد تا همیشه، روزگار به کامش باشد، آخر او روزها و شب های بسیاری را گریه کرده است، بگذار بخندد این آخرین فرصتی ست که چرخش می چرخد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴

ریشه های خیال


ساعت ها به چشم های غم بار و حزن آلودش خیره می شوی، معصوم تر از آنی ست که سرش داد کشید، صحنه را برای او، به خاطر برگشت لبخندش، ترک میکنی! در دلت روی رویاهایی که این چند سال ساخته ای قلم می زنی، راه ندارد، تمام رویاهایم با او بود، همین بس که رویای خیالی و هفت آسمانی ام را پیش رویای زنی جا بگذارم، و آنگاه دور شوم، دست و پای قلب را پای چوبه دار عشقی بی سرانجام ببندم، و در تاریکی شب، جایی بالاتر از مه غلیظ، بر این شعار زنده باد زندگی لعنت بگویم و آرام با گردش خونی یکنواخت، با ضربانی منظم، چشم از این دنیا بربندم و دیگر منتظر هیچ یار عاشق پیشه ای نباشم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۲۴ آبان ۹۴

مینا- قسمت ششم

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۹ آبان ۹۴

مرا زمزمه کن !

صدا را شنیدی؟

صدای تق کلاکت کارگردان بود؛

هشداری برای ما؛

که برخیزیم؛ 

و در کالبدی از ارواح ظهور کنیم؛

و برای لحظه ای درون قاب دنیا؛ 

نفس بگیریم،

می دانستی!

ما بازیگریم؛ 

و آنهایی که مقابل ما نشسته اند؛

مردم اند؛ 

مردم عجول اند؛ 

میل دارند هر چه هست و نیست را یکجا بدانند؛

بدانند که آخرین سکانس این روایت چیست!

تو و من زیر خروار ها گوشت و استخوان خواهیم ماند؛

شبیه همه داستانهای تراژیک؛

شبیه همه شهرهای زیر آوار؛

و تو قبل از هر چیزی دست گذاشته ای بر زخم های من؛

پریشانیم را احساس کن؛

من مبهوت تو و هزاران چشم بینا؛

دستپاچه شدم!

از بس که می پایندم؛

دیالوگم چه بود؟ 

چیزی یادم نیست، لعنتی؛

اینبار هم بجای خط ها و سطرها حرف تایپ شده؛ 

می گویم دوستت دارم؛

و تو نباید اشک بریزی؛

این رنگ هایی که به چهره داری آب می شود و بر گونه هایت جاری؛

بگذار بجای این چند سطر؛

شعری بخوانم؛  

تا قطره های اشک که به راهند، شبیه مروارید بدرخشند؛

باید چند قدم نزدیک شویم؛

هر چند این فاصله ها زخم را نمک می پاشد؛

اما؛

مرا ملالی نیست؛

اینجا جای ست که زیر بی نوری، 

پشت یک پرده مات؛

شایدم رنگ سیاه؛

تو به من ، من به تو پیوستم؛

و چقدر زمان برد که تو را می جستم؛

اشک ها را، درد ها را، و هر چه ناخوشی این دنیاست؛

چشم هایت را به رویش بر بند؛

و مرا احساس کن؛

دست های پینه بسته ام را؛

با صافی دست های ظریفت، مرور کن؛

و زیر لب مرا زمزمه کن ...

مرا زمزمه کن...


  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۷ مهر ۹۴

آفتابوس [داستان شماره هفت]

سفر این بار من فرق داشت، اساسا همه سفرهای من با هم فرق دارند، این اولین باری نیست که اتفاقات عجیب و اندکی غریب جلوی چشم من ظاهر می شود، این بار بیشتر فرق داشت، این بار چیزی جدید بود، اتفاق،  یعنی خوشایندترین جریانی که می توانست برای تلخی این روز هایم باشد، طعمه ای برای سناریوسازی و به خیال رفتن، در خود گم شدن، و بر سر نقطه ای از دید پرنده ای به خود نگریستن.

شاید هزار فکر بی سر و ته ظاهر شوند، و در آنی همه آنچه که جمع کرده ای، متلاشی شود، نه اینکه مخت یارای نگه داشتن این فکر ها را نداشته باشد بلکه احساسی سر تا پای وجودت را می گیرد، دیگر نیازی به فکرهای مزاحم، نداری، این وقت است که دیگر آزادی، می توانی برای خودت باشی، برنامه هایت را سر موقع انجام بدهی، و از خودت خیلی ممنون باشی...

