آدم برفی ها فقط عمل ذوب شدن را تجربه می کنند!

احساس و دل لـــرزیدن های تند تند و اضطراب های منتظر مــاندن های طـــــولانی دیگر در هیچ جــای این آدم بــرفی کـــمین نکرده است. او از روزی که چهره ی غمگین خودش را به روی دیگران بست به جــز چند تــکه سنگ گــرد و پاره ای هویج در موقعیت بینی اش ادعایی ندارد و عرض انــدامش فقط هـمین سنگ های فرورفته درون چشمانش است که کمی خشن تر یا شاید مردتر می نمایدش.

رفته رفته این چشمان ســنگی یکی یکی روی زمین غلت می خورند و شــبیه تــایمر ساعــت تمام شدن را می آورند.

این آدم برفی ! می دانی دوام نمی آورد ؟! یقین بدان حتی اگر مشغول این روزمرگی های آشغال هم شده باشد باز روز دومی انتظارش را نخواهد کشید.

دهشت می گذارد بر تنم این روزهایی که آدم برفی مثالی زندگی خودم شده ام که می ترسم با دیدنت روی انگشتان پــایت ذوبـــم بـــرده باشد.


  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۱۰ مهر ۹۲

ثانیه ها ، دقیقه ها

بـــند کــفش هایم گسیخته از هــم

رنــگ چشمانم گــریخته از من

درد پــاهایم سکوت می کند

فــقرِ غــرور سرایت می کند

درد قلم بی کاغذ است

دور زمـــان بــه کثرت است

ثـانیه ها

دقیقه ها

حــاکم این تلاطم اند

دفــتر من پر از همین ثانیه ها دقیقه هاست

کــی برسد به دست یــار

تــا که نباشد انتظار


  • اسماعیل غنی زاده
  • جمعه ۵ مهر ۹۲

One New Message

امشب بعد این که لوسترهای خاک خورده خانه را از جایشان کندیم با چند لامپ کم مصرف بیشتر از قبل خانه را روشن تر حس می کنیم.

و هـــر دو با ذوق زدگــــی نشستیم پـــای مطالعه هــرروزمان ، مـــن جملاتی را که از کــــتاب ها یادداشت کرده بودم را مختصرنگاهی می انداختم که ، به جمله ی زیر رسیدم :

"این تنها راه آدم شدن است تنها راه فراتر رفتن از میمون برهنه"

متوجه لــــرزش گـــوشی مـــوبایلم شدم ، و عبارت one new message ظاهر شد. هر کسی  بود آشــنا نبود ، آشنای من دو یا سه نفر هستند که این موقع به فـــکر ما نیستن ، پس غریبه بود .

کسی که پیامی طویل داده بود ---- بود و این پیامش بود :


سلام علیکم من سید ----  ------  پیش شهرستان بروجرد اتوبان درود هستم ، گوسفند و

گاو داریم ، چادرنشین هستیم می خواهم درباره ی روزی حلالی که خدا و سفره ی علی

مرتضی به من داده با شما صحبت کنم ، چند روز پیش عموم با گوسفندا پایین تپه مقداری

وسیله طلا داخل کوزه پیدا کرده است دو تا مجسمه با 1812 سکه طلا ، مادر من سید است

شماره شما را به قرآن استخاره کردیم ، خوب آمده من هم چون آشنایی در شهر ندارم

از ناچاری پیام دادم حالا شما هم در حق ما برادری بکن کاری برایمان بکن آنها را

بفروش امّا به قرآن ترا به امام حسین به کسی چیزی نگویید./


+ حالا هی بگین تو بازار سکه و طلا ثبات نیست .

+ هیچی دیگه پولدار شدیم رفت

+کاش برا کنکور ارشدم یه استخاره ای می کردی مرد.

+ برسد به دست جوگیریات


  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۴ مهر ۹۲

هست به یادت

از پشت ســرت چشمانم تـــو را تعقیب می کنند ، نـــه بگیری ست نـــه ببندی فقط نگاه کردن مـــحض ! تنها به حـــال خود ، پــیاده ، روی شیب خیابانها قدم بـــر می داشتی و لابد در فکر چیزهای مهمی فرو رفته بودی ، سرت پایین بود ، نـــــور شدید می تابید ســـایه ات کج بود ، سایه انگار خسته بـــود . از همان راه میانبر قصد رفتن داشتی از پشت اتوبوس ها که رد شدی ، تمام قامـتت پنهان شد و پلک هایم در آغـــوش هم به زار آمدند. و نبودنت را برای مــن با هزار ورد و ذکری می فهماندند.

