بیخبر از پیش و پس، یک آن مکث میکنم، عین مجسمهها نفسم را حبس میکنم. همهی جای بدنم گزگز میکند. دستهایم هنوز بوی رنگ میدهند. نمیتوانم بخوابم، بوی رنگ و بنزین و روغن جامد عجیب شده است. میترسم کفشم را خوب رنگ نکرده باشم. خواسته بودم کمی رنگ و روی پریدهاش را احیا کنم. امیدوارم فردا صبح که بندهایش را میبندم از نتیجه کارم راضی باشم و الا حیف از آن کفش...
این کار را خیلی قبلها هم تجربه کردهام. اما هیچ وقت از نتیجه راضی نبودهام. یکبار با وایتکس روی یکی از تیشرتهایم لوگوی اسم خودم را حک کردم، اما آن هم خیلی خوب از آب در نیامد. یا یکبار شلوار جینم را خودم انداختم داخل یک قابلمه بزرگ و آن را با رنگ قرمز جوشاندم. ترکیب عجیبی شده بود. البته دوره راهنمایی و دبیرستان به قدر کافی مزه این کارها را برای خودم نگه داشتهام. نمیدانم گفتهام یا نه اما دوره دبیرستان، من برای کیف مدرسهام، جعبه مداد و خودکار دوخته بودم. اما همیشه سر کلاس سر آن را میپوشاندم تا دیده نشود، الان هم همان است، سعی میکنم طوری راه بروم و بایستم که کهنگی کفشهایم توی ذوق نزند.
ساعت ۹:۱۷ دقیقه صبح، بعد از دوش با آب ولرم، زیر پرخاش سیاه تهران دراز کشیدهام، شانههایم زیر بار آرزوهایم جایی میان اردبیل و کوهستانها لُمبَر میخورند.
من لکنت تهرانم، اغوا نمیشوم. من لکنت زبانهای زندهی دنیاام سلیس نمیشوم.
من شعر نمیفهمم، سراغ دو بیت شعر برای رفع تکلیفم. همهی سالهای زندگیام خواب بودهام، شعرهای مزخرفی نوشتهام. هیچ کدام نمرهی بیست کلاس نمیشوند.
من اگر زبان اشیا را از سر شعرهایم بِبُرم، باید جور تمام استعارهها را بکشم. باید یک وانت اسباب کهنه و سمبل شده را دور بریزم. آقا این کاج کج کنج و کنار را بردارید، آن درخت کاکوزای مقدس را، آن آینهها و کیوسکهایی که نمیمیرند...
از چه بنویسم؟
«از هر چیزی.»
با اشتیاق عکس خانه را نشان میدهم، زینب همین که عکس را میبیند و حرفهای من را گوش میدهد، میگوید «تو آدم استمراری» لابد همین شکلیام، امیر ثانیه شمار چراغ قرمز و عکس خانه خیابان طالقانی را همزمان نگاه میکند، من هر دوشان را نگاه میکنم. حتی ثانیهشمار را. سبز که میشود روی عقربههای ساعت میخزم. آرش محکم «نه» میگوید، امیر غلت میزند، قرار است پاشنهی زبانش دیگر روی نه بچرخد. حرفش را به من میگوید، فکر میکنم باید حرفم را بگویم «شرط اینه به دوست دخترت نه بگی» به فکر میرود، لابد دوست دختر دارد. به او فکر میکند، دوباره بلندتر و برای چند بار با خودش تمرین میکند،
هنوز به این چیزها فکر میکنم، چند ساعت از تهران، بقدری از همه چیز کنارم میکشد که یادم میرود باید سراغ یادداشتهایم بروم. لیست چیزهایی که سرشان سمج بودهام را مینویسم. جای چیزهایی خالیست. دست نیکه، آرلت و دیه را میگیرم، برایشان بلیت اتوبوس میگیرم تا کنارم بنشینند و بتوانم اندازه هزار کلمه برای ایلیا داستان بنویسم. خسته که میشوم، چشمانم را میبندم. سینی چای را سمت آقای دلخواه میگیرم، زبانم میگیرد، یاد متن سیزده عرفان میافتم، تولدشان را با میز شام آخر اشتباه میگیرم، لبخند میزنم، مثل همیشه میخندند. شام آخرم را در ترمینال میخورم و به روح پدر هملت قسم میخورم که اسم نمایش را فسفروسنس بگذارم...