بگذریم که این احساس هر سال چند بار سراغ آدم می آید، شاید افرادی باشند که هر روز از شر فکرهای مزاحم خلاص می شوند و راحت تر نفس می کشند.

این اولین باریست که در سفری که جانت خسته است و کوفته، به اتفاقی خوب برخورد کنی، چقدر می تواند ناگهانی باشد، چقدری از این اتفاق ها حقیقی ست و چقدری فقط چند جمله قصه!

این بار فقط یک نفر پیرمرد از اتوبوس جا ماند، اتفاق بد، بد است، اما گفتند که پیرمرد خودش راهش را عوض کرده بود و دیگر بعد از کلی پرس و جو و پیدا نشدنش اتوبوس ما راه افتاد، اینکه اتفاق بد بود، کو اتفاق خوب، درست است من قرار بود اتفاق خوب را بگویم، اتفاق بد برای همه بود، یعنی هم من و هم 24 نفر باقیمانده در آن ته اتوبوس، اما اتفاق خوب فقط برای من بود، برای من، بجز 24 نفر باقیمانده در آن ته اتوبوس.

اتفاق خوب این بود که بعد از سالها و ماه ها بی تابی، برای اولین بار توانستم بلیط نمایشی را در تیاتر شهر تهران بخرم، بالایش بیست تومن دادم، و آنها در قبالش، یک صندلی خالی، در آن ته تیاتر برایم جور کردند، اسم اولین تیاتری که باید سالها در خاطرات من نوشته شود، "مضحکه ی شبیه قتل" بود، کاری از آقای کیانی، نمایشی از طنز ایرانی، با اجرایی از بازیگران بنام سینما و تیاتر. 

بعد از اینکه کارهایم در تهران تمام شدند، کوله پشتی ام را برداشتم و ساعتی به پیاده روی در خیابانها گذشت، صداها، شلوغی ها، تاکسی ها، دستفروش ها، همه شبیه عناصر ثابت صحنه در حال حرکت بودند، میزانسنی از آت و آشغال های داخل شهر، کلان شهری که غلظت هوای دود آلوده ش، سر سینه های مردم عود می کند و باز این مردم یک به یک چند سال از عمرشان را فدای هوای سیاه تهران می کنند.

هوایی که هر چند سیاه و خاکستری باشد باز عاشقت می کند، مثل دیگر شهرها، مثل اصفهان، تبریز، اردبیل، شیراز، باز قاپ دلت را می دزدد، و تو را مجنون سیاهی چشمان لیلی می کند.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۱۸ مهر ۹۴

آن چه می ماند ...

امروز مادرم بالشتم را کمی جابه جا کرده است، دلش قرص شده، بالشت را می گویم، اما من خواب از سرم رفته، یک ساعت است که هی کله ی مبارک را این ور و آن ور بالشت میمالم تا خوابم بگیرد اما آن یه ذره تغییر، کار دست من و خواب و رویا هایم داده است.

خواب که چشمها را سنگین نکند، جایش اسب های آبی رویا دورش جمع می شوند و مانور می دهند، دستت را می گیرند و تو را پشت سرشان به جایی که حتی در خواب انتظارش را نداری میبرند.

من و محمد پائیز یک سال بی نام، در کوچه ای پر از برگ و خشکی، زردی و نارنجی برگ ها و خش خش های هوس انگیز،

راهی کوچه ای بین باغ های روستایی کوچک

محمد صدایم می زند، 

-"الی"

-"الی"

من می گویم الهام!

-"الی بهتر تر است" 

اسم من الهام ست

-"اما نمی شود که من هم شبیه همه الهام صدایت کنم"،

تو برای من الی هستی و برای بقیه الهام، برای غریبه ها الهام درم بخش"،

-"این را چند بار بهت گفته ام"

پس تو هم برای من ممد باش

برای بقیه محمد، برای اهل محل هم آقای قبادی

-"من برای تو هیچم، تو امر کن بانو"،

چیزی نمی خواهم، فقط دلتنگ آغوشت هستم

من زانو میزنم، تا  دم و بازدم هایت را احساس کنم، من بالای سرت هستم

فقط صدایم کن بگو اگر سردت است دعا بخوانم برایت، یا اگر خیلی گرمت شده، سنگ روی خانه ات را آب پاشی کنم یا بیدی بکارم، سایه اش تو را خنک کند و لرزه اش مرا به یاد تو بیندازد،

می دانی از وقتی که رفته ای همه حال ممد را از من می پرسند،

همه می گویند صبر نکردی و زودتر پر کشیدی. 

 


  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۰ مهر ۹۴