رنگ و لعاب زندگی شهری



  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۴ مهر ۹۳

از نظر من خداوردی احمق بود


  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۱ مهر ۹۳

قصه ای برای تصویر 3 [مجسمه پدری که هرگز ندید]


  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱۶ مهر ۹۳

مراحل nتایی در زندگی جوانان!

با شروع مرحله ای جدید از تحصیلات دانشگاهی میرم تو لاک تا برای چند ماه چند جلد کتاب قطور و البته حجیم رو برای آمادگی تو آزمون ها بخوانم، و فکر می کنم با خواندن این چند جلد کتاب قطور و البته حجیم، به قول مادرم، دانشمندی برای ائل و تبارمان بشوم.

در این هیری ویری از خواندن چند جلد رمان پیشنهادی از طرف دوستان نیز غافل نشده ایم و تدارکات جالبی برای این چند ماه چیده ایم.

این چند ماه شاید کمی این ورها نپلکیدم، مواظب خودتان باشید :)

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۶ مهر ۹۳

میهمان خوش قدم



  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۳ مهر ۹۳

زرد، نارنجی، قهوه ای

همه ی برگ های سبز روزی پاپیچ شاخه هایم بودند، با باد خفیفی می لرزیدند تمام، من همه دوست داشتنی هایم را به آغوش می کشیدم، برگ های سبز تنها روزنه امید من برای زنده ماندن، برای هم کلام شدن بودند، همنشینم بودند، امّا امروز شبیه قایقی بی پارو روی موجی از باد پائیزی بسوی سکوت زمین ،الوان زرد، نارنجی، قهوه ای را جان داده اند، آری، گویا همه ریخته اند، همه رو به سوی خوشبختیِ دوباره، مثل آدم های سکوت، پائیزی شده اند، دیگر همنشینی برای خلوت این کوچه های پیچ در پیچ نیست، گو موریانه ای باید مرا ریش ریش کند، تا صدای خش خش دردهایم به گوش برسد...


 Yildiz Tilbe - Kardelen


  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۲ مهر ۹۳

آلوده ام

همین که نیلی می پوشی و موقع رفتن با چند بار تکان دادن سرو ته مانتو، گرد و خاک می پرانی و همین که پشت میکنی به من و کنار جدول های رنگ به رنگ پارک قدم می گذاری برای رفتن، من تو را گم می کنم، و به کسی شبیه تو، یا قطعه عکسی مجازی از تو آلوده می شوم.

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۸ شهریور ۹۳

متنفرم از این اوقات تلخ

کاش به جای بوی باربیکیو، بوی ادکلن دختری مدهوشم می کرد، کاش چشمانم دنبال لباس زیبای " او " خیره می ماند، کاش زود از راه می رسید و بی معطلی بی اینکه لب خم کند می گفت دوستت دارم، کاش برای دختری خیالی یک شاخه گل سرخ می خریدم، با " او " به دور هایی که نه من اسمش را می دانم و نه " او " قدم می گذاشتیم.

کاش کسی مرا عاشق خود می کرد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۷ شهریور ۹۳

پلیموث کورسی سیب فروش ها [سیب کیلو چند؟]


  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۱ شهریور ۹۳

گربه بدقلق

گفتم شهروزم، پسر زینب باجی

تا در حیاط رو باز کرد می خواستم با کله برم رو صورت طرف، نگو خود صاب منزل تشریف نداشتن آقای داماد قدم رنجه کردن، پسره زیر طاقی، یه نموره هم انگار اشکال عصبی داره، چون حرف حساب دیر حالیش میشه.

میگم این گربه دم پرِ پُر رو رو بیاید از خونه من ببرید بیرون و گر نه هر چی دیدین دیگه به من مربوط نمیشه، گفتم که عکس العمل نداره داشمون، باید هلش بدیم تا ملتفت جریان بشن، قرض از موزاحمت فقط خواستم اطلاع بدم تا یک ساعت آینده این گربه چموش و بدقلق رو از زیرزمین خونه من نیارید بیرون من خودم حساب خودش و اون بچه های توی شکمش رو می ذارم کف دستشون.

داماد انگار گوشه ای از این همه پر حرفی بنده رو روشن شدن و فرمودند: برووو بابا، حالت خوش است ها، مرا بگو که فکر می کردم قضیه خیلی جدیست،آخر عزیز من، گربه اگر شعور داشت که نمی رفت زیرزمین خانه ی شمای دزد یک لاقبا بزاید، میامد همین گوشه ی هشتی، جای گرم و نرم دست و پا می کرد.

گفتم چی شد زبون باز کردی... ها، دزد منم یا توی نمک به حروم... ها، ولی دیگه دیر شده بود، در رو همون طوری که باز کرده بود بست و رفت، حالا من موندم و یه گربه ماده و آه و ناله های شب و روزش..تا کی ؟ تا روزی که خبر مرگش نتیجه زایمانش هشت قلو باشد. هشت هیچ به نفع گربه ی همسایه با داماد بددهن.

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۴ شهریور ۹۳