حتی بیانگیزهتر از آنکه بتواند از جایش بلند شود و برای از بین بردن خود برنامه بچیند.
حتی بیانگیزهتر از آنکه بتواند از جایش بلند شود و برای از بین بردن خود برنامه بچیند.
خال خم دست توام
خور تویی شید منم!
در چرخش خال لبت
خلع سلاح گشتهام
خوب تویی خام منم!
خنجر به دست بیگانهای
در خود بمان در غربتت
خالی ز تو پژمردهام
خامه تویی آه منم!
از خوف بی کس مردنم
در بگشای از خانهای
من را بخوان هم وطنت
خمیازه ای طولانیام
خیره به در مانده تنم!
خرکش کنند دیوانه را
خندان زنند بر صورتم
جویم تو رو چون شاهدی
گیرند تو را چون همسرت
خامه شکسته مجرمام
آب تویی خو منم!
کارانفیلها زمستان صبرشان تاق میشود، سربرمیآورند و شکوفه میدهند.
مینا
یار دیرین من
از تو بیخبر بیخبرهم نیستم. دیدم. همچنان زیبایی خیره کنندهات دلها میرباید. هر چند دیگر حس تعلقی به تو ندارم. اما باز تو را از خودم میدانم. سالهای سال در آن شهر کنار هم بزرگ شدیم. نان و نمک خوردیم. باور دارم که تو دختر باهوش و خوش شانسی هستی. ابداً اگر بخواهم ذرهای تلاش و سماجت خستگیناپذیرت را انکار کنم. تو دوست داشتی هنرپیشه شوی. از همان موقع داخل عاشقانههایمان به وضوح آکتورمابی تو رخ مینمود. تو لایق این کسوتی. اینکه زیبایی بیحد و حصرت چقدر در موفقیتت سهم داشته است برای من مشخص است. من میدانم که تو ذات درست و پرورش یافتهای داری، مینا.
هیچی ناگهان و بیخبر تغییر نمیکنه. قبلترها برای خندیدن دنبال بهونه نبودی، اصلا مگه امکانش بود خیره شیم به هم، بعد خندت نگیره. دیروز نخندیدی. بجز وقت خداحافظی. یه خنده مصنوعی تحویلم دادی. میخوام کمی خبیث باشم. میخوام بهت بگم آفرین؛ خوب منو دک کردی. از همه جا. از همه چیز. تو از خیلی وقت پیش همه اتفاقها رو کنارهم چیده بودی، میدونستی کافیه آروم آروم راهو کج کنی، باهوشی تو، بودی. مرور بخش بخش خاطرات و روزهایی که باهم گذروندیم منو به این نقطه رسونده که تو می دونستی پارسال آخرین تولدیه که ما کنار همیم. آخرین کیکیه که دوتایی فوت میکنیم. یعنی دقیقتر اگه بخوام بگم، شهریورهمون سال، وقتی که یه سری کتاب و وسایل خونه رو دادی بهم و بقیه چیزارو بار نیسان کردیم و رفتی تهران. از اون موقع سازمون دیگه درست و حسابی کوک نشد. هر چند لحظههای خوبی داشتیم، شیرین و لذتبخش بود، اما گفتم که میخوام برخلاف همه این سالها یکم خودم نباشم. شاید عین تو نگاه منم به زندگی و رابطه تغییر کنه. اگه راهش اینه من انگار دارم موفق میشم. ولی حیف که اون من نیستم. ته دلم عاشقتم. حتی اگه تو هیچ رمقی برای دیدن من نداشته باشی. حتی اگه همه انتخاب منو زیر سوال ببرن، من باز دوست دارم. این دوست داشتن خالصه. چون هیچ نفعی توش نیست. فقط رنجه.
