۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

ساوالان

 از هر نقطه شهر نگاه کنی 
بالای این شهر بی سود و سور
در پس ساخت مان های بلند و بی ریخت شهر
سورئال ترین تصویر در ذهنت شکل می گیرد
و تو را غرق در تن عریان و ناز زنی می کند 
نگاهت در انحنای آن ثابت می شود
شبیه بازماندگان جنگ اسطوره ها
زنی بال های تنهایی خود
بر تن سرد و خاموش کوه مقدس می کشد
و در دورترها
هر روز هزاران هزار مرد و زن 
شبیه تو او را می بینند و آهی می کشند... 

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

قرار نبود...

از خونه زدم بیرون، نمی دونستم کجا میرم، تو خیابون های شلوغ تبریز پرسه می زدم، و تو پیاده رو ها قدم می زدم، مثل یه آدم معمولی، سرم رو انداخته بودم زمین، ساختمون پست رو رد کردم، رسیدم نزدیک خونه دوستم، نمی دونم چطوری سر از اونجا در آورده بودم، از میله ها توی محوطه صدا و سیما رو نگاه کردم، نمی خواستم منو کسی ببین، می خواستم اونا رو ببینم، ولی اونا منو نبینن، پیچیدم خیابون پشتی، یکمی خلوت بود، به سرم می زد یه گوشه بشینم، اما راه می رفتم، پاهام خودشون می رفتن، منو میکشیدن، تا رسیدم پای یه ساختمون بلند، بیمارستان بود، همون بیمارستانی که عمو رو آورده بودیم، داشتم چراغ های روشن اتاق ها رو می شمردم، زل زده بودم به پنجره ها، ساکت بود، انگار دیگه مریضی نبود، اما یه چیزی ته دلم میگفت، روی یکی از تخت های طبقه دو، بستریت کردن، اما وقتی به خودم می اومدم می دونستم که اصلا اسم بیمارستانی که تو توش عمل شدی، این نیست، اما اون لحظه خیره بودم به پنجره، دنبال یه دست آشنا می گشتم تا بهم بابای کنه، میخواستم بیام پیشت تا بهت بگم که چقدر.... اما موندم تو این فاصله، فاصله بین من و دیوارهای بتنی بیمارستان، فرقی نداشت کدوم بیمارستان باشه، هر کجا بود من دیگه حق نداشتم سراغ عشق مون رو بگیرم، من قرار نبود نگرانت بشم...

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

قایق های کاغذی

من آدمیم که تصمیم های یه دفعه ای زیاد می گیرم، نه اینکه بدون حساب کتاب باشه نه، مثل این می مونه که داری تو یه پیاده رو قدم میزنی و تو فکری، بعد همین که تو فکری، عقب گرد میزنی، یا چه می دونم، به چپ چپ، هر جایی هر مسیری بجز مسیر مستقیم، میخورم به مردم، فش میدن بهم، ولی من کسی رو نمی بینم، من مسیر جدید رو می بینم، راهی که باید برم...آره... بعضی وقت ها تو زندگی حرف ها انقدر توی مخم تلنبار میشن تا خیلی راحت در عرض یک ثانیه عقب گرد بزنم و راه اومده رو مسیرش رو تغییر بدم، ... من از این کارا خیلی بلدم، تو زندگی، تو درس تو نوشتن، تو تیاتر... هر بار که برمی گردم، حس میکنم بیشتر تَرک برمیدارم، بیشتر تنها میشم، چشام از سر گریه ای که نمیاد میسوزن و ... این نوشته رو در عرض همین یک ثانیه نوشتم، پاهام داشتن می پیچیدن، من داشتم این حرف ها را بیرون می ریختم،... تَرک ها ریشه میزنن، وقتی حس کنی خیلی تنهایی...


پ ن: این آهنگ برای من هم صحبت خوبیه!

QaraQan-kagiz-gemiler


  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۷ آبان ۹۵

سنگ قبر

دنبال سنگ قبر عاشقان سینه چاکم،

تا رد عطر نرگست را می گیرم،

به مرمرهای سیاه می رسم،

اسم خودم را می بینم،

تبسم می کنم

باورت می شود؟

این جا هم کنار هم خوابیده ام!

بیچاره دنیای بی وفا،

چقدر برای جدایی ما نقشه چیده بود...

هی دنیای فانی

نقش بر آب شوی

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۶ آبان ۹۵
موضوعات