جایی که ساختهام، صد سال هوا دارد. صد سال دم و بازدم. بدون سوخت دادن. آرام شدهام. هیاهوی اطرافم خاموش است. گز گز عشق ندارم، حداقل برای چند شبِ متوالی. داخل یکی از تعاونیهای ترمینال، لقمه برنج و قیمه را گاز میزنم، منتظر اتوبوسم. صندوقهای آن مرد ریشو را جلوتر از ماها زیر شکم اتوبوس جا میدهند. هوا سرد است. همین که چراغهای کابین خاموش میشوند، به نه ساعت خواب فکر میکنم. نمیدانم فردا چه میشود. هیچ وقت ندانستهام. خندهی سینا و حامد روی پیشانیم گل میکند. به حرکت کلهام میخندم. به توضیحی که وسط پلاتو به رامین میدادم. دوست داشتم از اردبیل تا تهران روی آسفالت را پنبه میکشیدند. لابد حامد چیزی میداند. هر هفته بعد از خداحافظی میخندد و عین همین حرف امروزش، یولون پامبوق میگوید. دور میشود، از آینهی آرایشگر به راه رفتنش نگاه میکنم. رامین جای دیگری است. وقعی به حرفهایم نمیگذارد. من اتوبوس را شبیه گهواره میدانم. هر دو آنقدر تکان میخورند تا ما مسافرهای بی تخمه را خواب کنند. بعد همینطور آن را به مایع گوش ربط میدهم، تصویر خانهی پایین و گهواره آبیرنگم با شماره تعاونی ده به چشمم آشنا میآید، روزا عمیقیزی دستش را روی گهوارهام میگذارد و به دوربین نگاه میکند، اینها را به رامین نمیگویم، سعی میکنم کمی منطقیتر حرف بزنم. لای پنجره را باز میکنم، هودی مشکیام را بقچه میکنم زیر سرم میگذارم. لیلا سرش را از پنجره تو میکند، هوا سرد است. لیلا کاپشن جیناش را میخواهد. آن را میدهم. همان جا دیگر مطمئنم رامین جای دیگری پرسه میزند، خستگی از کت و کولش میبارد. ولش میکنم به حال خودش، ماجرای گهواره و مایع گوش را یکبار دیگر به خودم میگویم. فکر میکنم فرضیهی خوبی برای قانع کردن خودم پیدا کردهام. رامین میخندد...
من هم نمیدانم مسئله چیست! میدوم، مدام میدوم. دیگران اسم این را میگذارند زندگی. سرم گیج میرود، پاهایم خالی میکند، نه خالی خالی، شبیه ستون سنگین و شبیه طبل توخالی. من از ایستادن فرار میکنم. میدوم. مدام میدوم. خستهام، ولی میدوم. آنهایی که وسط راه دست تکان دادهاند را یادم مانده است. اما از همان موقع تا لحظهای که یک آن به خودم آمدهام، دویدهام. و هنوز هم میدوم. من از خودم عقب ماندهام. از داشتن خودم از زندگی با خودم، میدوم که به خودم برسم. من دلی آیمانم. من همهی قصههای خیالی نویسندگان را زندگی میکنم، شور همهشان را درآوردهام، سراغ هر کدام که رفتهام، یک روزی سر و کلهشان در زندگیام پیدا شده است. گاهی وقتها از همهی این چیزها که دیگر دست خودم نیست، میترسم از رازآلود بودن آنها، از اینکه عین بیماری بیخبر کل زندگیام را میبلعند. کاش عباس معروفی نمیخواندم، کاش نمیخواستم کافکا را بیشتر بدانم. تصویرها وقتی در ذهنم جاگیر میشوند، یکجایی دملوار ظاهر میشوند. آن وقت است که غربت غمباری وجودم را میگیرد. لابد این هم یکی از همان داستانهاییست که قبلاً خواندهام، ناتوردشت یا عشق سالهای وبا.
