۱۸۱ مطلب با موضوع «جامعه درگیری» ثبت شده است

نیش هزار افسون

حالا بهتر از چند سال قبل و یا بهتر از نوجوانی‌ام میفهمم که زن‌ها ما را چگونه آلوده می‌کنند، افیون زن‌ها از نیش هزار دعا و نوشته کارسازتر است. نیازی به تمدید ندارد، کافی است زیر دندان یکی از آنها گیر بیافتی، تا عجل مهلت نفس بهشان دهد دست از سرتان برنخواهند داشت و هر روز بیشتر از قبل از سرو کول‌تان بالا خواهند رفت حتی در رویا. له‌مان خواهند کرد و این گونه ما دل‌زده‌های عاجز، با دست و دلی پرغصه، کشان کشان در پی آنها خواهیم رفت. برمی‌گردم به همان حرف ژیژک. دوباره سرچ می‌کنم تا عبارت دقیق‌تر حرفش را بنویسم. امشب بنویسم تا برای همیشه به عنوان شعار دهه اخیر زندگیم بکار ببرم. ژیژک می‌گوید: « ما در ناخودآگاه خویش در ساحت واقعی میل، همه قاتلیم. فردی که در واقعیت هر روزه قرار گرفته، می تواند با خیال آسوده به خود بگوید همه‌اش خواب بود! و بدین ترتیب از رویارویی با واقعیت اساسی شانه خالی کند اما به گاه بیداری، فرد هیچ نیست مگر آگاهی از خواب خویش. همین که این مهم را به حساب بیاوریم که دقیقاً و فقط به وقت خواب است که با وجه واقعی میل خود رویارو می‌شویم نقطه اتکایمان یکباره زیر و رو می‌شود: واقعیت هر روزه معمول‌مان، آن واقعیت اجتماعی که در درونش نقش آدم‌‌های خوش قلب و محبوب عادی را بازی می‌کنیم، توهمی از کار در‌ می‌آید که بر نوعی سرکوب و واپس زدن تکیه دارد؛ بر چشم پوشیدن از وجه واقعی میل خویش. واقعیت اجتماعی چیزی به جز تار عنکبوتی قراردادی و شکننده نیست که هر لحظه ممکن است بر اثر ضربه ای از هم بگسلد. پس واقعیت هر روزه‌ی ما تعادلی شکننده است که هر لحظه در آستانه‌ی فرو ریختن قرار می‌گیرد. کافی است تروماهای ما به گونه‌ای کاملاً پیشامدی و پیش‌بینی نشده غلیان کند.» 

رها شدن از بند تعلقات به یک انسان عملی به نظر ساده است، به هر دلیل قانع کننده‌ای می‌توان او را ترک کرد، فاصله گرفت و خود را از حرارت و جسم به احتمال جاذبش محروم کرد. حتی اگر همه اینها جواب ندهد، می‌توان او را کشت یا به نحوی از بین برد اما از بین بردن توهم و سایه شکل گرفته از او بسیار دشوار است.

 «یک زن صرفا تجسم رویاهای یک مرد است یا حتی تجسم گناه یک مرد. اینکه زن وجود دارد چون مرد می‌خواهد که ناخالص باشد. اگر مرد امیالش را پاک کند از شر مواد ناپاک و خیالات خلاص شود، زنان دیگر وجود نخواهند داشت.»  گویی همه‌مان طناب‌پیچ به همدیگر بسته شده‌ایم. اگر زن تجسم رویای من است پس من نیز در ساحت واقعی میل یک زن، رویایی بیش نیستم. روزی که ما از بند هم خلاص شویم، آن روز به درجات بالاتری از یک انسان آگاه خواهیم رسید.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۶ فروردين ۰۱