از پشتِ سرِ این همه تنهایی ، گذشتن از کنارت کار من نیست.



ازعــطر تـو من هـــوش بـه بــادم 

از گویـش نـازت ، دل مـن هـست به یـادت


  • اسماعیل غنی زاده
  • چهارشنبه ۳ مهر ۹۲

چشم هایشان مرا از خود می دزد!

مـــن برگشته ام به خیـــابانهایی که بی تـــو چشم رهگذرانش مـــرا به سنگ سار محکوم می کند

رســم و آیینی ست که بی تـــو مرا طرد می کنند

 انگار این سیاهی ها خبر از رفتنت ندارند

گــــوی این ها نمی دانند که مــــن دیگر هواییت  نخواهم شد

که ایــنبار خـــط و خـــطوط پیشانیم بـــرای گریستن چــین بر نمی دارند.

  • اسماعیل غنی زاده
  • سه شنبه ۲ مهر ۹۲

قاروقورشیرآب باید باشد؟!

ساعت 2 بامدد اولین روز این ترم باشد ، خوابیدن در این اتاق روی این رختخواب برایت غریب باشد ، گرما تا می چسبی به ملافه ی رواندازت از هر طرف اسیرت کرده باشد و طبیعتاً بعد از این ها تشنگی امانت را بریده باشد، بطری ها همه خالی از قطره های آب باشند ، یخچال هنوز راه نیافتاده باشد، ناچار چشم ها به شیر آب دوخته شده باشند ، شیر آب برایت فیلم بازی کرده باشد ، آب نارنجی تحویلت داده باشد ، غلیظ تر از آب پرتغال باشد ، بوی زنگ زدگی لوله ها حالت را به هم ریخته باشد و تو بی خیال شده باشی و با کلنجار رفتن بیخوابیت ادامه داشته باشد.

می شود گفت دانشجو بودن فرض است که سخت باشد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • دوشنبه ۱ مهر ۹۲

مــــادر

فــصــــــلی که نشانه هایش روی پوست دستهایم حکاکی شد رو به خاموشی ست . و هزاران فصل این چنینی تمام شد و از نـــو آغاز برایم امـــید را مــــژده داده است . امّـــا این بار خـــبری از خــوشحالی نیست این بار مــادر آب را پشت سرم طور دیگر می ریزد انگار مـــولکول های یک پارچ آب روی دستانش سنگینی می کند و مـــن مــبهوت ، لـــب هایم را به هــم دوخته ام که نکند بــغـض بـتـرکــد و مـــادر ببیند و گریه کند و مرا با آن نـــگاه های نــگران راهی کند.

من از پایان می ترسم ، نکند همین که کلاج ماشین رها می شود با چند تا دنده عوض کردن تا تــرمز کردن ها زندگی بی دلیل با یک اتـــفاق همین نزدیکی ها تمام شود و من بی هیچ کاغذی از این خاک بروم. و دستی نباشد تا فـــشارش دهم تا دلم به این خوش باشد که بی خیال هر اتفاقی که قرار است بیافتد.

مادر امروز برایم مخاطب خاص باش ، این پسرک سعی کرد امّا نتوانست جای عزیزت را برایت پر کند می دانم خیلی دوستش داشته ای می دانم وقتی مرا صدا می زنند دلت می لرزد و به یادش دست هایت بر پــیشانی مــن آغـــوش امنی ست که هــیچ مــخلوقی با خــدایش ندارد. امروز فــاتحه می خوانم به روح فرزندت که زود رفت که گــفتند ناکــام ، و مــن به جایش کنار همین سفره ای نشسته ام که تـــو برای مـدرسه اش لــقمه می گذاشتی . مــادر این فـــاصله ها بـــادکی ست بــاور نکن من همیشه دلتنگ لقمه های گنجیشکی ات خواهم بود .

 مــادر ، پسرکت را حـــلال کن، شاید اجل امانش ندهد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۲

امید قــاپنی آچ !

درهــا را باز کنید

بـــوی امــید از لــای درز بــاریکش سلام می دهد

و رعـــشه می گذارد بر اســکلت اســـتـــخـــوانــیــمـــان

زود باش ، کاری بکن

مگر لمس آینده برایـــت آرزو نبود

این امید و این ردپایی از خــوشبـختی

سوار شو و با من به کــــرانه های خــوب بودن قـدم بگذار

و به همه ی این بــدبیاری ها پشت کن

بی هیچ خجالتی

تــو برگزیده ای برای 

خوب بودن !