حتما شما هم به این فکر کردهاید که کاش بجای انسان بودن، درختی چیزی بودید. البته غالب آدمها وقتی صبحها به سختی از خواب بلند میشوند، فکرهای احمقانهتری به سرشان میزند. من خودم شاید سالها در فکر این بودم که اسب باشم. یا حتی یک خرگوش خانگی. همه این چیزها برای من خندهدار است. چون هر بار از چیزی به چیزی دیگر تغییر میکنند. شاید در دهه چهارم زندگیام بیشتر به این فکر میکنم که یک درخت باشم. من حتی به این فکر میکنم کاش حداقل بعضی از آدمها هم یک چیزی بودند که میشد آنها را کنار خودمان نگه داریم. امروز که تصمیم گرفتم بعضی از عروسکها و خنزر پنزرهای ده سال گذشته را دور بیندازم، کمی تردید داشتم. در اصل نیتم این بود که اتاقم را کمی سبک کنم. این چیزهای ریز در گوشه و کنار اتاق انقدری انرژی و تاثیر تولید میکنند که هر کدامشان به اندازهی یک عمر آدم را هپروتی میکند. به هر حال نتوانستم همهشان را دور بیندازم، البته نه خیلی دور، هنوز فرصت پشیمانی دارم. چون هنوز میتوانم بروم و دوباره از داخل کیسه زباله درشان بیاورم. پیش خودم فکر کردم آن یکی که خیلی رنگ و رویش رفته و دیگر بدرد هیچ چیزی نمیخورد را ردش کنم برود، با همان شروع کردم و آخر سر یک کیسه بزرگ از چیزهایی که میتوانستم نگهشان دارم را انداختم رفت. یا بهتر است بگویم پایشان را از داخل زندگیام کندم، سروو اووی. دورِ دور.
حتما شما هم به این فکر میکنید که با این کارهای سانتیمانتالی فیلمطور که نمیشود خاطرهها را از ریشه کند. بله شما درست فهمیدهاید، ما حتی وقتی آدمهای واقعی را کنار میگذاریم باز اما به نظر من به تلاشش میارزد. البته تجربه به من ثابت کرده است چیزها و یا حتی آدمها هر چقدر از هم دور باشند، وقتی که کمی بزرگ میشوند و مشغول زندگی، خیلی چیزها در ذهن شان محو میشود، انقدری محو که دیگر خیلی قابل تشخیص نباشد. حالا من هم برای چندمین بار قسمتی از زندگیام را ول کردم به امان خدا. بله همان سروو اووی. دورِ دور.
حالا بهتر است به این فکر کنیم که اگر ما خودمان را بگذاریم جای این چیزها، یعنی اینکه آدمی ما را بردارد و برای ریشه کن کردن خاطراتش، ما را داخل زبالهدان بگذارد، چه حالی بهمان دست میدهد. من فکر میکنم این اتفاق به شکلی دیگر بین ما آدمها اتفاق میافتد و البته که نیازی نیست خودمان را جای چیزها بگذاریم. البته که چیزها هر چقدر از نوکری آدمها خلاص شوند خوشحالترند، فرض کنید یک صندلی پلاستیکی از بدو خلقتش تا آخر عمرش باید تن لش یک آدم را تحمل کند، خیلی وقتها دیدهاید، چطورلای پایشان جر خورده که حتی نمیتوانند سرپا بایستند و خودشان را صاف نگه دارند. پس مطمئنن دوست دارند یا به دنیا نیایند، یا اگر میآیند، همانجا در فروشگاه یا انبار در سکون بمانند. حالا ماجرای ما آدمها با این چیزها کمی فرق دارد، ما برعکس آنها خیلی وقتها نه به کسی سواری میدهیم و نه وقتی کسی دورمان بیندازد خوشحال میشویم. البته که این چیزها و همه چیزهای دنیا نسبیاند و مطلق نیستند. بر فرض حتما شنیدهاید؛ یکی سواریش خیلی خوب است، یکی خیلی زود خر میشود، یکی فتیش طرد شدگی دارد و یکی هر یک ربع ساعت از همه جا رانده میشود.
در نهایت بخت و اقبال هر چیزی که هست برای همهی چیزها و آدمها به یک جور اعمال میشود. تنها کمی در کیفیت و کمیت و یا فشار این اعمالها باهم فرق دارند. حالا بهتر است باز به فکر بروید و فکر کنید دلتان میخواست، صندلی یا درخت و یا چه چیز دیگری میشدید؟ بگویید؛
من با تمام دروغها و پنهونکاریات دوست داشتم
اینم یه جور دیووونگیه!