یک دل‌نوشته اینستاگرامی در باب مذمت سرمایه‌داری و پرخوری

یکبار همه اجزای این تصویر را تجزیه کنید. درخت، خورشید(ماه) نارنجی، موم عسل، پیکره‌‌ای از یک دختر با تنی شیشه‌ای شبیه بطری، زنبورعسل به مقدار کافی، یک فقره دست بی بازو و برگ‌های نسبتاً پهنِ یک نوع گیاه نامعلوم. اگر درخت را نماینده طبیعت در نظر بگیریم، دستی که به استعاره به آن وصل شده است، شمایل مقاومتی است که طبیعت در مقابل انسان از خود نشان می‌دهد، شاید بجای مقاومت بهتر است از واژه بازداشتن استفاده کرد. خرس درون بطری، ولع حیوانی انسان در به دست آوردن هر چیز شیرین را می توان در نظر گرفت. به نظر حضور شکل گرد خورشید یا شاید ماه به ماهیت طبیعت تاکید می‌کند. رنگ پس زمینه و پرداخت آن به نوعی است که ما می‌توانیم گمانه‌زنی کنیم که به نظر پدیدارهای محسوس و نامحسوس این تصویر در بطری بزرگی قرار دارند و الی آخر. اکنون که زنبورها به راحتی از مجرای گوارشی این دختر عبور کرده، و دختر مجذوب و دل‌باخته عسل شده است، دلباختگی گویی ساحتی است که در آن چشم‌ها که شاهد و شاهراه آگاهی‌اند، با دستی پوشیده شده است. طبیعت ما را مدهوش می‌کند، ما به شکلی بی‌رویه به هر چیزی از جنس طبیعت دست می‌بریم. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۰۰

لوله‌ی بی‌خان

وقتی تاریخ تمام شود، ما غمبرک‌زده‌های نیم‌چُرت و یقه پاره، منتظران قیامت در آخرین صفحه‌های باقی‌مانده آن، از سوراخ لوله‌ی بی‌خان بخاری‌های کالیبرِ صدِ لانه‌هایمان برای ایجاد شعشعه و گرم کردن جشن و پای‌کوبیِ صلح میان دو لنگه دنیا به اختیار به پرواز در خواهیم آمد. تا ما از این کرختی و بی‌حوصلگی که انباشت مشغله‌ها به سمت‌مان حواله می‌کنند به سلامت به در ببریم و از وضعیت آب و هوای استان در بیست و چهار ساعت گذشته مطلع شویم. کار از کار گذشته، دوباره به برگه‌های ضمیمه شده تاریخ خواهیم رسید و تالاپی تاریخ تمام خواهد شد. آنها همدیگر را خواهند بوسید و ما عشق‌بازی آنها را متصور خواهیم شد. درد خودمان کم بود حالا نوبت کشیدن آلاخونی والاخونی رابطه لنگه‌ها است. این‌ها آمده‌اند خط‌‌خطی‌های تاریخ را با کمی مایه خشونت به نفع خودشان تمام کنند. و شاید در پستوی اتراق‌شان تکه‌هایی برای اکل و اشرب ما باقی بماند. گریزی نیست؛ باید تا روزی که فراموش‌کارهای خوبی هستیم، منتظر بمانیم، شاید فرجی شد. فرجی منفرجه. با بردی بی‌نهایت برای انفجاری بزرگ در پشت‌بام. دهه فجر، انقلاب نور. یحتمل در آخرین سطرهای تاریخ همه‌چیز به قدری انزجار ما را خواهد طلبید، حیف که فراموشکاریم و واکسینه. مشت‌های گره کرده‌یمان خودمان را لت و پار می‌کنند. با این چهره‌های گودافتاده و واکسی، بیایید صاحب تیره‌بخت جنازه‌ها را پیدا کنیم. از ما که گذشت؛ کاش چاپ جدید تاریخ لنگه به لنگه نشود. 