سلام
چه چیزی بهتر از آنکه برایت نامه بنویسم، کسی جلودارم نیست، در خلوتم نشستهام و لحظهای را برای ثبت کلمهها جدا میکنم. این نامه در نهایت به دستت خواهد رسید، دست کم تا روزی که ایده نامهرسانی و نامه نوشتن نخشکیده باشد و پستچی همان آدم سابق باشد. این نامه، هیچ سخن انحصاری یا موضوع جدی ندارد، آخر کجای زندگانی جدی است، مگر این گستره جدی، با سپید شدن موهایمان رخت بر نمیبندد، مگر یک آن نابودی زیر چرخ های یک راننده تریلی عادیترین شوخی چرت نیست، یا حتی تزریق آمپول اشتباهی... پس هیچ امر جدی خودبخود وجود ندارد، این آدمها به ظاهر برای تدارک حماقتهای خود امر جدی را وارد مغز میکنند و لحظه لحظه این دنیای فانیِ هفت ترقه را ارج میگذارند. حرفم چیز دیگری است، آهان. چه چیزی بهتر از نامه نوشتن، نوشتن برای یک عمر جاودانگی، برای ستایش حضور، حال خوش.
بیشتر که به مغزم فشار میآورم، تا حتی استخوان ترقوه از انقباض به چاره جویی میافتد، چیزی یا حرکتی بهتر از نامه نوشتن به ذهنم نمیرسد، در این نامه حکم بر آن است تا عطای چند واژه شیرین را به لقایشان ببخشم و صریح هر چه در چنته دارم بازگو کنم.
نامه اینگونه شروع می شود؛
دوست عزیز من، معلم روزگار مشق سختی برای ما تدارک دیده است، تو را نمیدانم اما من دیگر با دیدن شماری تار موی سفید-روزانه به تعداد انگشتان یک دست- به بی رحمی و جبروت آبکی آن پی بردهام. سادهتر بگویم من دیگر آن آدم سابق نیستم، نمیتوانم باشم. چیزی که اختیاری از بابتش در خود احساس نمیکنم. شاید تو تصمیم درستی برای آینده گرفته ای، تو بر روی بال خیالت پرواز میکنی تا بهترینها را برای آیندهات یا شاید حال حاضرت رقم بزنی، اما من مانده ام، من آدم منفعل و عاجزی شدهام، امروز و فردا خبر گندیدن مغزم به گوشت خواهد رسید یا شاید با خواندن این نامه ریشخندی به بوی متعفن ساطع شده از آن بزنی. به هر حال اطرافیان شاهداند که برای تو جز خیر و صلاح نگفتهام و نخواهم گفت. آدم ها آزادند، هر کدام هر مدلی که عشقش میکشد زندگی کند، بپوشد، بگردد و حرف بزند، هیچ چیز دیگران در انحصار و استعمار دیگری نیست. البته که این یک جور دیالکتیک منطقی است که دل ظرفیت پذیرش آن را ندارد. دل دوست دارد در استعمار دل دیگری و یا دیگران قرار گیرد و اینگونه خود را سرخوش و خوشبخت حس کند.
از طرف من به اول تمام پاراگرافها، سطرها، مکثها کلمه جانم را اضافه کن.
شاید پرتره ای معناباخته از من در انگاره های ابدیت نقش ببندد، لیکن اینک در گهواره ای ساختگی از آرزوهایم آویزانم، به خواب می روم، تو باز به یاد آور جاری بودن، یکی بودن و تشنگی ام را، چیزی به موعد سلاخی آرزوهایمان نمانده، بیدارم کن
از تقویم عقب مانده ام و ریز و درشت های زندگی من را از پای درآورده است، چیزی جای خودش نیست، من نیستم و حسرت تنها جا مانده روی صفحه است. معرکه بش داش در نطفه سقط شد، قلوه ها معلق ماندند و چیزی دستم را نگرفت، باختم یا شاید در حال بازیدنم. این شخص، فلانی یا با هر لقب و عنوانی که هر روز می بینیم تکه های جویده شده و محصول کرهای ناکوک خرتناق این دنیای بلبشو است. به عکس ها نگاه میکنم، به تازگی و جلال و جبروت آن طفل، به زیرزمین، به مشغله های آن روزها، ساختن ها، شکستن ها، به ذهنی که دیگر پیچک های رویایش از خشکی پودر و هوا شده اند...، سایده اید ما را سرورم، از بذل توجه بی توجهتان مزید خشنودی ست این طرب، آن سوی زمین برای رهایی چشم به راه ماست، آن سوی خنک بالشتم برای ده دقیقه طولانی یا ده دقیقه مشوش... اینها را می گویم و از تقویم غافل می شوم، یک ماه گذشته است، و چیزی به پایان شهریور نمانده، غریب تر از هر روزی، هر سالی ...