جــان من ، خوب باش

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۳۰ شهریور ۹۲

الـــتقسیم الاوّل

تحمل کردن ها که به پــیک خود می رسند و سیر می شوی از این خــاک از این سرزمین، بی اختیار یــاد بــحث الـــتقسیم الاوّل می افتی و در کنکاشی دیوانه وار به دنــبال رهــایی از این تعلقات از این هــویت در گــودال هایی از خــیال که تـمام زنــدگیت را تــرنــسفر می کند به شهر فرنــگ ، شهری که همه انگار آرتیست فیلم نامه ای محشر باشند. و در این بین خانواده را مشاهده می کنی که از قـــافله هنرمندان عقب نمانده اند و برای خود نقش هایی دست و پـــا کرده اند.

پــــدر نقش یک مایه دار ، پولدار ، خر پول ، سرمایه دار آمریکایی با  یک سیگار برگ در لای انگشتانش و چند محافظ کتو کلفت و یک عدد ماشین سیاه رنگ خفن .

مـــادر نقش نویسنده ای سیاسی که از ترس سازمان اف بی آی دست نوشته هایش را لای گونی برنج پنهان کرده است ، عینک ضخیم می زند و بیشتر عقاید کانت و دیده رو و مونتسکو را به خوردمان می دهد. البته دست پخت اش هم طبق معمول حرف ندارد (مجبورم اینو بگم اگه نگم از فردا خبری از شام و نهارنیست ). 

من نقش فرزندی بازیگوش و هنر پرور که عاشق این هنرمندان هالیوودی و عکس های با سایز بزرگ آنها و اتاقی دارد شبیه گالری یک عکاس که خودش عکاسی بلد نیست.

بــــرادرها ، نقش مافیا و پـای ثـابت کازینو های کالیفرنیا که سر چند صد میلیارد پـول زبـان بسته طرف را راهی آن یکی دنیا می کنند ( به هیچ وجه منظورم ایران نیست).

و خـــواهرها ، نقش الــیــزابت های کــاخ که فقط می خورند و می خوابند و بورس را چک می کنند و هر کدام یک نوع  جک و جانور به دست بیشتر در حال استراحت و یا ماسک زده و یا در حال بــرنزه کردن می باشند.



و من از خواب بیدار می شوم. و زندگی طبق روال هر روزش ادامه دارد.

  • اسماعیل غنی زاده
  • شنبه ۳۰ شهریور ۹۲

آسفالت

وقـــتی بــاران شُر شُر می بارد و بــلاجبار بــوی خاک حیاط را تا استنشاق مــــــا بالا می کشد رگ هایی از آب باران روی لطیفی خـــاک ول می خورند آرام ! و همه ما انگار در انتظار طوفانی نشسته باشیم بی راه چاره ایستاده ایم و هی با رعـــدوبـــرقــ اش سیخ می شود موهای تنمان . و من یاد استادی می افتم که خوب می نوشت که دفتری داشت به اسم باران و ذهنم پر می شود از سه در چهار هایی از چهره همان استاد و در آرزوی چترهایی که پاییز را را با کودکان به مدرسه می روند.بدون اینکه چشم به دیگری بــدوزیم می گوییم کــــاش انقدری بود که حیاطمان را می پوشاند انقدری که به فلانی ســـفارش و تـــمنا نمی کردیم تکه آسفالت های خانه ی قدیمی اش را برایمان سوا کند . 

باران تا نقطه ی آخر سطل تحمل ما خواهد بارید . تا فردا و فرداها کفش هایمان گِلی باشد چون می داند تا هست همین هست که ما حتی تا پایان این سال هم نمی توانیم گُلی به سرمان بکشیم.

دلش که به رحم آمد دست می کشد و غُرغُر برادرها سر پدر که چرا کاری نمی کنی فریاد می شود. برادرها هر چند می دانند نمی شود با این وضع سروسامانی به حیاط داد با همان کفش های گِلی شان روی اعصابم رژه می روند.و من هی در مقام مقایسه با استادم می گذارمشان و با خود می گویم اگر استاد همین جا بود با همان کفش های فشنش به چه حالی در می آمد.

امّا چاره ای نیست باید روی همین گل و لای به خوابی عمیق فرو رفت تا نه آسفالت حیاط و نه فریاد برادرها چوب لای رشته های اعصابت بکنند.

  • اسماعیل غنی زاده
  • پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۲