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۰۰

پزشک دهکده


اکنون که بیست و چند سال از ظهور آن تصویر می‌گذرد، به اراده خودم باز می‌توانم تصویر را ببینم. این تصویر از آن تخیل‌ها و رویابافی‌های روزمره‌ام نیست، تکرار می‌کنم، به اراده خودم می‌توانم آن تصویر را دوباره ظاهر کنم. بیشتر از اینکه اجزای تصویر نظرم را جلب کند، واقعه‌ای گنگ پس پرده رنگین این تصویر فکرم را درگیر می‌کند. به واسطه مرور روزهای گذشته، روزهایی که در کارگاه فرضی خودم، با خرده‌ریزهای چوب نجاری میرکلام، اسکلت پرنده‌های چوبی شبیه هواپیما و هلی کوپتر می‌ساختم، نصف زندگی‌ام در زیرزمین خانه یا همان کارگاه می‌گذشت، حتی اغلب روزها متوجه تاریک شدن هوا نمی‌شدم، به ساعت روی دیوار بی‌علاقه بودم، دوست داشتم پدیده‌ای به اسم زمان هیچ وقت نبود که دست و بالم را بگیرد که به موقع مدرسه بروم، به موقع با صدای هم بازی‌هایم به کوچه بروم و به موقع برای صرف غذا کنار سفره بشینم. دوست داشتن پزشک دهکده، دکتر کوئین و سیر و سلوکم در کوچه‌های خاکی و کلبه‌های چوبی آن دهکده دل‌نشینِ وسترن گونه، نشان از همین جدال بی‌امانم با زمان است. من در نوجوانی یکی از ساکنین آن دهکده بودم، خودم را مقابل آینه اتاقم شکل همه اهالی دهکده می‌دیدم. حتی به جای همه آنها داستان‌های زندگی‌شان را زیسته‌ام. و در نهایت به زیرزمین خانه برگشته‌ام. زیرزمینی که همیشه حداقل برای من روشن بود.

  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۱۳ اسفند ۰۰

جوال‌دوزی برای دختر بخت برگشته


آنکه پی جوال‌دوز خودش رفت، شما را پشت این پنجره کاشته، گمانم محبت‌تان دلش را زده، امان الله که هنوز رد نیش‌شان روی ترقوه‌تان باقی است. اما چه فایده، جذبه و شهوت بقایی ندارد، گویی آدم‌ها وقتی شهوت به جلدشان می‌رود، شبیه اجنه، جلد ماهی می‌پوشند، می‌لولند و لیز می‌خورند و کارشان تمام که شد اما چه، که در آن واحد همه چیز یادشان می‌رود، جسارت است که دیگر چشم فیروزه‌ای هم فریب‌شان نمی‌دهد و همه چیز را می‌گذارند و می‌روند. من به عقل شما شک ندارم، مرد جماعت الکی هوار می‌کشند، که نمی‌دانم سینه چاک عالم‌اند، حرف ماندن الی ابد و زندگی باشد، طعنه می‌زنند به زیبایی خانم گل، فلسفه می‌بافند که یعنی ما که خرمان از پل گذشت، شما زیبایی و ال و بل، حرام می‌شوی به پای من. بله خانم این دست الفاظ را ازبرن، من زبانم مو درآورد انقدری این‌ها را به این و آن گفتم، پارسال خواهرتان جوهرتنش به امید یک مرد خشک شد، امسال شما. حیف که این دنیای چل تیکه خوب و بد را یکجا دارد، شما هم بهتراست نگاتیوهای آن حیوان صفت را بدهید به من که آتش بزنم، عوضش سرو را ببیند که همیشه آنجاست، کنارتان. مرد را ول کنید، اگر برگشت نوکرشان هستم، اگر که نه، این خانه به مرد احتیاجی ندارد، هر چه بخواهی من می آورم، آب بخواهی، نان بخواهی، سرور بخواهی، طبیب بخواهی همه را من می‌آورم، من این جا چه کاره‌ام؟


  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۴ بهمن ۰۰

مگس آخرالزمان

به وقت دیدن مردان سبزایستاده در خیابان، امتداد راهی که می‌روم نقطه‌ای ریز است، آنچنان ریز که نوک موی جوانیم بال بال می‌زند. از ردی که تو می‌روی، طنین صدای نرمت تمثال جوانه‌هایست که پیشتر در پیاده روهای سرد و برفی، در دالان تنگ کوچه امید بر لبانم کاشتی. تو می‌گریزی از وجودی که سرشار از جوانه‌های سبز توست. مادر از تو شاکی است. نمی‌دانم چگونه با هم‌جنس مصامحه میکنی. من کله‌ام بو سبزی قورمه می‌دهد و رفتنت آش دهن سوزی که سوعاطفه ام را تشدید می‌کند. به من یاد داده‌اند، همین خیابان را تا انتها بروم، صبح بروم، شب بروم و به دل نقطه تاریک، عین میخ دارت شوم، این نقطه مغز مریض حشره‌ای روده دراز و پرحرف است، رفیق معاشقه‌های طولانی من در مستراح. بیشتر فریب ظرافت بال‌های صیقل خورده و شیشه‌ایش می‌شوم، نگران نباش معاوضه‌ای در کار نیست. او آمده است که دیوانه‌ام کند. هیچ حسادتی میان تو و این معشوقه شبه مگس نیست. هر دو آزادید که در گه شاش هر جنبده‌ای لانه کنید، احتمالا من گارسون همان رستورانم که برایت دستمال می‌آورد، سرورم. نادیده پیداست که لذیذ بوده، ناگفته نماند که انعام نمی‌خواهم. خاصیت بوی جوانه‌های کله‌ام مثل شاهدانه است، بو کنید تا شب با خرسندی بخوابید.