غربت غم بار دنیا را هر کسی از زاویه ای تماشا می کند، بیرون جنگ است و دیشب چند قدم تا متلاشی شدن فاصله داشت، اینجا لانه من است، کشش عجیبی به آن دارم، دلیل اغلب سرخوردگی ها و موفق نبودن ها شاید این لانه باشد، روزهایی که باید دل می کندم و می رفتم، دنج ترین و آرام ترین نقطه دنیا شد، نگذاشت، نخواستم و همچنان مانده ام به داستان فردا فکر می کنم، به دنیای آدم ها به شلوغی ها... این لانه انباشت ذهنم را تخلیه می کند تا فرصت خواب برسد. نمیدانم تا چند سال دیگر تلاش های من برای بیدار ماندن و نوشتن و خواندن را تحمل خواهد کرد، شاید گاهی دلش می خواهد متلاشی شود، یا متلاشی شوم...
سلام
از قرار باید برای شمای ۴۰ ساله یادداشتی بگذارم، من ۴۰ ساله، حدس میزنم که دیگر نصف بیشتر موهای سرت سفید شده باشند، اینکه چیزی نیست، می دانم روحیه خوبی داری، بد نیست، میگذرد، اکنون در لابه لای داستان غم انگیز فراق از یار شیرین باریکه ای برای تنفس برایم باقی ست، اسماعیل جان، این روزها به شدت برای گریه کردن دنبال بهانه ام، دنبال آهنگی که در کورس اولش بزنم زیر گریه، خالی شوم از همه غم و غصه هایی که در بغضم جا خشک کرده اند، می خواهم سرم را به شانه تو تکیه دهم، تنم به تنت بچسبد و ریز ریز گریه کنم، هر چند جای خالی او را دیگر هیچ کسی برایم پر نخواهد کرد، دلم میخواهد هر چه را که بذهنم می رسد بنویسم، ۱۰ سال بعد هر طور که خواستید قضاوتم کنید، من به حرف آنهایی که می گویند برای او جایگزین بهتر از خودش پیدا خواهد شد را باور ندارم، من عاشق او هستم، اما عاجز از بودن در کنارش، او بدنبال ارزش هایی که خودش را پایبند آنها حس میکند، رفته است، دیگر فاصله یک وجب میان ما، چند سال نوری ست، دوست ندارم باور کنم که او دیگر رفته است و باز نخواهد گشت اما روی واقعی زندگی همین است، در نهایت شاید به زور تخیل و رویاپردازی تا ۴۰ سالگی دوام بیاورم، اما امیدوارم آنکه برایش چند سال دویده ام، باز سودای عاشقی پیش گیرد، فکر میکنم در آن سن، دیگر فکرهای هیجان زده به سرش نزند، پای زندگیمان بماند تا باهم بسازیمش. به هر حال، جوانیم و جویای هیجان، با خودم فکر میکنم که همه آدم ها روزی چیزی به سرشان می زند و بعد از آن، طوری دیگر می شوند، راه شان عوض می شود. منتظر آنم که این اتفاق برای من هم بیافتد، مسیر جایگزین را ببینم، لمسش کنم، به این که چند سال حالم را خوب نگه خواهد داشت فکر کنم و ناگهان در چشم به هم زدنی، مسیرم را کج کنم، به سمت چیزی بروم که بی دردسر خوشبختم کند... همه مردم به این چیزها فکر میکنند، همه در بزنگاههایی توامان منفعت طلب و منعطف طلب می شوند.
اسماعیل، تو در چهل سالگی دوباره زندگی را مرور کن، ببین کجا منفعت طلب بودی؟