با شروع مرحله ای جدید از تحصیلات دانشگاهی میرم تو لاک تا برای چند ماه چند جلد کتاب قطور و البته حجیم رو برای آمادگی تو آزمون ها بخوانم، و فکر می کنم با خواندن این چند جلد کتاب قطور و البته حجیم، به قول مادرم، دانشمندی برای ائل و تبارمان بشوم.
در این هیری ویری از خواندن چند جلد رمان پیشنهادی از طرف دوستان نیز غافل نشده ایم و تدارکات جالبی برای این چند ماه چیده ایم.
این چند ماه شاید کمی این ورها نپلکیدم، مواظب خودتان باشید :)
همه ی برگ های سبز روزی پاپیچ شاخه هایم بودند، با باد خفیفی می لرزیدند تمام، من همه دوست داشتنی هایم را به آغوش می کشیدم، برگ های سبز تنها روزنه امید من برای زنده ماندن، برای هم کلام شدن بودند، همنشینم بودند، امّا امروز شبیه قایقی بی پارو روی موجی از باد پائیزی بسوی سکوت زمین ،الوان زرد، نارنجی، قهوه ای را جان داده اند، آری، گویا همه ریخته اند، همه رو به سوی خوشبختیِ دوباره، مثل آدم های سکوت، پائیزی شده اند، دیگر همنشینی برای خلوت این کوچه های پیچ در پیچ نیست، گو موریانه ای باید مرا ریش ریش کند، تا صدای خش خش دردهایم به گوش برسد...
کاش به جای بوی باربیکیو، بوی ادکلن دختری مدهوشم می کرد، کاش چشمانم دنبال لباس زیبای " او " خیره می ماند، کاش زود از راه می رسید و بی معطلی بی اینکه لب خم کند می گفت دوستت دارم، کاش برای دختری خیالی یک شاخه گل سرخ می خریدم، با " او " به دور هایی که نه من اسمش را می دانم و نه " او " قدم می گذاشتیم.
کاش کسی مرا عاشق خود می کرد.
گفتم شهروزم، پسر زینب باجی
تا در حیاط رو باز کرد می خواستم با کله برم رو صورت طرف، نگو خود صاب منزل تشریف نداشتن آقای داماد قدم رنجه کردن، پسره زیر طاقی، یه نموره هم انگار اشکال عصبی داره، چون حرف حساب دیر حالیش میشه.
میگم این گربه دم پرِ پُر رو رو بیاید از خونه من ببرید بیرون و گر نه هر چی دیدین دیگه به من مربوط نمیشه، گفتم که عکس العمل نداره داشمون، باید هلش بدیم تا ملتفت جریان بشن، قرض از موزاحمت فقط خواستم اطلاع بدم تا یک ساعت آینده این گربه چموش و بدقلق رو از زیرزمین خونه من نیارید بیرون من خودم حساب خودش و اون بچه های توی شکمش رو می ذارم کف دستشون.
داماد انگار گوشه ای از این همه پر حرفی بنده رو روشن شدن و فرمودند: برووو بابا، حالت خوش است ها، مرا بگو که فکر می کردم قضیه خیلی جدیست،آخر عزیز من، گربه اگر شعور داشت که نمی رفت زیرزمین خانه ی شمای دزد یک لاقبا بزاید، میامد همین گوشه ی هشتی، جای گرم و نرم دست و پا می کرد.
گفتم چی شد زبون باز کردی... ها، دزد منم یا توی نمک به حروم... ها، ولی دیگه دیر شده بود، در رو همون طوری که باز کرده بود بست و رفت، حالا من موندم و یه گربه ماده و آه و ناله های شب و روزش..تا کی ؟ تا روزی که خبر مرگش نتیجه زایمانش هشت قلو باشد. هشت هیچ به نفع گربه ی همسایه با داماد بددهن.