مگس را لای پرده گیر انداختم و قبل از طلوع خورشید برای آخرین بار دچار قتل او شدم و بر سر جنازه‌اش گریه کردم، شما چه ساعتی راحتید؟

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲۸ دی ۰۰

باید رفت و دید

کاش یکی دستمو بگیره و منو از این کوره بکشه بیرون، من می‌خوام یه دنیای دیگه با آدم‌های دیگه رو ببینم، راهو بلد نیستم! نمی‌دونم بقیه چطوری رفتن، ساکن شدن و روزهای خوش و ناخوش زندگی‌شون رو تو یه کشور تو یه دنیای جدید میسازن...

زندگی حس غریبی‌ست که یک مرغ مهاجر دارد

من از مهاجرت فقط این شعر رو می‌دونم و جز این تصویرهای بریده‌ای از شهرهای زیبای 


  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۲۴ دی ۰۰

من به خودم منتقدم

صد حیف که نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام، دوصد حیف که سوال‌هایی سراغم میان که پاسخ قانع کننده‌ای براشون ندارم، از هیچ چیزی لذت نمی‌برم. اگر منصفانه بخوام خودمو افشا کنم، فقط تو ذهنم منتظر اینم که تو شهر کوچیکمون نمایشی اجرا بشه و من برم تماشا کنم. در واقع هیجان ریزی برای این تصمیم در خودم احساس میکنم. و الا دیگه چیزی نیست، بقیه کارهایی که انجام میدم شاید در آینده بتونن نتیجه‌ای داشته باشن، مثلا نمایشنامه‌ای که با الهام از زندگی کافکا روش کار میکنم معلوم نیست چی به سرش بیاد، شاید در نهایت یه کار مشعشع مخدوشی باشه که نمونه‌اش حداقل تو ایران تمومی نداره، ولی من سعی میکنم چیزی بنویسم که از درون خودم جاری میشه و یه نگاه زیباشناسی خاصی رو ارائه بده، و اینکه بجز این کار مشغول مطالعه پراکنده یه سری کتابم. از روزانه‌های خودم راضیم، صبح تا وقتی که بخوام می‌خوابم، طبق معمول صبحانه برام حاضره، بعد صبحانه می‌تونم برم سرکار که نهایتش سه چهار ساعت طول میکشه و بعدش برگردم خونه و باز برم تو اتاقم و کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم. مجرد بودن خاصیتی که داره اینه که هر لحظه اراده کنی می‌تونی کاری رو که میلت میکشه انجام بدی و در گیرودار نظر و تصمیم دیگری و یا دیگران نباشی. ولی خب این فقط یکی از چیزهاییه که هر مجردی دوس داره مطمئنن خیلی آسیب‌ها و سختی‌ها عجیب و غریبی هم داره که بنظرم همه میدونن و نیازی به یادآوری و نمک پاشیدن رو زخم نیست. به نظرم برای قشری از جامعه که دوست داره طریقت هنرمندی طی کنه، مجرد بودن بد نیست، می‌تونه ساعت‌های طولانی برای فکر و بسط تخیلش صرف کنه. همون کاری که من میکنم. ولی این وسط چیزی هست که آرامش رو قبضه میکنه، و اون فکر فرداست، اینکه آیا این روند ادامه خواهد داشت؟ چون به هر حال دلم نمی‌خواد این میدان عملی که تو زندگی دارم روزی در تعارض با یه سری چیزای دیگه قرار بگیره، مثلا نمی‌خوام شرایط کاری و مالی زندگیم طوری بشه که دیگه حوصله اینو نداشته باشم که کتاب بخونم یا نمایشنامه بنویسم. واقعا نمی‌خوام محتاج یک نفر دیگه باشم. تو هیچ زمینه‌ای. که به نظرم بدترین و سمی‌ترین مسئله همینه. چه تو عشق و عاشقی، چه تو هنر و چه تو زندگی روزمره. باید بشینم و همه اینارو یکی یکی بسط بدم. در کل راضیم. این اوضاع می‌تونست بدترین از این باشه. همین که می‌تونم برای وبلاگم بنویسم جا شکرش باقیه. چون بودن دوستایی که تو دوره‌های حساس زندگیشون، دچار یه سری تصمیمات شدن که برگشتن ازش خیلی سخت و جانکاهه. کسایی که به نیت آزادی بیشتر و یا تمنای استقلال و لذت بیشتر دست به کارایی زدن که به نظرم آسیبی که بهشون زده دیگه بهبود پیدا نمیکنه و دیگه از اونا آدم‌های دیگه‌ای ساخته. آدم‌هایی که یه روزی به گذشته نگاه خواهند کرد و حسرت داشتن دوباره اون روزها رو خواهند خورد. تو جامعه، با تعداد زیادی از آدم‌ها در قشرهای مختلف سروکار دارم، از بازاری جماعت بگیر تا هنرمند جماعت، همه دچار یه سری فقدان‌های روانی هستیم که حیف خودمون ازش خبر نداریم. این فقدان تمام تصمیمات ما رو تحت الشعاع قرار داده، حتی مکالمات روزانه‌مون. یعنی در همین حد ملت آزادی هستیم. تمام وجودمون در بنده یه سری عقاید و تفکرات خشک و بی‌منطقه. من به خودم منتقدم. انتقاد دارم. چون واقعا ذهنم معلول علت‌های تهی این شیوه از زندگی شده. هر چقدر هم سعی میکنم شیوه روشنفکرانه‌ای بردارم، باز یه جایی توهچل خودمو پیدا میکنم. باور دارم خلق احساسی و شکننده‌ای دارم و بخاطر همین ماهیت عشق و دوست داشتن آدم‌ها رو خوب درک میکنم. ولی خب این قضیه برای اینکه بتونه به یه جایی ختم بشه و بتونه فرایندی رو طی کنه نیاز داره یک "دیگری" هم با این مختصات وجود داشته باشه.

یه ریز دارم حرف میزنم. کلی ترجمه دارم که باید انجام بدم و به مشتری تحویل بدم ولی دستم به کار نمیره، دوس دارم همینطور یکسره بشینم و فکر کنم، و همین جا بنویسم. اما جز شب، هیچ وقت این خلوت مهیا نیست. دردی از استخوانها میکشم، منو شبیه به یه انسان معتاد کرده. هیچ راهی برای از بین بردن احتیاج گرمای وجود معشوق به ذهنم نمیرسه، و صرفا می‌تونم توی تخت‌خوابم بلولم.

 


  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۱۹ دی ۰۰

بلفاست

برای درس کارگاه دوره ارشد، قرار بود بکرترین و بروزترین موضوع رو پیدا کنیم، طبق روالی که همیشه داشتم، همون اول کار دور ایران رو خط کشیدم و خودمو سپردم به گوگل. با این که تا حالا مسافرت خارجی نرفتم ولی به خاطر رشته‌م (طراحی شهری) می‌تونم ادعا کنم که در مورد صد شهر اول دنیا مطالب زیادی خوندم و عکس‌هاشون رو ورق زدم. از تاریخ به وجود آمدن برادوی تا پروژه‌های ریز و درشت شهری که هر ساله به تعدادشون اضافه میشه. در مورد تاریخ بعضی از شهرها هم خوندم. شاید بپرسین که خب برای چی کنجکاو این موضوع بودی! من کنجکاو و علاقه‌مند بودم، هم تکلیف دانشگاه رو انجام میدادم هم دنبال آرزوهام بودم. شب‌ها با رویای این شهرها خوابیدم و ته ذهنم همیشه یه پله‌ای بود که من اونجا بهترین شهر برای زندگی رو پیدا کرده بودم. الانم همینطوریه، الانم دنبال بهترین شهرها میگردم. می‌خوام یه دنیای دیگه رو کشف کنم، یه جایی باشه که بتونم خودم رو از اول بکوبم و بسازم، یه جایی که... 

بلفاست؛ یکی از شهرهایی بود که من نظامات شهرسازیش رو ترجمه کردم و تو یه پروژه ارائه دادم. هر چند کسی ارزشی برای کار من قائل نبود و کار باارزش من لای هزاران مقاله و پروژه به دردنخور تلنبار شد. اما من رزق اون روزامو از دیدن فیلم‌ها و منظره‌های خوب این شهر گرفتم. بلفاست. با ساختمونایی که انقدر خوشگلن، با طراحی شهری انسان‌محور، واقعا دیوونه کننده‌س. حیف که مذهب یه عده متعصب کار دستشون داد. ولی بازم زیباست، بازم همون بلفاستیِ که من دوس دارم ادامه زندگیمو اونجا بگذرونم. 

خب حالا آقای برانا فیلم بلفاست رو ساخته تا من بیشتر حسرت این شهر زیبا رو بکشم. بلفاست تو ایرلند شمالی، واقعا عین یه جواهره. یادمه بعد از تموم شدن آشوب و جنگ داخلی جای فنس‌ها و حصارها که مرز بین دو گروه بود رو با خطوط رنگی علامت زدند، خیلی وقته دیگه خبری از پروتستان‌ها و کاتولیک‌های متعصب نیست، اگر هم باشه تعدادشون خیلی کمه و آدم‌های عادی همه قوانین گروهک‌ها رو زیرپا گذاشتن و حتی با کاتولیک‌ها ازدواج می‌کنن و تو معاشقه‌شون براشون شعر می‌خونن.



بادی، شخصیت اصلی و راوی هم‌داستان فیلم، کانون همه اتفاق‌هایی که قراره تو این فیلم ببینید، بادی می‌تونه بچگی من باشه وقتی که همونقدر موهام بور بود و رنگ پوستم سفید ولی خب من تو جلد بادی نبودم و بیرون از داستان کل خانواده رو باهم می‌دیدم. مادر بادی شعر بود. روح لطیف فیلم بود، مثل همه مادرها و دخترهایی که باید باشن، همونقدر خودش بود که یه خانم می‌تونه باشه. بادی عین من تو اون سن دلباخته همکلاسی‌اش میشه. دیدن بده بستون‌های موجز و به‌جا از دو تا وروجک حال آدمو جا میاره. هر چند بادی خیلی آزاد تو دنیای خودش می‌چرخه و کار خودش رو میکنه اما برادرش یه گمشده واقعیه و بحرانی که باهاش روبه‌رو شده رو انکار میکنه. بادی وقتی یه دوراهی رو میکشه و براشون اسم میذاره؛ راه خوب و راه بد، من دیگه شک نمیکنم به این که بادی خود منم. بعد از سی سال هنوز دارم دوراهی‌های زیادی رو تو ذهنم ترسیم می‌کنم و آخر سر پاره‌شون میکنم. شاید نیاز باشه به جای دوراهی، حالت سکون رو انتخاب کنم. کاش امکانش بود یه روزی تو دوراهی انتخاب دوبلین و بلفاست می‌موندم. قول میدم می‌اومدم اینجا مشورت می‌گرفتم. هر چند میگن بعد سی سالگی دیگه خیلی سخته آدم جای زندگیش رو تغییر بده، اگه تغییر بده خانه فرهنگ آدم میریزه بهم و اونجاس که دیگه هرچی دلتنگی و غمه همخونه غربت تو میشن. 



بلفاست رو خیلی دوست داشتم، قاب‌هایی که واقعا با سلیقه کادربندی من یکی بود، من کار برانا رو ستایش می‌کنم که دست روی همچین موضوع انسانی گذاشته. اون معلومه یه آدم خانواده دوسته، حتی پدربزرگ و مادربزرگ رو نگه میداره تا همه کنار هم باشن.



نمی‌خوام تو این وبلاگ حرفای تخصصی بزنم، فقط اینو بگم، نمادهای تو این فیلم بجا و عمیق بودن. مثلا همون تابلوی سردر یه مغازه که نوشته بود "The House For Value" کل گفتمان کارگردان رو هدف قرار داده بود. یا آخرین پلان، وقتی مادربزرگ پشت شیشه‌های مشجر در خونه‌اش محو میشه خیلی حرف برای گفتن داره. از اون خانواده فقط مادربزرگ تو اون محله موند و بقیه به خاطر اقتصاد خانواده مجبور شدن به انگلیس برن، و نکته جالب اینکه کارگردان آخر فیلم هیشکی رو قضاوت نمیکنه، و فیلم رو برای همه اونایی که رفتن و موندن و کشته شدن تقدیم میکنه. می بینی؟! 



من یه سری عکس از این فیلم اینجا میذارم، تا وقتی یه بار اومدم اینجا و مرورش کردم یادم بیافته چه رویاهایی داشتم...


* پیشنهاد فیلم از بلوط 

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۰۰

هرگز حدیث حاضر غایب شنیده‌ای؟

آشوب پیر شدن و بی‌ثمر بودن، رخ به رخ مقابل چشمانم تلو می‌خورد. غم‌آلودترین بارِ انکار و سرکوب زمانی سوار مغزِ روحت می‌شود که همنشین پیدای تو، به ناگاه ناپیدا شود. نمی‌گویم بندهای اتصالت گشوده می‌شوند، تو ول می‌شوی، معلق می‌مانی، سرت سنگین می‌شود و شاید جمجمه‌ت تاب بردارد، شعورت کج شود.

شیر آب را می‌بندم. سکوت حمام با سقوط تک قطره‌ای می‌شکند، قطره دوم را می‌پایم، سقوط کله‌شق را می‌بینم، به دنبال چیست؟ شیر آب را باز می‌کنم، کف دستم را روی زمختی تنم می‌کشم، فشار می‌دهم، گرمم می‌شود، آب داغ است و من دوام می‌آورم، روح قطره‌ها در عروج به سوی آسمان، روی آینه حمام در تقلای زندگی دوباره‌اند، می‌بینم. و چه خوب که من اکنون آنها را می‌بینم، تقلای پاکبازانه، در صیقلی آینه رسوب بسته، شگفت زده می‌شوم، قطره‌ها به تنم تمسک می‌جویند، التماسم می‌کنند، اما در من توانی برای نگه داشتن شان نیست، حیف که دیگر کودک نیستم تا با تکه چوبی قطره‌ها را به یکجا روانه کنم، من را ببخشید که دیگرنایی برای بازی نیست، ببخشید که درکشتار شما من هم شریکم. دیری نمی‌کشد که درمنجلاب هستی دوباره به هم پیوسته‌ایم، آنجا این من بی‌گناه به پای شما خواهم افتاد، تقلا خواهم کرد، دست به دامانتان خواهم بود، شما هم مثل من در ازدحام شلوغی قطره‌ها ناله‌ام را نخواهید شنید، و من سر خواهم خورد و در قعر وجودتان به آب خواهم پیوست، بازمانده من نمناکی اندک صبح‌های عاشقی‌ام خواهد بود، پیشکش شما...

شیر آب را می بندم. مذاکره‌ ما به پایان می‌رسد، و این تن بیمار گونه، استخوان‌هایش را برای بوییدن تو منقبض می‌کند، تو آنجایی و من در اقلیم محرومان، هرگز حدیث حاضرغایب شنیده‌ای؟. به معشوقه‌ات می‌نگرم، به تن استخوانیش، به دستانش و انگشتان باریک‌اش. او نمی‌داند که چگونه با انگشتانم تو را سحر می‌کردم. نمایش تمام می‌شود، همه از صندلی‌هاشان بلند شده، به سمت خروجی می‌روند، کسی صدایم می‌زند، در ردیف سوم سالن نمایش خوابیده‌ام، موش‌ مرده‌ام. تا ولم کنند به حال خودم، من در میان جمع و دلم جای دیگر است...


  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۰۰